پرینت

پرونده شعر امروز ایران 4 «سهند آقایی»

نوشته شده توسط سهند آقایی. Posted in پرونده شعر امروز ایران 4 «سهند آقایی»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

دانلود فایل صوتی شعرها:

دکلمه‌ی شعر «هزار و یک شب خیمه‌بازی»

دکلمه‌ی شعر «یلدا»

دکلمه‌ی شعر «خمار و مشرق»

دکلمه‌ی شعر «تمی در استحاله‌‌ی آیا... اینجا...»

 

 

اشعار:

(این شعرها جملگی در مجموعه‌ی «ارّه» به‌چاپ خواهندرسید.)

 

«ارّه»


از من به تمامِ تحولاتی که از سوی نخبگانِ جامعه
از من به تمامِ نخبگانِ جامعه
تحلیلتان احتمالن درست است  خانم!
کرواتتان چقدر قشنگ است   آقا!
دختری که قابلِ تفکیک نیست
تحتِ تاثیرِ شاعری بزرگ
و کمی خون برای تابوتش...
و شهید را که می‌دانید؟
غسل نمی‌دهند
پس مرده نپندارید و لطفن پس از شنیدنِ پیغام
واکنش را که همیشه برای ماتیکِ زندگی باز است
و چیزی شبیهِ لب‌های کلفت می‌خواهد
با بازتابی برای خبرهای معمولی
بریزید توی زنبیلِ زنی سوئیسی
که سگش را به گردش برده
و شاعری جدّی
که حسابِ مهم‌ترین بیوه‌ی اسپانیا را
در شبی بارانی
ظرفِ چند دقیقه
رسیده با ارّه


از من به تمامِ تحولاتِ سیاسی
از من به تمامِ توطئه‌های ماسیده
از من به تمامِ دامن‌ات به بندرهات
از من به تمامِ پخشِ تیله‌بازیِ چشمات
از من به تمامِ «محرمانه» یعنی تحولِ سیستم
از من به تمامِ «مخفیانه» یعنی تلنگرِ ابری
از من به تمامِ ارّه یعنی که پدر مرده
از من به تمامِ ارّه یعنی که مادرم بعله...
الله اکبر!
الله اکبر!
بیایید همه را بریزیم روی هم
و با هم
به این نتیجه برسیم که همیشه وقتی آسانسور خراب است و پلّه‌ها ساکت
انباری
جای خیلی خوبی‌ست برای ارّه‌ات مادر!
چرخِ گوشت می‌کنی دلم الکی
تو چکّشی با میخ
نقره‌داغ می‌کنی سرم تا ته
من از ارّه می‌آیم
از انقلابِ دوشیزه‌ترین برش از پریده‌ی مادر
از ائتلافِ علف
با سنتی که تریاکی‌ست
ارّه یعنی که تریاکی‌ست
پس فقط کافی‌ست
از من به تمامِ دامن‌ات که توی بندری‌های پرنده‌هاش
از من به تمامِ دورِ دکمه‌ای‌ترین مردی که پاتک می‌زند به لباش
نشسته‌باشی روبروی رازِ بقا
خارش گرفته باشد تن‌ات با خودش
ارّه یعنی تلنگرِ خودش
ارّه یعنی ببوسم ستون‌های دختری که تا کمر پریده از مترو
ارّه یعنی پریده از مترو
و من هِی بگویم که پشتِ سرم همش حرفه
ارّه یعنی همش حرفه
الله اکبر
الله اکبر

 

 

 


«توی همین کتابخانه که از خواب می‌پرید»


امروز
اذانِ مغربِ این مزار می‌گیرد
زمین هزاره می‌بافد
دریا
هزار توریِ نرگس
ستاره می‌گیرد

امروز
اذانِ مغربِ این لاله‌های عبّاسی‌ست
اذانِ مغربِ این آیینه‌های غمّازی‌ست
اذانِ مغربِ رشته‌رشته‌های مجهول است
و ابراهیم
در خوانشی تازه از باران
تکبیرِ عارفانه‌ی این دست‌های اسفنجی‌ست
امروز
حکایتِ آن پیراهنِ مقوّایی‌ست
و شیرازه‌های بغداد
حتا اگر بسی بگردم و آن سیاهِ عبّاسی
به وصله‌های کبودِ کعبه
معلّقاتِ چشم‌های تو باشد
حتا اگر زمین به صلحی کثیف رفته باشد--
طلسمِ ساحتِ عنقریبِ پنجره‌ها     رو به دیوار است
پشتِ سرت   پنجره‌ها   رو به دیوار
کناره‌هات     پنجره‌ها   رو به دیوار
و آن بالا      
خورشید    
زمین را
قِی کرده روی دااار
حی‌علی‌الصلاه!  حی‌علی‌الصلاه!
نگاه کن! نگاه کن! نگاه کن! نگاه!
آنروز هم که رفته بودیم جنگل پلنگ بگیریم
آنروز هم که رفته بودیم دریا نهنگ بگیریم
مرا که قافیه‌ام نمی‌آمد    گفتم:
دستِ بچه‌های الجزیره توی اون ژورنالِ فرانسوی چه بود؟
سرنگ بود
حالا بیا برای من سخن بگو نازلی!    نازلی فقط قشنگ بود
یک دَم در این کثافتِ لیوان  بلند شد...   نشست...   بلند شد...   نشست...
اما
من که سهندام
با اسبِ سفیدام
از پاهای آسمان می‌روم بالا
توی دامنِ خدا
و تو را که سر به هوای منی
می‌برم بهشت کمی     هوا بخوری!


و من دوست دارم پیاده‌رو باشم
پیاده‌رو توی خیابانی شدیدن پیاده/ کلوچه/ کجا برم؟! / دربست!
ساقی بریز توی چشم‌های من قُلُپ‌قُلُپ الست!
من از تو بی‌کابوس      ترقّه       مروارید
توی همین کتابخانه که از خواب می‌پرید
ای کسی که روی صندلی ماتیک می‌کشی!
چشم‌های من چه گناهِ سرخِ تو را دارد که توی مثنوی تبخال می‌زنی؟!
از خواب می‌پری  پری   تبخال می‌زنی   زنی  
اما
این منم    سهند آقایی
همان که بوی عادت از کشاله‌هات می‌رفت بالا
بوی کشاله از کتاب می‌رفت پایین:
اسید و شاخه‌های درخت و دلم نوازشِ ابر
آخر مرا چه حاجتِ قدِّ صنوبری؟!


اشهدُ ان لا...   بیا که ماهی‌ام رفتَست!
طلسم و ساحت و ریگ‌های سمّاکم
روی دیدنت بردَست
اذانِ مغرب و پاها چقدر آرومه...
                       دهنم تلخه...
                       سرم گیجه...
                        دلم خونه...

پشتِ چراغ
فال می‌خرم با گردو
و اسکناسِ سبز
تریاک است

 

 

 


«کربلای هفت و آسمان»

 
به لابه‌لای ساق و دامنت که دسته‌دسته گل بلند می‌شود به کربلاش
به هفت و آسمانِ دامنت که دست می‌برد به دسته‌دسته لابه‌لاش
گاهی
دلم چنان برای جنگ تنگ می‌شود
که مردِ پانسمان شده    توی عکس
بی‌وزن
بی‌قافیه
برعکس
شلوارم را خشک می‌کند توی خواب
خیس می‌کند روی بند
و من
بازهم
هیچگاه
به قافیه‌ها فکر نکرده‌ام
 
 

بمب‌ها به موشک‌ها باز‌می‌گردند
و خبرنگارِ خانگی
پاها و چشم‌هاش را یکی‌یکی
برده روی مین که لااحب‌الآفلین
و من
بی‌اختیار
همیشه
به یادِ پاها و چشم‌های تو افتاده‌ام
کشیده و بی‌وزن
 
 
سید گفت: بچه‌ها!
مردِ پانسمان شده    حلقه کرده توی خاکِ ما
ما
باید از کنارِ محو و ناحیه
به رحلِ آیه‌های صوت و خطِ کوفی و نرینگی
از پاهای آسمان برویم بالا
آنوقت
از کنارِ فوّاره لنگر بکاریم به آب و برویم دریا
ما
باید فرشته‌بازی و حرام و پاره‌پارگی کنیم
باید برویم بالا
باید برویم بالا

 

 

 

«کلاغ‌پر برای عموهام»


وقتی همه خواب بودند
و خمیازه با بوی زیرپوشِ جمعه رَم می‌کرد
من بودم و تفنگِ ترقّه‌ای
و نارنجیِ پاخورده‌ی قالی
که تا تولدم برای دوچرخه می‌ترسید
و مردمک‌های پریده تا انار
می‌رفت لای چشم‌های در
تا خمپاره با پاهای پدر          پَر!
                       کلاغ         پَر!
                       گنجشک    پَر!


همیشه خودکارِ قرمزی که خونِ کاغذ درآوَرَد
تف می‌کند به صورتِ خسته‌ای که از مردگی باد می‌کند
تف می‌کند به تحرّکِ صامتِ ران‌های چاقِ تابه‌تا
به عموهات/ هالیوود/ بن‌بست/ کودتا
شک می‌کند به دیوانه‌ای که هر چه می‌دود از من به کوچه   سنگ!
سر می‌کشد از چالوس و پیچ و صبحانه
و بوی دهانی که درگرفته میانِ انگشتِ اشاره و بینی...
نرگس! نبوده‌ای که بدانی
عشق می‌کنم که بخوابی!
با دیوار/ شعر/ حمام
پاندا/ ژیلت/ سیگار
شیشه/ دوچرخه/ پدر/ انقلاب/ انقلاب/ سینما/ قالی
احمق نبوده‌ای که بدانی!
مردی که پرتقال‌های عادتشخونی‌ست‌‌
همیشه بی‌خودی لم می‌دهد به خاقانی
طاووس بین!
که سیگار می‌کشد           وانگه از آبی
تشبیه می‌کنی به پیچک و اردیبهشتِ سنجابی
که عاشقت بشن واسِ اخلاقِ سگیت
که گوش بدن فقط که تو حرف بزنی
واسِ پررو بودنت
واسِ دیوونگیت
واسِ دختری که هم قافیه نیست
تو بگی هست
اون بگه نیست
واسِ مادربزرگ
طفلک قصه نگفته بود ولی
تلمیحِ ظریفی زده بود پشتِ پاهای من از حنا
منشآتِ شاتوت می‌چکید از لباش و کربلا
صدا: رفته بود زیرِ چرخ و چراغِ زنبوری
تصویر: شکسته بود تویحوض و هندوانه و قالی
هوا هم ـ بی‌پدرـ : سرد!
همیشه آن بادی که پشتِ شیشه می‌ریزد از برگ
چشم‌های تو را تا زمین بهانه خواهد کرد
چرا پشتِ این همه لیوان کمین کنم؟         که چی‌؟
ای مات!
ای یگانه‌ترین مات!
دست‌هایم را می‌گذارم روی تمامِ عیب‌هات
عیب از کنارِ دامنی که می‌زنی بالات
رقصی چنان که پرده بگوید هوای چنگ
شیدا شده برای چی شیدات؟
پیدا شده
تصادفی
پیدات!

 

 

 


«گردانِ بیست و چهار»


خورشید
دامن کشیده از سرِ ارّابه‌ی بهشت
دیوانه گرگِ قرمزِ لغزیده تا بلور
روبنده‌ی طلاییِ تهمینه را  شگفت!
خمیازه می‌کشد از دروازه‌های دور
فقط می‌خواستم بگویم آقا!
احتمالن قدِّ من هم مثلِ شما بلند می‌شود

آن روزها
وقتی که اشک
چاقو کشیده روی صورتم آرام می‌نشست
می‌خواستم
وقتی که بزرگ شدم
با سطلِ قرمزم
دریا بیاورم از خودم بیرون  دقیقه‌ای
فقط برای آنکه مرد
از لای عقربه‌های کثیفش
بالا بیاورد

آن روزها
می‌خواستم
منتظرت باشم
مثلِ وقتی که چشم‌های زنی
پسرش را کرده توی عکسِ کوچکی
برده بود لای اندیمشک
و گردانِ بیست و چهارِ شرکتِ واحد
با گلایل‌های سفید و استخوان و پلاک
از خمپاره‌های انار
زیرِ دست و پای بچّه‌ها
یاقوت می‌شدند
وگر نه
چفیه نشانِ ملاقاتمان نبود
بچه‌های آن روزهای ما
پدرهای این روزهای ما نبودند
صددانه می‌شدند و دانه‌دانه مثلِ حبابِ روی آبی که نرفته
                                                      آبی که نرفته
آخ!
عصمت از جیغ می‌کشی و من
پشتِ همین خاکریزِ لعنتی
با اولین تلنگرِ سرنیزه‌های دل
گردن گرفته‌ام به هوایی که کاملن جدّی‌ست
و این یعنی
بنفشِ منوّر که پوشیدی
دلم بریزد از سیمِ خاردار و باز
عاشق کنم حکایتِ بی‌ادّعای برق
تا شما
به مادرم
که بهشت
زیرِ پایش تَرَک‌تَرَک زده بود
بگویید:
تندیسِ سگ بسازد از شکایتِ کابوس
اما
زیاد هم جدّی نگیرید
آن روزها
همینطوری فقط
دلم گرفته بود

 

 

 


«نامه»
      به فرزاد مروجی


ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم
وان هم به سه چیزِ کم بها خواسته‌ایم
گر دوست چنان کند که ما خواسته‌ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

                            منسوب به عین‌القضات

خودکارم را که سحر بردارم
روی برگ‌های آن بنجامینِ سبز که زیرِ پنجره بود
می‌نویسم باد و     میخوانم: رود
پس بیا ای رودِ یخ‌زده!
ای تبعیدِ انقلابیِ آب در خودش!
بیا با شیارهای هم بازی کنیم
بیا با آن ماهی که توی دست‌هایت گرفته‌ای
بیا با آن پلی که پشتِ پایت پرانده‌ای
از سوسوی استخوان‌های ستاره
به مدِّ بوریای عین‌القضات  سلام کنیم
ببخشید!     صدایم گرفته پشتِ کتاب
حرف‌های زیادی گذشته است اینجا
امّا
هنوز هم
رقصِ برعکس می‌کند دریا
برعکس می‌کند دریا

تهرانی که آبستنِ گیلاس بود
و یا همین گورستانی که شهربانوی یاس بود
و یا همین شکاف‌های فسرده‌ی البرز در دلم
یادشان هست که مادرم
زنبیلش را گذاشته بود کنارِ دجله و من
از دست‌های تو آب می‌خوردم
حواسِ قفس نبود به این همه کوچ و من تاب می‌خوردم
حواسِ قفس نبود و
مثلِ پیچکی که آویزانِ پشتِ پنجره بود
من
رو به منظره‌ای بودم       
که پشتِ پنجره را خواب کرده بود
آذر به آب می‌زنم و داغ می‌کشد
جارو به آب می‌کشم و خاک می‌پرد
باید برای پروانه‌های دخترم
آتش به سر کنم

پس بیا ای جنین‌ِ مصاریعِ مثنوی!
پس بیا ای تکبیرِ فاعلاتن تا
من    پهلو گرفته‌ام
و این استخوانی که لای بوریاست
مثلِ اناری که توی چشم‌های من است
مثلِ همین گلو
مثلِ همین صدا
رقصِ برعکس می‌کند دریا
برعکس می‌کند دریا

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی