پرینت

نقدی بر "عروسک ساز" نوشته‌ی مریم صابری-امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in عروسک‌ساز

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

قناعت به سهمِ ستاره از نشانی راه

"عروسک ساز"، روایت زندگی دختری‌ست شانزده ساله که پدر و مادرش را از دست داده، و درگیر میان حجم عظیمی از پریشانی و تلخی، و در تلاش برای انکار فاجعه‌ای رخ داده، و انکار تنهایی، و در راستای همین انکار است که به ساخت عروسک‌ها می‌رسد، عروسک آدم‌هایی را می‌سازد که دیگر نیستند، رفته‌اند، مرده‌اند، به هیچ صورتی نمی‌شود آنها را برگرداند به زندگی، مگر اینکه عروسکی از آنها بسازی و با آن زندگی کنی، مدام، هرجا که می‌روی با خودت ببری‌اش و با آن حرف بزنی و احساس کنی که هست، که زنده است، که نرفته! اما در این میان آدم‌هایی هم هستند که زنده‌اند و حضور دارند، آدم‌هایی مثل ساسان، برادر راوی، یا پونه دوست صمیمی‌اشف یا رعنا، که بیش از همه مادرِ راوی را در ذهنش تداعی می‌کند، و اتفاقاً هیچ‌وقت هم عروسکی از او ساخته نمی‌شود و این در واقع تنها شخصیت در زندگی راوی‌ست که خودش می‌ماند و در قالب عروسکی از پنبه و پارچه نمی‌نشیند. چرا که حتی ساسان هم در نهایت رفت در قالب عروسکش. یا پونه! یا عماد!
راوی، دختری‌ست شانزده ساله که تا پایان داستان هم اسم او را نمی‌دانیم، و فقط در نقش همین راوی‌ست که او را می‌شناسیم و با روایت‌هایش است که لمس‌اش می‌کنیم، با شرح غم و غصه‌هایش، با تماشا و به قضاوت نشستن شیطنت‌هایش، با بزرگ شدنش، با شنیدن ناگفته‌هایش! راوی، به طری آرام و صبورانه، تمام دغدغه‌های ذهنی‌اش را کنار هم می‌چیند و من مخاطب هم خط ممتدی را پی می‌گیریم و فضایی را تجربه می‌کنم، که لبریز است از تنهایی، لبریز است از پریشانی‌های یک ذهن خسته! فضایی که در آن آدم‌ها گاهی حرف هم را نمی‌فهمند، گاهی یکدیگر را نمی‌بینند، و گاهی آنقدر عذاب می‌شوند برای هم که جز با ابراز حس‌شان نسبت به یکدیگر نمی‌توانند رهایی یابند از این عذاب. و این کاری‌ست که راوی "عروسک ساز" می‌کند. به زبان آوردن حس‌اش در مورد اطرافیانش. اینکه چه حسی دارد وقتی با برادرش یکی به دو می‌کند، اینکه چه حسی دارد نسبت به دوست دختر برادر، رعنا، که اتفاقاً شبیه مادرش است، اینکه چه حسی دارد وقتی خاله‌اش که حالا نوعی حس سرپرستی نسبت به این دو خواهرزاده دارد، مته‌ی اعصاب راوی می‌شود، اینکه چه حسی دارد وقتی پونه، دوست نزدیکش، مثلا به او کم محلی می‌کند و او را نمی‌فهمد... همه‌ی اینها، بیان احساسهای یک دختر شانزده ساله است، احساسهایی که در نمونه‌ی بزرگتر و بیرونی‌ترش، در همه‌ی آدم‌ها زنده است و موج می‌زند، اما اینکه کدام‌یک این احساسها را بیان می‌کند و از چه راهی، مهم است. یکی هم مثل راوی "عروسک ساز" گاهی حرف‌هایش را رک و رو‌در‌رو به آدم‌های اطرافش می‌زند و گاهی از آنها عروسکی می‌سازد و در خلوت، آنها را مواخذه می‌کند! و این کاری‌ست که خیلی از ما از انجام آن فرار می‌کنیم. وگرنه کم حرف توی ذهنمان تلنبار نشده، از این و از آن!
از ابتدا تا انتهای روایت، غمی ملموس و تدریجی، حضور دارد و زندگی راوی آکنده است از آن، غمی ناشی از رخدادِ فاجعه، غمی ناشی از تنهایی، غمی ناشی از به یاد آوردن خاطرات دور! هرچند مشخص نیست که ما واقعاً در شانزده‌سالگیِ راوی در کنار او هستیم یا از پسِ سالیانی دورتر، مثلاً از بیست و چند سالگی‌اش، به نظاره‌ی بخشی از زندگی او نشسته‌ایم، اما در عین این که به نظر من شاید تفاوتی هم بین نگاه زنانه یا نگاهی غیر از این، در این داستان نباشد، همین که راوی، خاطرات را زیر‌و‌رو می‌کند، همین که می‌رود به سال‌های کودکی و مدرسه و دوستی‌ها و قهر‌ها و آشتی‌ها، کافی‌ست برای درک حس موجود در روایت‌ها! کافی‌ست برای فهم غمی که در طول روایت، هرچند گاه خفیف، گریبان مخاطب را رها نمی کند.
فضاسازی در "عروسک ساز" مسئله‌ی مهمی‌ست و این را می‌شود از همان اشاره‌ی ابتدای اثر که نویسنده از "آناکارنینا" آورده، فهمید:
"در خانه‌ي خود بود و در خانه، ديوارها پشتيبان انسان‌اند"
تمام داستان در فضاهای بسته‌ی خانه می‌گذرد، دختری که دانش‌آموز است اما به مدرسه‌ نمی‌رود، دوست اینترنتی‌ای که از آن سرِ دنیا آمده و در خانه به دیدن راوی می‌آید، دوست نزدیکی که قهر کرده و به خانه می‌آید، و رابطه‌ی خواهر و برادری که فقط در اتاق‌ها و بین دیوارهای خانه شکل می‌گیرد، نه که همه چیز در همین خانه باشد، نه، خیابان‌های تهران هم هستند و گاه مغازه‌ها، اما همه چیز حول همین فضاسازی محدود و تو‌در‌تو می‌گذرد.
هرچه باشد، نمی‌شود از پرداخت و چفت‌و‌بست "عروسک ساز" به سادگی گذشت، پرداختی که باعث شده همه چیز به خوبی در کنار هم قرار بگیرد و اثر را پیش ببرد، روایت‌ها، دیالوگ‌ها درگیری‌های ذهنی راوی، پیش‌و‌پس رفتن‌ها و شخم زدن خاطرات دور و نزدیک، قضاوت آدم‌ها از دریچه‌ی ذهن راوی، و اعترافات! حرف‌هایی که گاه راوی را در مقابل مخاطب محاکمه می‌کند، گاه راوی را، بی هیچ حجاب و مانعی، در مقابل مخاطب، عیان، قرار می‌دهد، و اتفاقاً راوی هم ابایی ندارد بایت این دیده‌شدن و قضاوت‌شدن! و اینها همه از پرداختی کامل و آرام نشاءت گرفته که باعث شده این اثر، روان و سرپا پیش برود و مخاطب را تا به پایان با خود همراه کند، مخاطبی که مواجه شده با وایتی صریح و بی‌پرده، با جنسی متفاوت، و با فرمی متفاوت. فرمی که در عین سادگی، از شاخصه‌های خوبی سود برده و توانسته پلی بزند میان ذهن به هم ریخته و پربار راویف و دنیای اطراف، و آدم‌های پیرامون! در این بین، زبان هم نقش مهمی دارد، آنجا که به تجربه‌های تازه‌ای می‌رسد و با تکنیک‌هایی خوش فرم و گاه بدیع، به جذابیت و بکر بودن متن، می‌افزاید. زبانی که جنسی متفاوت دارد، اندوه در آن موج می‌زندف تکرار تک‌جمله‌های خاص، آن را تنوع می‌بخشدف و رفت‌و‌برگشت میان ذهن و واقعیت، آن را به چیزی که باید باشد، می‌رسانَد!
 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی