پرینت

يادداشتي درباره داستان "گندمزار"-علی امیرریاحی

نوشته شده توسط علی امیرریاحی. Posted in یادداشت

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

"تقصير از تو نيست برار" داستانی از مجموعه «تهران دوستت دارم...»

گند مزار داستان عجيبيست با زباني غريب. شايد يک رئاليسم محض. مکان داستان بايد جايي در لرستان باشد. گويشها که به چيزي شبيه اين دلالت ميکنند، و همين روايت با گويش محليست که باعث شده داستان به دشواري خوانده شود: «ناصر بيحوصله عقبتر شد، احمدم وارد حلقه آمد.»

البتهبه طور کلي اين زبان اذيت کننده نيست، و به سرعت به عنوان زبان داستان پذيرفته ميشود. اما سختي خواندن که جا به جا خواننده را در مسيرش کند يا متوقف ميکند صرفا به دليل استفاده از گويش نيست بلکه اصولا زبان در اين داستان به نوعي غيرمعمول است؛ شايد يک نوع بازي زباني يا به هم ريختنش براي رسيدن به فرمي متفاوت و استفاده از قابليتهاي زبان، يا حتي براي دادن لايههاي بيشتري به داستان. هرچند گاهي نويسنده تا به جايي پيش رفته که به لحاظ دستوري غلط است. درواقع نويسنده اصول دستوري را فداي زيبايي شناسياش کرده تا اثري هنري خلق کند؛ جسارتي ستودني.

شايد اين کندي حرکت خواننده را، نويسنده با جملات کوتاه خواسته است به نوعي جبران کند: «سفت بود و گرم. نفسم به زحمت بالا ميآمد. تفم به سختي پايين. داشتم له ميزدم. مثل دله. طيب تنبان پايين کشيد؛ نگاه نکردم.»

روايت هم اما گمراه کننده است؛ گاه در اول شخص و گاه در داناي کل محدود. البته مطمئن نيستم چقدر اين داستان با توجه حجم و مقدار اتفاقاتش مجال چنين چرخشي را داشته اما به نظرم اگر روايت در اول شخص ميماند و بدون آنکه درگير عواطف راوي بشود به گمانم داستان آسيبي نميديد و خواننده ميتوانست به لذتي که نويسنده برايش فراهم کرده برسد.

خوشبختانه روايت مانع ديگري براي کند کردن خواننده ايجاد نکرده است با پرشهاي زماني الا دو خط ابتدايي داستان که درواقع پاراگراف اول داستان و مدخلش محسوب مي شود:«.. چشمامو بستم. صداي جيغ بود تو سرم، صدا. خش خش ساقهها ميشکست زير دست و پا. و باد؛ دور بود اما بود، هيوزيد تو گندمزار. شايد محو کنه صداي شيونش، ميان ما... باران نگرفت.» اين شروع دو خطي وقتي هيچ مشابه تکنيکي ديگري در طول داستان ندارد، کمي به چشم ميزند، يا کمي از داستان بيرون ميزند. اما چند منظور در پس اش هست: اول اينکه اين فلاش فوروارد –که درواقع دو جمله انتهايي داستان است-  قرار است رابطهاي با انتهاي داستان برقرار کند؛ هم به لحاظ زمان اتفاق و هم به لحاظ لحن و حس. شايد يک نوع ايجاد بالانس يا توازن ميان ابتدا و انتها. همچنين زبان در اين دو جمله به شدت معرفي ميشوند، حتي به شکل اغراق شده اي!

با اين همه به گمانم فاصله گرفتن از رمانتيسم يا اصولا درونتيات و عواطف راوي به شدت به تکنيکي بودن داستان کمک ميکرد. چرا که اصولا اهمّ داستان درباره فشاريست که عدهاي «وزير مزير» و بالا دستي به پايين دستيها وارد ميسازند، و جواناني که هيچ آيندهاي پيش چشمشان نميبينند و عزيزانشان را از دست ميدهند به دليل قولها و وعدههاي عمل نشدهي عدهاي بالا دستي، به سمت يک تجاوز دسته جمعي سوق داده ميشوند. و اين تضاد طبقاتي نه تنها در سطح «وزير» بلکه بين ده بالايي و پاييني، پسر کدخدا و رعيت نيز در جريان است؛ وزير يا شخص مهمي به آبادي ميآيد «با خانوم». بساط عيش محيا ميکند و به گندم زار ميرود. احتمالا بعد از عيش خبرش به جوانان ميرسد آنها دنبال مرد مذکور ميکنند اما تنها آن «خانوم» را به دست ميآورند. در اينجا هم ابتدا طيب و برادرانش هستند که بايد بهعيش-تجاوزشان برسند حتي برادر کوچکتر نابالغشان، چرا که پسران کدخدايند و اهل ده بالا. و چيزي از اين غمگينانهتر نيست که تنها وسيلهي انتقام اين مردان زناناند. اين داستان به تنهايي، بدون آنکه ذرهاي به شعار و ابتذال معمول در اين موضوعاتها نزديک بشود، بيانگر رنج موجود درميان لايههاست. لايههايي از مردم که از درخت و يا پشت بام يا دار بست ميافتند، يا دست کم سکندري ميخورند. افتادن و سقوط کردن اصولا المان تکرار شوندهي مردم اين داستان است. پدر از داربست ميافتد «اسماء» از بام، راوي از درخت و برادر سکندري ميخورد. و زمين هميشه براي خون زنان تشنه است و زنان هميشه وسيله اي براي انتقام گرفتن و لذت و تجاوز اند. عادل (!) لباس سياه عزايش را تنها براي تجاوز به آنچه غنيمت ميخوانندش از تن به در ميآورد.

براي همين رنج متأثر کنندۀ موجود در اين داستان است که معتقدم بايد کماکان از هرنوع جمله و لحن رمانتيکي جدا پرهيز کرد. که اين اتفاق رمانتيک، نه به تمامي بلکه تا حدي، در دو جملهي ابتدايي داستان افتاده است.

«گندمزار» که احتمالا پيش از آنکه زمينهاي خانواده راوي «مال شهريا» شوند «گندم زار» بوده، يک داستان گروتسک مسلم است که اشاره هاي چندي هم به مذهب دارد. شروع داستان با بالا رفتن راويست از «تايله» که ظاهرا درخت مقدسيست که مردم به آن دخيل ميبندند اما حاجتي نميگيرند: «ديدي ما پايين بستيم، خبري نشده، رفتي بالا؟» ضمن اينکه راوي جايي ميگويد «دستم گرفت به دخيلا. خدانشناسي سيم دخيل بسته بود» . همچنين پيش از آنکه براي تجاوز به زن مذکور بروند ابتدا به مسجد ميروند و نماز ميخوانند، دست کم به خاطر نگاه ملا. همچنين نگاه استهزاء آميز به برخورد ملا با دختري که از بام افتاده و او تنها برايش قرآن ميخواند، و در نهايت راوي که نامش اسلام است کسيست که زن را سنگسار ميکند و «خون سرخ غليظ شتک زد روي ساقههاي گندم» و روي صورت راوي که نامش اسلام است.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی