پرینت

گفت‌وگو با سروش رهگذر-داوود آتش‌بیک

نوشته شده توسط داوود آتش‌بیک. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

چرخه قدرت، به بهرام صادقی هم رحم نکرد

سروش رهگذر بعد از شنیدن جواب رد از هشت ناشر، مجموعه داستانش را به صورت اینترنتی و فایل پی‌دی‌اف منتشر کرد تا علاقه‌مندان به ادبیات به شکل زیرزمینی با داستان‌های او آشنا شوند. با این که داستان‌ها از سطح کیفی خوبی برخوردارند، تا این لحظه، خودش معتقد است بازخوردهایدرخوری نداشته. او فارغ التحصیل روان‌شناسی بالینی است و این روزها بیشتر وقتش را روی پروژه‌ای در رابطه با روانشناسی و ادبیات می‌گذارد.

لینک دانلود اختصاصی مجموعه داستان «تهران دوستت دارم.»

-          با تمام زحماتی که کشیده بودی مجموعه داستان تهران دوستت دارم منتشر نشد. چرا؟

جواب خیلی ساده است.کسی حاضر به انتشارش نشد.

-          چه جاهایی بردی برای انتشار؟

نزدیک به هفت یا هشت ناشر در مدت یک‌سال مجموعه بنده را بررسی کردند و به غیر از اولین ناشر مدنظرم که طولانی‌ترین روند بررسی را داشت و آ‌ن‌را لایق نشر ندانست،  مابقی فقط و فقط به یک دلیل "غیرقابل چاپ بودن" از انتشارش سرباز زدند

-          وقتی مشغول نوشتن داستان‌ها بودی فکر می‌کردی مجوز نگیرند؟

فکر می‌کنم هرکسی  مدتی در فضای ادبیات ایران زندگی کند می‌داند چطور بنویسد تا این مشکل مرتفع شود. بنده هم کار منتشر شده داشتم.. سال 88 نشر افراز و هم تعداد زیادی مجموعه گروهی..

-          یعنی فکر می‌کردی مشکلی برای نشر ندارند؟

دقیقا می‌دانستم باید کجاها از خط قرمز عدول نکنم اما مشکل جدیدی به مشکلات قبلی اضافه شده بود که آن هم این بود که اخیرا این خود ناشرها بودند که سطح اول بررسی و همان دادن مجوز را بازی می‌کردند. من کارم توسط ناشرها حذف می‌شد. حتی سه تا از ناشرها در تماس‌های تلفنی مفصلی که با من داشتند جوری صحبت می‌کردند که انگار عزیزی را از دست داده و در پی تسلیت و دل‌داری هستند! همان ترس جدید "ستاره دار" شدن گویا.

-          اگر ناشرها می‌فرستادند ارشاد، ارشاد رد نمی‌کرد؟

این را نمی دانم.  ولی خود ناشرها صراحتا به من گفتند کلا قید مجموعه را بزنم چون سیاست‌گذاری های ارشاد را بهتر از من بلدند.. پس من چیزی برای گفتن نداشتم!

-          آن‌ها هم حق دارند البته. مشکلی که برای چشمه به وجود آمده بخاطر همین چیزهاست. فکر می‌کنی راه حل چیست؟

هرکسی راه حل خود را دارد. من ناشر نیستم و به طبع چشم داشت مالی و اقتصادی این وسط ندارم. راه حل من همین کاری بود که انجام دادم. کتاب را اینترنتی منتشر کردم. این تنها راه حلی بود که می‌توانستم احترام شخص خودم را به اثری که به آن ایمان دارم، اثبات کنم.

-          یک دوره ای، مثلا اگر کاری از گلشیری مجوز نمی‌گرفت، آن قدر بین نویسنده‌ها و منتقدهای مطرح دست به دست می‌شد که کم کم افستش می‌افتاد توی پیاده‌روهای انقلاب و دیگر لازم نبود حتما منتشر شود. مثلا اتفاقی که برای جن‌نامه افتاد. ولی حالا، وقتی کاری مجوز نمی‌گیرد، دست کم منتقدها و نویسنده‌های مطرح، سکوت می‌کنند. سکوت مطلق.

موافقم و البته سر این موضوع بحث هم دارم. ببینید دوست من،  نویسنده در فضای کنونی وقتی قصد دارد کاری را منتشر کند علاوه بر مشکل قبلی ممیزی، مشکل جدیدی هم پیدا کرده. یک جورهای قوز بالا قوز! و آن این است که همین‌که در فضای ادبیات کشور حالت خاصی از عدم توازن قدرت بوجود آمده که برای راحتی، من از آن به مشکل "خودی ها" اشاره میکنم . یک نوقلم هم اگر وبلاگی بزند و چندهفته فقط به صورت مرتب رویدادهای ادبی را دنبال کند متوجه یک سری از اسم ها میشود که هر روز و هر روز تکرار میشوند. این اسم های ساده گاهی تا آنجا قدرت پیدا می‌کنند که حتی نویسنده‌های پیشکسوت هم حتما باید از مجرایآنها بگذرند به نحوی تا مجال بروز بیابند و البته من برای تمام حرفهایم مثال کافی دارم که اخلاق حکم می کند اینجا نامی را نبرم.

-          خودی‌ها چه کسانی هستند؟ چه کسانی این‌ها را تکرار می کنند و تبدیلشان می کنند به خودی و باقی می‌شوند غیرخودی؟

 

ببینیدنه تنها در ادبیات بلکه در هرکدام از سطوح مختلف جامعه معاصر ما از سیاست تا اقتصاد و ورزش بگیرید تا هنر و فرهنگ این یکدسته قلیل هستند که بر اوضاع مسلط بوده و با استفاده از ابزارهای متعدد  که در مثال اینجای من ناشرهای بنام، روزنامه‌ها و نشریات مختلف و حتی شبکه‌های اجتماعی برخوردارند، گرداننده ی امور هستند. مثال ساده ورزشی همه فهمش مخصوصا که این روزها تیم‌های بزرگ ایرانی مسابقات متعددی با سایر تیم‌هادارند، گاهی در پرطرفدارترین آنها بازیکنانی می‌بینیم که بچه هشت ساله هم می‌فهمد که این بابا اصلا بازیکن فوتبال نیست! بدون هیچ سابقه ورزشی و کاملا گمنام. اما یک شبه. با کمک روزنامه‌ها و نشریات تبدیل به یک مافوق ستاره می‌شود که البته فقط و فقط گل خراب می‌کند! سوال اساسی این‌جاست که او از کجا و با حمایت چه کسانی به این‌جا رسیده؟ و تکلیف این همه استعداد گم‌نام در لیگ‌های دسته پایین‌تر چه می‌شود؟ برگردیم سر همین ادبیات خودمان : نظری پای مجموعه‌ام در خود سایت ناشر آماده بود که مشکل اصلی چاپ نشدن  اثر من فقط "نداشتن پارتی" بوده. شاید باورتان نشود ابتدا خودم با این نظر مخالف بودم اما...

-          ببینید آقای رهگذر، من نمی‌فهمم که این‌ها چطور باید به چنین قدرتی رسیده باشند ؟ این‌ها که قطعا از رانت برخوردار نیستند. چطور به این جای‌گاه می رسند و چرا بقیه نمی‌توانند برسند؟

 

چرا! دیگران هم می‌توانند. همانطور که هرزگاهی اسامی جدیدی به آن‌ها اضافه میشود

-          پس فضای آزادی است برای همه؟

قطعا. فقط به خودتان بستگی دارد که چطور فکر کنید و چطور بخواهید بمانید. این مسئله اصلی ست.

-          وقتی این بحث راه افتاد نویسنده‌یمطرحی، نوشت بله. همینطور است. ما باندیم. شما هم بروید کار گروهی کنید و در روزنامه‌های خودتان، خودتان را نقد کنید. موافق نیستی با این نگاه؟

 

چرا. برگردیم سر بحث اولمان. برای یک نویسنده جوان چه اتفاقی در راه نشر اثرش بوجودمی‌آید؟ ابتدا یک سد بزرگ پیش روی خود دارد به نام ممیزی. باید خیلی نگاه ظریف سیاسی داشته باشی که بدانی در دوران کدام وزیر و رئیس کارت را تسلیم بررس‌هایشانمی‌کنی. اگر کارت خوب باشد و ناشر مناسبی هم بیابی در موقعیت مناسبی نیز مشورت گرفته و کارت را بفرستی امکان انتشارش زیادتر میشود. حتا اگر کار شما منتشر شود تازه اینجا مشکل دومی نمود میابد: کارتان دیده نخواهد شد. و این از اولی خیلی سهمیگن‌تر است. خیلی از بزرگان معتقدند مهم کیفیت کار است. اگر کارتان خوب باشد به هرحال دیده خواهد شد. من هم تا چند مدت پیش به این حرف اعتقاد راسخ داشتم اما در بحبوحه‌های اخیر متوجه شدم که خیر! بسیاری از کارهای خوبی که اخیرا منتشر شده را خواندم و بازهم به همان تاییدیه نانوشته گروه قدرت رسیدم. نمونه‌اش نویسنده پابه سن گذاشته‌ای که جدیدا کارهایشان را پشت سرهم منتشر  کردند. من اولین مجموعه ایشان را خواندم و کاملا متحیر بودم چرا بازده مناسبی ندارد. تا اینکه بعد از چند ماه چند نفر از این اسامی کذایی در یک حرکت کاملا خودجوش! در چند روز چند سطر در وبلاگ هایشان در باب کار ایشان نوشتند. الان ایشان از جمله نویسندگان اخیر ما هستند که پدیده ی امسال محسوب می شوند!

-          سوال من این است که در این شرایط، گروه‌هایی که نگاه دیگری دارند نمی‌توانندشبکه‌های خودشان را راه بیندازند تا بعد در تعدد گروه‌ها، حق هیچ کس ضایع نشود؟

چرا راه می‌اندازند. به اسم هم قابل شناسایی هستند. انجمن و گروه و نشریه دارند. البته یا نهایتا در این رویارویی قدرت مغلوب شده و بعد از چند مدت سایتشان بسته می‌شود یا یکجورهایی در گروه اصلی ادغام میشوند

-          این کارهای خوب دیده نشده را هم می توانید نام ببرید؟

چه اسم‌های جوانی که این سال‌ها در کنار من نوشتند و من با سطر سطرنوشتنشان درس گرفتم و حالا نیستند و هیچ کس ازشان خبری ندارد. خانمی بود که منتخب دوره‌های اولیه جایزه هدایت بود. چند سال بعد اتفاقی دیدمشان و ایشان فقط با پوزخندی به آن روزها از بحث گذشتند! این سئوال همیشگی عذاب آور من است: واقعا چه کسی جوابگوی این استعدادهای به هرز رفته خواهد بود؟

-          جدا از شما و یکی دو نفر دیگری که کارهایشان را روی نت گذاشتند، خیلی‌های دیگر نوشته‌های غیرقابل انتشارشان را توی کشوی میز تحریرشان چپاندند و سکوت کردند. چرا نویسنده‌ها تا این حد انعطاف پذیر شده اند؟

 

برای اینکه صدافسوس کشور ما در ورطه ای رو به قهقرافرو میرود. من میگویم مگر نویسنده داستان‌هایش را از همین مردم نمی‌گیرد؟  خوب به عنوان مثال تکلیف چیست وقتی یک نوجوان در ایستگاه اتوبوس مابین چند زن و بچه با دوستش با کلماتی احوال‌پرسیمی‌کند که همین ده 15سال پیش مردهای جاافتاده وقتی می‌خواستند در خلوتشان از این کلمات استفاده کنند برای همدیگر چند بار از "خیلی ببخشید" استفاده می‌کردند؟ من می‌گویم وای به حال نویسنده‌ای که در درجه اول به خودش به راحتی یک "آب خوردن" دروغ می‌گوید. من به آقایان می‌گویم شماها باید از این دسته از نویسنده‌ها بترسید!

 

-          وزارت فرهنگ و ارشاد در بخش‌های سینما و موسیقی به تعامل نسبتا خوبی با هنرمندان رسیده. یعنی بالاخره، فضا طوری هست که هرکسی که حداقلی را رعایت کند می تواند آهنگ بسازد. یا توی سینما چیزهایی نشان داده می شود که به نظر خط قرمز می‌رسند. با این که مخاطبان ادبیات صدها بار کمترند، چرا ارشاد در این زمینه با هنرمندان وارد تعامل نمی‌شود؟

برای اینکه همان‌طور که گفتم در این مبحث حساسیت‌های بسیار بالایی وجود دارد. خیلی خیلی بیشتر از سینما و موسیقی و اینجا بدترین خیانتی که یک نویسنده میتواند در درجه اول به قلمش و سپس به جامعه‌اش بکند این است که خیلی راحت دروغ بگوید و "واقعیت"ها را نادیده بگیرد. و این سرآغاز شکست هاست. من اصلا فکر می‌کنم جامعه‌ای که اخلاقش را ببازد، همه چیزش را باخته است. حتی اگر با سوخت هسته‌ای موشک به فضا بفرستد.

-          انگار روحیه‌ی شجاعت و مقاومت هم در میان داستان‌نویسان ما به کلی مرده.

آن‌هم تنها به این دلیل که کتابش مجوزی بگیرد و کارش چاپ چندم پیدا کند و اسم و رسمی به هم بزند که همین روزها در نمایشگاه به این و آن پشت جلد کتابش را امضا بدهد و عکس بگیرد! این کاملا نماد خودفروشی یک انسان است. من معتقدم نویسنده‌ای که به غیر از اثرش، ابزار دیگری برای ابراز وجود دست و پاکند، اصلا نویسنده نیست. یک شومن کار نابلد است. مگر همین حرفها را چندددهه پیش سارتر گلوی خودش را پاره نکرد و نگفت؟ پس کجا رفت تعهد و رسالت قلم‌هایمان؟

-          . آقای رهگذر، در مجموعه‌ی شما، از نظر من با دو جور داستان مواجهیم. داستان‌هایی که خوبند و داستان‌هایی که خوب نیستند. بگذار صریح‌تر بگویم: مثلا  داستان دوم مجموعه که خیلی سعی کرده‌ای با لهجه زبان بسازی. فکر می‌کنی می‌شود با لهجه به زبان تازه‌ای رسید؟

ابتدا بگویم من کمتر مجموعه‌ای از پیشینیان تا معاصرها را به خاطر دارم که همه کارهایشان در یک سطح مثلا خوب و ممتاز باشد. امادر داستان دوم در پی بازی‌های زبانی نبودم. چرا اینکه داستان به فراخور درون مایه‌اش، خودش این‌گونه روایت را طلبید. لهجه‌ای هم در کار نیست. تمام سعی‌ام را کردم تا لهجه بوجود آمده به هیچکدام از لهجه‌های کشورم ربطی نداشته باشد. یکجورهایی از هر لهجه، تکه کلامی برداشتم. با اینکه چنین داستانی به واقع در مکان و زمانی دقیقا مشخص به وقوع پیوسته بود متاسفانه. هدف فقط همان "سیلی کافکا" بود. نمی‌خواستم مردم خیلی زود بنا به همان نظریه علمی که اخبار ناگوار خیلی زود فراموش می‌شوند. این اتفاق ناگوار و زشت از خاطر جمعی کشورم زود پاک شود.

-          شکستن زبان معیار و خلق لهجه به نظرت تجربه موفقی بوده؟ زبان را تقلیل نمی‌دهد؟

به تجربه‌اشمی‌ارزید و البته این داستان بیشتر از هر داستان دیگر این مجموعه حتی در شبکه‌های مجازی بازخورد داشت.

-          نمی‌شد مثلا در داستان اول به جای شکستن زبان معیار، با کلمه و لحن به زبان مورد نظرت برسید؟

منظورتان از شکستن زبان معیار را متوجه نمی‌شوم.

-          مثلا جایی نوشته‌اید : اونسر. نمی‌شد بنویسید آن‌سر و به همین زبان برسید؟ با لحن.

خوب وقتی احسان می‌گوید: اون‌سر نیمکت. یعنی همان طرف دیگر نیمکت. این زبان واقعی‌ست. به نظرم باید اینطور نوشته می‌شد تا به لحن شخصیت پارت اول نزدیکتر باشد. یکجورهایی داستان را بسیار خودمانی‌تر دارد تعریف می‌کند.

-          پس از نظر شما نمی‌شود فقط با کلمه، لحن را خلق کرد؟ حتما باید چنین شکست‌هایی صورت بگیرد؟

در بحث اولی که با هم داشتیم در این مورد صحبت کردم. کار اصلی نویسنده گوش کردن است در وهله اول. بعد تعریف کردن و گفتن. در درجه نهایی نوشتن. پشت سری من در اتوبوس در محله‌ای از جنوب تهران، به دوستش می‌گوید : من این‌سرمی‌شینم. این زبان مردم ماست . چیزی که به شدت برای من مهم است وفاداری محض به این زبان است. تا مادامی که داستان‌های رئال می‌نویسم و مستقیما از دل همین مردم.

-          بعد ما می‌رسیم به داستان‌های ساده تری که از پیچیدگی‌های دو داستان اول برخوردار نیستند وزبان روانی دارند. من فکر می کنم قصه‌های خوب مجموعه هم همین‌ها هستند.  به طور کلی، هرجا که خط کمرنگی از قصه در داستان شما دیده می‌شود داستان های خوبی خلق می شوند. مثلا ماهی‌ها ... و حیوانات خانگی بهترین‌های این مجموعه‌اند از نگاه من. موافقی که در بعضی از داستان‌ها، از قصه‌گویی فاصله گرفته ای؟

دقیقا کجا از قصه‌گویی به نظر شما فاصله می‌گیرم؟

-          مثلا در داستان مترو یا حتا خود تهران دوستت دارم.

می‌دانستممی‌خواهید به داستانی مثل مترو اشاره کنید یا حتی برفکها یا همان "تهران..." واقعیت این است که در این داستان‌ها به خصوص دوتای اولی اندکی به عمد خواستم از قصه‌گویی به نفع فاکتورهای دیگری در داستان فاصله بگیرم.. به اصطلاح تجارب فرمی این مجموعه هستند. من در هر مجموعه چند کار به این شکل هم دارم. مثل یک خواننده‌ی منصف پاپ که سعی می‌کند در یک آلبوم چند نوع تراک برای ارضای سلایق مختلف داشته باشد.

-          : بگذارید درباره‌ی همین تجارب فرمی یکمی صحبت کنیم. مثلا برفک‌ها ساختاری دارد که به نمایش‌نامه یا حتا فیلم‌نامه نزدیک است. چرا باید این ماجرا را در قالب داستان تعریف کرد و مثلا یک نمایش‌نامه یا فیلم‌نامه ی کوتاه برایش ننوشت؟ چه چیزی بود که آن را برای شما داستانی ادبی کرد نه یک فیلم کوتاه؟

خیلی ساده: نوشتن یک "داستان کوتاه" از دریچه یک دوربین. یا به قول شما چگونه می‌توان یک فرم از ژانر فیلمنامه نویسی را در قالب داستان کوتاه هم تحربه کرد؟ عرض کردم. از این نوع داستانها می‌توان به عنوان "تجربه" نام برد. من در هر مجموعه‌ام، سعی داشته‌امداستان‌هاییاین‌گونه برای عرضه داشته باشم.

-          یا داستان آخر انگار ادای دینی است به شهر تهران.ولی به جای این که قصه‌ای در دل تهران بیافتد راوی سعی می‌کندفضاها را بگوید. می‌شود بی قصه به دل شهر رفت و شهر را طوری خلق کرد که نفس بکشد و به یاد بماند؟

ببخشید سئوالتان را با سئوال جواب می‌دهم ولی خودتان چه جوابی برای این سئوال دارید؟

-          من فکر می‌کنم برای این که مکان بتواند نفس بکشد حتما باید اتفاقی در آن مکان بیافتد، یا قصه‌ای پیش بیاید، تا تبدیل به مفهوم شود.

آیا سفر یک جوان برای دیدار با معشوقه‌اش، نمی‌تواند فی نفسه یک قصه باشد؟

-          ولی این سفر رنگ و بوی استعاری دارد. خودش مفهوم است. می‌تواند برای مکان مفهوم سازی کند؟

"تهران؛ دوستت دارم!" سراسر از این اتفاقات ریز است. از نشستن مرد روغنی کنار راوی در ون. تا آدرس اشتباه دادن به پیرمرد در اتوبوس. خوردن کارت عابربانک.. تا گم شدن نهایی. منتهی همه و همه در خدمت توصیفات متعدد شهر است. مثل یک فیلم مستند. اینجا "تهران" یک نماد می‌شود. از معشوقه... از یک هسته ی مرکزی... مثل یک میدان.. با تمام نمادهای متعدد هر روزه‌ااش... که از بس دیده می‌شود دیگر تکراری شده و خود تهرانی‌هانمی‌بیندش.. ولی من نظر دوستی را داشتم که از روزی‌که این داستان را خوانده نسبت به میدان "آزادی" نظرش عوض شده! اما شاید چیزی که در این داستان در لحظات نگارشش در دو سال پیش از هرچیزیمهم‌تر بود که چطور میشود یک داستان نه چندان کوتاه عاری از اکت‌های خاص و رایج کلیشه‌ای این روزهای ادبیات ایران نوشت و خواننده را تا به آخر دنبال خودت بکشی؟ برای همن در بازنویسی‌های اولیه همیشه از دوستانی که اثر را می‌خوانندمی‌خواستم میزان تعیلق کار را بسنجند. دیدم موفق شده‌ام . شما هم که همین الان با بنده صحبمی‌کنید و شاید منتقد این کار.. اما کار را تا به آخر خوانده‌اید.

-          بله. میزان کشش این داستان با این که خط قصه‌ی پررنگی ندارد خوب است.

می‌دانید چرا؟ چون نویسنده با نگاه یک شهرستانی دانشجو به یک تهرانی، خواسته بگوید "ببین"... تهران را به عنوان مرکز حکومت فعلی کشورت بهتر ببین. تمام تیپ‌های این داستان هیچکدام فارسی بی‌لهجه ندارند. همه شهرستانیند. و این شهر 720ملت شده پایگاه تمام ایران... و راوی که بالاخره به هوای فردی که در پایان فردیتش اصلا وجود خارجی ندارد... گم می‌شود.. حل می‌شود... و این شاید نکته مستتر در این داستان باشد... یکی از ناشرها گیر اصلی‌اش روی همین موضوع بود که من با انتخاب نام این داستان روی مجموعه حساسیت‌ها را رویش خیلی بالا برده‌ام. اینقدر که سیاسی‌نویسی از این اثر برداشت می‌شود و امکان دارد عنوان را خیلی زود معکوس مفهومی کرده و انگ‌های به نویسنده بزنند! من فکر می‌کنم انتشار بعضی از داستان‌ها این مجموعه جسارت ویژه ای می‌طلبیدند.. مثل همین "تهران.." وگرنه حیوانات خانگی را می‌شود با دستکاری چند سطر در یک مجموعه گروهی در همین بحبوحه سخت‌گیرهای ممیزی هم منتشر کرد. گرچه در تمام این سال‌هاینوشتنم عادت به گفتن درباره کارهایم را تا این اندازه نداشته‌ام اما سه داستان "پروانه ها..." ، "نان برنجی" و "تهران..." داستان‌های راحتی نبوده و بسیار اذیتم کردند.

-          چرا فکر می‌کنی حساسیت‌ها روی این داستان بیشتر از حیوانات خانگی است؟ آن‌جا هم به شکاف‌هایی که وجود دارند پرداخته‌ای. به قول خودت، 720ملتی بودن را نوشته‌ای.

بحث "جسارت" است. بحث این است که در این داستا‌ن‌ها لااقل تا آنجا که توانسته‌ام با خودم روراست بوده ام. حتی از منظر روان‌شناختی با ناخودآگاهم کنار آمده‌ام تا حدودی و سانسورچی‌های ذهنم را از کار انداخته‌ام. ولی در "حیوانات خانگی" بزرگ‌ترین چالشم پرداختن به قصه‌ای از زبان یک غیرهمجنس است که همین باعث شده از خودم فاصله بگیرم.

-          شکاف‌های سنت و مدرنیته تا این حد عمیقند؟ آن‌طور که در حیوانات نوشته‌ای مثلا.

در جامعه ما بله. هنوز هم شکاف بین این دو به خصوص در تقابل نسل‌ها بیداد می‌کنند. گاهی اینقدر که من حرف‌های خواهر 5سال کوچک‌تر از خودم را نمی‌فهمم! و فکر میکنم تلاش‌های این سال‌ها برای نزدیکی و تفاهم این دو نه تنها کافی نبوده بلکه بر دامنه این گسست افزوده است و موجب جبهه‌گیری‌های مملو از قصه گاهی مابین نسل‌هامی‌شود.

- و به عنوان سوال آخر،این روز‌ها مشغول کار تازه‌ای هستی؟ برنامه‌ای برای مجموعه داستان یا رمان بعدیت داری؟

قصدم این است که با تمرکزی چندباره و عمیق‌تر بر ادبیات کلاسیک ایران برای صدایی کاملا نو در مجموعه بعدی ‌ام باز هم به خلوت خودم بازگردم. البته اگر با همین منوال تا آن‌زمان از پا نیوفتم و همچنان سختی این راه بی پایان را دوام بیاورم. همچنین این روز‌هاپروژه‌هایی در مورد شخصیت‌های نویسندگان معروف و تاثیرگذار ایرانی شروع کرده‌ام. سال گذشته در نشریه "والس" مقاله‌ام در مورد آثار و شخصیت صادق هدایت منتشر شد اینبار نویسنده‌ای بسیار تاثیرگذار و جریان ساز دیگری را نشانه رفته‌ام که برعکس هدایت از مقبولیت عام برخوردار نبوده. سند همان در "چرخه قدرت" نبودن زمانه خودش!. "بهرام صادقی". فکر می‌کنم بد نباشد این گفتگو را با یک درخواست از طرف من تمام کنید. خیلی خوشحال می‌شوم خوانندگان عزیز این گفتگو هرگونه مقاله و کتابی در باب ایشان به صورت رفرنس دارند به بنده اطلاع بدهند. ادبیات ما فارغ از این همه هوچی‌گری و نان به هم قرض دادن‌های آبکی مدیون ایشان است و افسوس که هیچ‌کس حتی سراغ ندارد ایشان کجا مدفون هستند؟!

-          واقعا کجا مدفون شده؟

دیدی برادر. دیدی این چرخه قدرت چقدر به ناحق قدرتمند می‌شود؟

-          البته بهرام صادقی کم هم دیده نشده!

نه به اندازه‌ای که دیگر هم نسلانش به حق یا ناحق دیده شدند. نشان به آن نشان که مثلا بوف کور هدایت دو رقمی شد زبان‌هایی که به آن ترجمه شده. و یا ریاست مطلقه گلشیری انگار پایانی نخواهد داشت! در حالی‌که کتاب عظیم و جریان سازی مثل "ملکوت" تازه این شاهکار امسال به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شد. صادقی همان سالی که من متولد شدم در حالی  رفتکه حتی همسایه هایشنمی دانستند او واقعا که بود!

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی