پرینت

گفت‌وگو با مریم صابری-داوود آتش‌بیک

نوشته شده توسط داوود آتش‌بیک. Posted in عروسک‌ساز

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

گفتند روزی دوهزار دانلود

عروسک ساز، اولین رمان مریم صابری، نویسنده‌ی جوانی است که متاسفانه پشت در سانسور گیر کرد و نتوانست به شکلی طبیعی، به دست علاقه‌مندان ادبیات برسد. به همین خاطر کتابش را به صورت فایل پی دی اف منتشر کرد.عروسک ساز، مورد توجه اهالی ادبیات قرار گرفت و در فرصتی کوتاه ده‌ها هزار بار دانلود شد.او متولد اردیبهشت سال 1363 است و دارای مدرک فوق‌لیسانس معماری، از دانشگاه تهران. با او درباره‌ی کتابش و تمام حواشی آن، گفتگو کردم.

-          ممنون که درخواستم را برای مصاحبه پذیرفتی. از خودت شروع می‌کنیم. از کجا نوشتن را شروع کردی؟
خواهش می‌کنم. نوشتن را از سال‌های راهنمایی شروع کردم. بعد تو دبیرستان برایم جدی‌تر شد و همین‌طور ادامه پیدا کرد تا همین الان. البته هیچ وقت داستان ننوشتم. کلا نوشته‌هام همیشه شبیه به قسمتی از یک رمان بود. تا بالاخره رسید به خود رمان.شعر می‌نوشتم و تکه تکه‌هایی با همین وصف که گفتم.
-          به نظر تو برای نوشتن داستان، حتما باید کارگاه رفت؟
نه لزوما. مسلما نه لزوما. بعضی وقت‌ها کارگاه فقط به معنی نظم و التزام به کار است و البته داشتن مخاطب دلسوز و مطمئن که نظراتش را ازت دریغ نکند. مشکل خیلی از هم‌نسلان من توی نوشتن این است که شروع خوبی دارند ولی کار را به سرانجام نمی‌رسانند. خب کارگاه در این مورد واقعا کمک می کند.
-          نوشتن عروسک ساز چقدر زمان برد؟
یک سال و دو ماه حدودا.
-          شد که توی کارگاه طرح تغییر کند؟
نه.
-          وقتی طرح عروسک ساز را می‌نوشتی، حدس می‌زدی که با مشکل ممیزی مواجه شود؟
نه واقعا!
-          قسمت‌هایی از کتاب مورد انتقاد قرار گرفت یا کل کتاب غیر قابل انتشار اعلام شد؟
کلا.
-          کی فرستادند برای مجوز و کی اعلام شد که نمی‌گیری؟
راستش دقیق یادم نیست.  ولی مهر ماه 87 رفت چشمه. و اردیبهشت گفتند که مجوز نگرفته.
-          از شکل انتشار و سر و شکلش راضی هستی؟
سر و شکلش که خیلی خوب از آب درآمد به یاری دوستان. ولی خب خودت می‌دانی که انتشار روی کاغذ حال دیگری دارد. خصوصا الان که کتاب حتی  به صورت الکترونیکی هم نیست، احساس می‌کنم کلا از صفحه روزگار محو شده.
-          بازخوردها چطور بوده؟
خیلی بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم به لحاظ کمیت. و خیلی خوب به لحاظ کیفیت. این که کار خوشخوان بوده باعث شد بیشتر نظرها مثبت باشد. بیشتر دوستان دو سه ساعته و یک تیکه خوانده بودند.
-          بازخورد بیرونی هم داشتی؟ یعنی خارج از فضای مجازی.
بازخوردهای بیرونی طبعا از طرف نزدیکانی بود که کتاب را خودم بهشان داده بودم . توی این مدت بعد از نشر الکترونیکی‌ش خب همه‌ی بازخوردها هم مجازی بودند.
-          نه. مثلا این‌که جایی نشسته باشی،‌ در نشستی ادبی مثلا، بحث کتاب تو پیش بیاید.
نه...  زیاد به این طور جاها رفت و آمد ندارم. کلا می‌شود گفت آدمِ در جریانی نیستم. بعضی وقت‌ها از چیزهایی بی‌خبرم که کسی باورش نمی‌شود.

-          به لحاظ اقتصادی، نسبت به این که یک کتاب اولی هستی، و با توجه به شرایط ایران، این نوع نشر به صرفه است؟
مسلما نه.
-          اگر با دوستانت که کتاب را به ناشر سپرده‌اند و مثلا دوبار هم تجدید چاپ داشته‌اند مقایسه کنی چطور بوده؟
خیلی کمتر.
-          آماری داری از این که چندبار دانلود شده؟
راستش تو هفته‌ی اول به طور متوسط گفتند روزی 2000 تا دانلود . ولی خب تعداد دانلود لزوما به معنای تعداد خواننده نیست
-          پس بیشتر از هر نویسنده‌ی ایرانی خواننده داشته‌ای حتا اگر از هر ده نفر یکی خوانده باشد.
اگر..
-          استقبال از حساب بانکی چطور بوده؟
تو مدتی که کتاب روی خوابگرد بود مستمر بود اما از وقتی که نیست قطع شده.  پرداخت‌ها هم اگر دوست دارید بدانید از 2000 تومن بود تا 20000 تومن.
-          نه. بیشتر از این‌که مبلغ مهم باشد، دوست داشتم بدانم مثلا چند نفر پول ریخته‌اند. حدودا.
این خیلی رقم جالبی است: حدود 40 نفر!!!!!!!!
-          برویم سراغ خود عروسک ساز. زبانت در این رمان بسیار مورد توجه قرار گرفته، کلا همین شکلی می‌نویسی یا برای این راوی شانزده ساله این زبان را انتخاب کردی؟
راوی که البته شانزده ساله نیست. میانه‌ی دهه‌ی بیست زندگی‌اش است که اینها را می‌نویسد. توی این داستان خیلی سعی کردم زبانم را کنترل کنم. به طور معمول از این شاعرانه‌تر می‌نویسم. سعی خودم را کردم واقعا.
-          چطور به این زبان رسیدی؟
تاثیر خوانده‌هام بوده مطمئنا


-  فکر نمی کنی این زبان در آینده برایت دردسر شود؟ اگر قرار باشد تمام راوی هایت به همین حس و حال بنویسند؟
هیچ چیز قرار نیست همین‌طور بماند. برای دور زدن زبان هم راه زیاد است. ضمنا روی این زبان هم اصراری ندارم. اگر لازم باشد سعی می‌کنم تغییرش دهم.
-          ادبیات کهن را هم خوانده‌ای؟
بیشتر شعر خواندم از ادبیات کهن.
-          شاعری هم بوده که خودت را تحت تاثیرش بدانی؟

شاعر.. شاعری که واقعا مسحورش شدم و مدت‌ها کتابش از کیفم در نمی‌آمد و همه جا باهام بود هوشنگ چالنگی بود که خیلی اتفاقی کشفش کردم. ولی نویسنده‌های زیادی بودند که خودم را به شدت تحت تاثیرشان می‌بینم.
-          هم داخلی و هم خارجی؟
بله.
-          خب، قله‌های این تاثیرگذاری را می‌توانی نام ببری؟ اگر دوست داری از اثر خاصی نام ببر. یا قطعه‌ی به خصوصی مثلا.
بیژن نجدی. راستش اسم  داستانی که دیوانه‌م کرد را یادم رفته.  داستان پسری بود و مادری. جای خالی سلوچ دولت‌آبادی.. صحنه‌ای که شتر توی بیابان دنبال پسر می‌کند و مرز بین شعر و نثر برای مدتی کلا محو می‌شود. کارهای رضا قاسمی و زبانش را... بیشتر از همه همنوایی. و البته کارهای عباس معروفی که سمفونی مردگان و سال بلواش را تو روزهای امتحان نهایی خواندم و هیچ وقت از سرم بیرون نمی‌رود.
و بین خارجی ها اول از همه صد سال تنهایی مارکز و عشق سال‌های وبایش. بعد پوست انداختن فوئنتس . سرزمین گوجه‌های سبز هرتا مولر که هنوز هم می‌روم کتاب‌فروشی می‌گویم مثل این چیزی دارید.. با این زبان!. خدای چیزهای کوچک آرونداتی روی. ابریشم السانرو باریکو. خرابکاری عاشقانه املی نوتومب. اینها را همه عاشقانه دوست دارم

-          نقدهای مثبت زیادی راجع به این رمان نوشته شد. ولی انتقادهایی هم شده. مثلا نوشته اند راوی سراسر احساس است. ما به هیچ وجه از او واکنش، یا کنش بیرونی نمی بینیم. یا به ندرت می بینیم. انتقادی که خود من دارم این است که ابتدا و انتهای رمان فرقی اساسی با هم ندارند. انگار هیچ اتفاقی که منجر به تحول درونی یا بیرونی شخصیت اصلی رمان یا حتا نوع نگاهش به اطراف شود نمی افتد.
راستش من فکر می‌کنم آدم‌ها تغییر نمی‌کنند. یعنی این چیزی است که توی این 27 سال تجربه کردم. نمی‌توانستم از شخصیت داستانم هم چنین توقعی داشته باشم. همین‌قدر که به جدایی از عروسک‌هاش فقط فکر کند برایم کافی بود.
-          انتقاد دیگری که به رمان شده، پایان بندی آن است. نظرت راجع به این پایان بندی چیست؟ فکر نمی کنی اگر ده صفحه زودتر یا دیرتر تمام می شد هم ضربه‌ای به روایتت وارد نمی شد؟
پایان داستان را قبل از رسیدن به آخرش نوشته بودم. برای خودم همه چیزش منطقی است. ولی خیلی‌ها راضی نبودند و جالب بود که خیلی از دوستانی که راضی نبودند هیچ پیشنهاد دیگری هم نداشتند. به هر حال، برای خودم به سادگی زندگی روزمره است.
-          شاید چون به قول خودت از اول هم قرار نبوده اتفاق خاصی  بیافتد.
آره.
-          احساس‌های راوی کارکرد روایی هم داشته‌اند؟
خب دعوای فصل اول با پونه و به هم خوردن رابطه‌ش با عماد توی فصل دو نتیجه‌ی همین احساس‌های راوی بودند. کلا سطح فاجعه در این داستان خیلی پایین است. یعنی به نظرم نباید ازش انتظار کنش‌های خیلی انقلابی داشت. این آدم‌ها برایم خیلی زنده بودند. دلم نمی‌خواست تیتر روزنامه بشوند.
-          راستش من فکر می‌کنم سطح فاجعه پایین نیست، کلا فاجعه‌ای وجود ندارد. موافق نیستی؟
برای من همان دعواها عین فاجعه بودند . خودزنی برای من عین فاجعه‌ست. هر نوع تماس خشونت‌آمیزی فاجعه‌ست.. بین راوی و پونه.. وقتی هلش می‌دهد. بین راوی و ساسان، وقتی محکم نگهش داشته که آروم بشود.
-          طرح اولیه دقیقا همین بود که الان نوشتی یا حین نوشتن تغییر کرد؟
کلیت دقیقا همین بود. جزئیات هم که در طول نوشتن به وجود آمد.
-          ایده‌ی اولیه‌ی رمان را از کجا گرفتی؟
از یک کتاب عروسک‌سازی . از عروسک نصفه‌ای که چند سال گوشه‌ی کشوی لباسم ماند و تمامش نکردم.
-          پس یک‌جورایی تجربه‌ی زیسته هم نقش داشته در ایده‌ی اولیه.
صد در صد!
-          در پرداخت، بیشتر زمانت را روی  چه چیزی گذاشتی؟ زبان؟ شخصیت؟ چی برایت اولویت داشت؟
پرداخت دقیقا یعنی چی؟!
-          وقتی می‌خواهی طرح را تبدیل به رمان کنی، رمانی که در نهایت دست خواننده می‌رسد، مرحله‌ی بینابینی دارد که یک‌جورایی محل تعیین استراتژی است!
همچین مرحله‌ای نداشتم. من خیلی کند می‌نویسم و عموما بازنویسی نمی‌کنم.
-          به هیچ وجه بازنویسی نمی‌کنی؟ بازخوانی چطور؟
بزرگ‌ترین عذاب برایم همین بازخوانی‌ش بود. یک جاهایی‌ش را دلم می‌خواست نابود کنم. خواندنش برایم مثل روبه‌رو شدن با خود بود. همیشه دوست داشتم خیلی بهتر باشم . کلا توی زندگیم هیچ وقت دلم نمی‌خواهد برگردم. حتی به کودکی با اینکه کودکی خیلی خوبی داشتم. بازخوانی عروسک‌ساز مثل ورق زدن آلبومی قدیمی بود. از عکس هیچ خوشم نمی‌آید. آدم چسبناکی هستم نسبت به خاطرات و برای همین ازشان فرار می‌کنم. و خیلی وقت‌ها به طور کامل فراموش می‌کنم. حافظه‌ام به شدت انتخابی عمل می‌کند.
-          پس این کتاب انگار یک تیکه از وجودت بوده که تبدیل به کلمه شده.
حتما همین‌طوره. وقتی به جاهایی که راضی‌م نمی‌کرد برمی‌خوردم دوست داشتم بگویم نه! نه! این که من نبودم! ولی راه در رو نداشت . باهاش خداحافظی کردم به طور طبیعی. ولی واقعا هنوز احساس می‌کنم این دختر همان‌جا، یک جایی تو جهان‌آرا کنار برادرش زندگی می‌کند و دلم برایش می‌سوزد.

-          برای نویسنده‌هایی که تیکه‌های خودشان را توی متن می‌گذارند، بازخوانی عذاب آور است.
آره. دقیقا.
- مشکلی که به نظر من در این‌جور نوشتن هست خطر درجا زدن است. اگر قرار باشد فقط خودت را بنویسی، فکر نمی‌کنی حال و هوای نوشته‌های بعدی‌ت خیلی یک‌سان و یک‌شکل و تکراری شود؟
مسلما قرار نیست همین‌طور بماند. می‌گویند هر کس به طور طبیعی و بدون کمک گرفتن از جهان بیرون از خودش می‌تواند حداقل یک رمان بنویسد.. ولی برای کارهای بعدی دو راه دارد. یا تجربه‌ی زیسته‌اش را گسترش دهد و یا تحقیق و مطالعه کند. مطمئنا من هم برای کارهای بعدی از این دو راه کمک خواهم گرفت. در ضمن خودم وسواس شدیدی دارم نسبت به اینکه نوشته‌های جدیدم شبیه قبلی‌ها نباشند. امیدوارم وسواسم موثر بیفتد.

- بین نویسنده‌های امروز کشورمان هم کسی هست که کارهاش را بپسندی؟
نیمه‌ی غایب حسین سناپور را خیلی دوست داشتم.. رضا قاسمی هم که روز است دیگر..نه؟!ء پاگرد محمدحسن شهسواری را هم خیلی دوست داشتم..و البته کار جیران گاهان زیر آفتاب خوش‌خیال عصر و احتمالا گم شده‌امِ سارا سالار.
-          در حال حاضر مشغول کار تازه‌ای هستی؟
کمابیش. بیشتر درگیر زنده شدن هستم. کاری دارم که بلافاصله بعد از تمام کردن عروسک‌ساز شروع کردم.. ولی تازه از دانشگاه و استرسش خلاص شدم.. هنوز زندگی‌م ثبات نداره.. نوشتن به ثبات احتیاج داره.
-          باز هم پشت دیوار ممیزی گیر می کند؟
این یکی را اصلا فکر ارشاد رفتنش را هم نمی‌شود کرد. البته مارکز توی مصاحبه‌ای گفته بود درباره‌ی کار نیمه‌تمام حرف زدن کار کسانی است که تویش مانده‌اند.. نمی‌خواهم آن بلا سرم بیاید!
-          فکر نمی‌کنی بهتر است سراغ موضوع‌هایی بروی که مجوز بگیرند؟
من سراغ موضوع‌هایی می‌روم که دغدغه‌ی زندگیم هستند. وقتی آن داستان را می‌نوشتم واقعا به چاپ شدن یا نشدنش فکر نمی‌کردم. به نوشتن احتیاج دارم نه به چاپ شدن. البته منکر انگیزه‌ای که مخاطب داشتن به آدم می‌دهد نمی‌شوم به هیچ وجه. ولی حتی اگر توی یک جزیره‌ی متروک هم گیر کنم باید بنویسم.
-          پس ترجیح می‌دهی به‌ جای این‌که به فکر ارشاد و مجوز و کتاب کاغذی باشی، به فکر تاثیر ادبیات بر خودت باشی؟
دقیقا. با ادبیات خودم را برای خودم روشن می‌کنم.تنها ادبیات است که واقعا حالم را خوب می‌کند.
-          کتاب بعدی‌ت هم با همین لحن و نثر و به طور کلی زبان نوشته می‌شود؟
بیا درباره‌ش حرف نزنیم. می‌ترسم دچار همان نفرینی بشوم که مارکز گفته!

باز هم ممنون بخاطر مصاحبه.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی