پرینت

یادداشتی بر کتاب "تهران، دوستت دارم" / نوشته سروش رهگذر-امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in یادداشت

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

" تهران، دوستت دارم "  مجموعه‌ داستانی‌ست متشکل از هشت داستان کوتاه که مهم‌ترین نکته در مورد این داستان‌ها، شاید تفاوت‌های آشکار موضوعی و شکلی‌شان باشد. داستان‌هایی که هر کدام تجربه‌ای متفاوت و عمیق – خواه موفق و خواه ناموفق - برای نویسنده‌شان به شمار می‌آیند. اما شاید بهتر باشد برای پرداختن به مجموعه داستان " تهران، دوستت دارم " ابتدا از مسائل کلی و مشترک بین داستان‌ها صحبت کنیم و بعد احتمالا برسیم به نگاهی به تک‌تک داستان‌ها. چیزی که در نهایت امر و پس از خواندن این مجموعه در ذهن مخاطب حضوری پررنگ دارد، درگیری با شخصیت‌هاست، و این درگیری فقط و فقط به دلیل نزدیک‌بودن و آشنا‌بودن این شخصیت‌هاست، شخصیت‌هایی که هر کدامشان را در زندگی روزمره‌مان بارها و بارها دیده‌ایم، و هنگام خواندن این مجموعه احساس می‌کنیم که می‌شناسیم‌شان و برایمان دور از ذهن نیستند، و شاید این آشنایی هم برگردد به فضا و مکانی که سروش رهگذر برای برخی از داستان‌هایش تعریف و خلق کرده است. هرچند همانطور که در ابتدا هم اشاره کردم، داستان‌های این مجموعه آنقدر با هم فرق دارند و هر کدام به یک شکل و به یک فرم و با زبانی متفاوت نوشته شده‌اند که شاید نشود در این مورد خاص حکمی کلی صادر کرد. اما به طور مثال در فضاهای شهری‌ای که در چهار داستان آخر به طور مشخص دیده می‌شود، می‌توان ردپای حضور مخاطب در خلال داستان را نیز به وضوح دید و اینکه مخاطب خودش را در آن فضا و مکان حس می‌کند و به راحتی با نویسنده و داستانش و شخصیت‌هایش مواجه می‌شود، به طور مثال در داستان "مترو"، با موقعیت مکانی‌ای مواجهیم که برای اکثریت مخاطبین امروزی آشناست و تمام توصیف‌های صورت گرفته در مورد کفش‌های مسافران، در ذهن مخاطب مابه‌ازای تجربی و بیرونی دارد. در داستان آخرِ مجموعه که هم‌نام با خود مجموعه هم هست، این اتفاق در مورد خودِ شهرِ دوست‌داشتنی نویسنده، یعنی تهران، می‌افتد و نام خیابان‌ها و نماد‌های مختلف شهری، بر نزدیک‌بودن و باورپذیری موثر اثر، تاثیری مهم می‌گذارد. پس تا اینجای کار با تعدادی شخصیت نزدیک و مقداری موقعیت مکانی شناخته‌شده مواجهیم که می‌تواند به پیش‌برد داستان در ذهن مخاطب کمک کند.

اما همین مسئله را می‌شود بسط داد به داستان‌های دیگر این مجموعه و به نتیجه‌ای کلی رسید. به طور مثال در داستان اول با تعدادی دانشجوی رشته‌ی روان‌شناسی مواجهیم که برای انجام تحقیق و تکمیل پروژه‌شان به یک تیمارستان می‌روند تا با تعدادی بیمار مصاحبه کنند. در این داستان البته وجه چشمگیر، زبان است، که در ابتدا به صورت تک‌گویی‌ها و دیالوگ‌هایی به زبان کاملا محاوره و با استفاده از المان‌های کوچه‌بازاریِ این زبان پیش می‌رود و در بخش بعدی ِ داستان، به دلیل موضوع، با گردشی ناگهانی در زبان و برگشت به زبان کلاسیک و کهن مواجهیم. دانشجوی راوی که در حال مصاحبه با یکی از بیماران است، ناگهان خود را در لباس بیماران روانی می‌یابد و هرچه تلاش می‌کند تا خود را از اتاق خارج کند، موفق نمی‌شود. این داستان البته از موضوع جذاب – هر چند غیربکر – برخوردار است و می‌شود گفت که قابلیت تبدیل به داستانی بهتر و احتمالا بلند را، داشته و دارد، و به هر طریق، اینجا این موضوع در قالب یک داستان کوتاه نشسته و تجربه‌ی بدی هم نبوده. اما اگر بخواهیم برگردیم به همان مبحث شخصیت‌ها، در این داستان نیز به دلیل همان استفاده از تکه‌کلام‌ها و گویش‌های رایج این روزهای جوانان، به نوعی آشنایی می‌رسیم که البته این‌بار تا انتهای داستان پیش نمی‌رود.

مسئله‌ی متفاوت‌بودن داستان‌ها در "تهران، دوستت دارم" مسئله‌ی مهمی‌ست. داستان‌هایی که شاید فقط و فقط نتایج تجربه‌گرایی نویسنده بوده‌اند و اینکه این جسارت را در خود دیده که به سراغ موضوعاتی مختلف با قالب‌های فرمی و زبانی مختلف برود و بخت خود را در نگارش این‌چنین داستان‌هایی بیازماید. به طور مثال در داستان "ماهی‌ها شیرکاکائو دوست ندارند!" با یک موضوع ساده و مشخص مواجهیم، زوجی که به همراه فرزندشان در جاده‌ای به قصد مسافرت پیش می‌روند، در این میان تلفنی به مرد می‌شود و داستان را به اوج می‌برد، و فرود این داستان، دیالوگی‌ست که هر چند کوتاه، میان این زوج درمی‌گیرد و به حسی قابل تامل از سوی زن می‌انجامد. از طرف دیگر، در " تهران، دوستت دارم " با داستانی مواجه می‌شویم به نام "برفکــــــــــــــــــها" که به شدت فرم‌گراست و تجربی و فضایی خاص و البته دلچسب را خلق کرده، داستانی که به نظر من یکی از بهترین داستان‌های مجموعه‌ی  "تهران، دوستت دارم" است. فرم در این داستان حرف اول را می‌زند و همه‌ی تمرکز نویسنده را به خودش معطوف داشته، همینطور با داستانی دیگر مثل داستان "گندمَزار" مواجهیم که آنقدر به اتفاقات این سال‌های درج‌شده در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌های‌مان نزدیک است که احساس می‌کنیم شرح و گزارش یکی از همان حوادث است. داستان تجاوز دسته‌جمعی به یک زن و مرگ او، در روستایی دور افتاده، که اتفاقا در این داستان هم سروش رهگذر توانایی‌اش را در بکارگیری فرم، به طور متنوع، به رخ می‌کشد و اتفاقا در بحث دیالوگ‌ها و شخصیت‌پردازی هم نسبتاً موفق است. این داستان را نیز می‌توان در کنار "برفکـــــــــها" جزو بهترین‌های "تهران، دوستت دارم" قرار داد. اما این تفاوت در داستان‌ها و ناهمخوانی موضوعی و موقعیتی آنها به همین‌جا ختم نمی‌شود و با داستانی روبرو می‌شویم به نام "حیوانات خانگی" که در یک خانه و با حضور اعضای خانواده می‌گذرد، داستان دختری از این خانواده که در شهری دیگر دانشجو است و حالا، بعد از برقراری رابطه‌ با دوست خود، در شک و تردید درباره‌ی بارداری خود به سر می‌برد و این شک تا انتهای داستان نیز گریبان او را رها نمی‌کند. اگر بخواهیم اشاره‌ای هم داشته باشیم به داستان "نان برنجی" می‌توانیم بر شخصیت‌پردازی متفاوتش و اینکه از لحن‌ها و خصوصیات رفتاری متفاوت، به بهترین شکل ممکن بهره برده شده، اشاره کنیم. داستان مردی معتاد که خودش کارمند کلینیک ترک اعتیاد است، داستان جوان معلولی که دست‌فروش فیلم است و داستان همسر این دست‌فروش که در نهایت، شرح همخوابگی او با مرد معتاد را، در یک فضای تلخ و مالیخولیایی، و با زبانی پریشان و به‌هم‌ریخته، می‌خوانیم. همه‌ی این نمونه‌ها – به اضافه‌ی نمونه‌های دیگری که مسلماً قابل بررسی هستند -  می‌توانند گواهی باشند بر اینکه "تهران، دوستت دارم" گلچینی‌ست از نمونه‌های مختلف داستانی در قالب‌های مختلف زبانی و فرمی و موضوعی.

اما مسئله‌ی آخری که می‌توان در مورد آن بحث کرد، این است که سروش رهگذر، ضمن پرداخت و شکل‌دادن داستان‌هایش در قالبِ کلیِ فلسفی، و گاه با گرایش‌های مشخص در موضوعات داستان‌ها، به نوعی "حذف پایان‌بندیِ عامدانه" دست زده و در بیشتر داستان‌هایش، همه چیز را در حالتی از تعلیق و ابهام رها می‌کند و همه چیز را به مخاطب وامی‌گذارد، هرچند این امر به خودی خود مجموعه را با مشکلی مواجه نمی‌کند اما به طور موردی و جزئی در بعضی از داستان‌های ایجاد حسِ رهاشدن از سوی نویسنده را در مخاطب به دنبال دارد و او را در نوعی بلاتکلیفی رها می‌کند.

در نهایت، باید انتشار اینترنتی این اثر را به فال نیک گرفت و مواجهه با نویسنده‌ای با دغدغه‌های فرمی و زبانی را امری مفید به حساب آورد. نویسنده‌ای که تلخ می‌نویسد و سیاه و رها، به طوری که مخاطب تا ساعاتی پس از پایان مجموعه، در درون احساس نوعی تهوع و سیاهی می‌کند و مدام در ذهن خود با شخصیت‌های این مجموعه درگیر است و زندگی سراپا سیاه و گاه کثیف‌شان را مرور می‌کند. و در واقع این را هم می‌توان گواهی شمرد بر موفق‌بودن این مجموعه. هرچند همانطور که اشاره شد این مجموعه از داستان‌های معمولی‌ای هم رنج می‌برد که می‌شد برای‌شان فکری کرد.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی