پرینت

وقتی از ویراستاری حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟ - آرش معدنی‌پور

نوشته شده توسط آرش معدنی‌پور. Posted in ویژه‌نامه‌ی بررسی رمان «اعلام وضعیت گیاهی»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

وقتی از ویراستاری حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟
نگاهی به: اعلام وضعیت گیاهی‌ِ دانیال حقیقی
آرش معدنی‌پور

«...خواهش می‌کُنم در نوشتن‌ِ این داستان به من کمک کُن، «گوردون»… نمی‌خواهم علاقه یا توجه‌ات به این داستان را از دست بدهم، اى‌وای، نه! اگر این اتفاق بیُفتد مثل این است که بخشى از وجودم مُرده است، بخش‌ِ روحى و معنوی… از طرف دیگر، اگر کتاب دربیاید و من نتوانم غرور و افتخارى را که باید نسبت به آن داشته باشم، احساس کنم… آن وقت دیگر نمی‌توانم حس‌ِ خوبى نسبت به خودم داشته باشم و شاید دیگر اصلا نویسندگى را کنار بگذارم.»*
1- تقصیر‌ِ خودش است، ریموند کارور را می‌گویم؛ تقصیر‌ِ خودش است که این‌قدر خوب می‌نوشته، و این‌قدر خوش‌شانس بوده که ویراستاری مثل‌ِ گوردون لیش کنار‌ِ دست‌اش بوده، تقصیر‌ِ خودش بوده که به ویراستارش اعتماد کرده (هر‌چند در ابتدا، به نظر چاره‌ای هم نداشته، امّا، به‌هر حال، ته‌ِ ته‌اش می‌توانسته این کار را نکُند) و تقصیر‌ِ خودش هم بوده که وقتی معلوم می‌شود جناب‌ِ ویراستار چه تغییرات‌ِ عظیمی روی‌ِ کارهای‌اش می‌داده، خیلی‌ها شک کردند به قُدرت‌ِ نویسنده‌گی‌اش و میزان‌ِ اصالت‌اش به عُنوان‌ِ نویسنده‌ای دارای‌ِ اعتبار و قابل‌ِ توجه... امّا به هر‌حال، من که هم‌چنان دوست‌اش دارم، و راست‌اش بعد از پیگیری‌ِ این ماجراها (که زیادی این‌ور و آن‌ور درباره‌اش صحبت شُده و بحث‌های مختلفی هم در‌گرفته) علاقه‌ام بیشتر هم شد؛ مشخصا بعد از مقایسه‌ی‌ِ دو نسخه‌ی‌ِ قبل از گوردون و بعد از گوردون داستان‌ِ (وقتی از عشق حرف می‌زنیم...) و تماشای‌ِ بلایی که سر‌ِ نسخه‌ی‌ِ اوّلیه‌ی‌ِ داستان آمده، تازه می‌شود کمی فکر کرد و با قیافه‌ی‌ِ علی نصیریان در آقای‌ِ هالو گُفت: عجب... عجب... پس ویراستاری‌ای که می‌گن، منظور اینه!
2- «اعلام‌ِ وضعیت‌ِ گیاهی، نوشته‌ی‌ِ دانیال‌ِ حقیقی.» راستش تا –تقریبا- یک‌سوم‌ِ ابتدایی‌ِ داستان، فکر می‌کردم که با یک ویراستاری‌ِ حسابی می‌شود یک داستان‌ِ درست‌و‌درمان ازش درآورد، همان‌طور که -طبق‌ِ شنیده‌ها- درباره‌ی‌ِ تعدادی از کتاب اوّل‌های‌ِ نویسنده‌های جوان در این چند ساله اتفاق اُفتاده (سُنت‌ِ پسندیده‌ای که مثلا نشر‌ِ چشمه آن را در‌پیش گرفته بود) و باز به‌عنوان‌ِ نمونه، کاری که شخص‌ِ سید‌رضا شُکراللهی برای‌ِ تعدادی از نویسنده‌ها انجام داد. امّا هر چه داستان پیش رفت، ضعف‌ها و کمبودها بیشتر خودشان را نشان دادند، ضعف‌هایی که –متاسفانه- در قسمت‌های‌ِ مختلف، و بیشتر از همه شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی خودشان را نشان می‌دهند، قسمت‌هایی که –اتفاقا- می‌بایست نقطه‌ی‌ِ قوت‌ِ کار می‌بودند، از آن‌جایی‌که روند‌ِ داستان خیلی متکی بر شخصیت‌هاست، و شخصیت‌ها هم همه از نسلی انتخاب شُده‌اند که مُعاصر‌ِ نویسنده هستند، و به نظر می‌رسد که اصلا نویسنده آگاهانه به سمت‌ِ نوشتن از فضاهایی رفته که خوب می‌شناسد، و آدم‌هایی که بین‌ِشان نفس کشیده و زنده‌گی کرده، اما روند‌ِ معرفی و کُنش‌های‌ِ شخصیت‌ها در خلال‌ِ داستان، نشان می‌دهد که خیلی خوب در این زمینه کار نکرده است؛ به عُنوان‌ِ مثال، وقتی شُروع می‌کُند اعضای‌ِ گروه را –به ساده‌ترین و دم‌ِ‌دستی‌ترین شکل- یکی‌یکی مُعرفی می‌کند و از هر کدام چند خطی می‌گوید، اوّل اینکه تعداد‌ِ ده نفر کمی زیاد است برای‌ِ ملاط‌ِ داستانی‌اش، و به همین دلیل بعضی‌های‌ِ‌شان وسط‌های‌ِ ماجرا فراموش می‌شوند، یا اینکه بود و نبودشان فرق‌ِ چندانی نمی‌کند، نکته‌ی‌ِ دیگر اینکه بجز یکی دو نمونه‌ی‌ِ تابلو (مثل‌ِ آرکایو گوش کردن‌ِ شبنم یا دانشجوی‌ِ پزشکی بودن‌ِ مهشید) بقیه خیلی واجد‌ِ شرایط‌ِ مشخص و متمایز‌ِ شخصیتی نمی‌شوند، در‌حالی‌که در آن معرفی‌ِ چند‌خطی، برای‌ِ هر‌کدام شناسنامه‌ای از خصوصیات صادر شده‌است. یا مثلا این نکته درباره‌ی‌ِ اسم‌گذاری‌ها، که هر‌چند می‌شود گفت که نویسنده حق دارد هر‌جور عشق‌اش می‌کشد اسم بگذارد برای‌ِ شخصیت‌های‌اش، اما، واقعا اینکه اسم‌ِ یکی از پسرها مهشید است و اسم‌ِ یکی از دخترها کیانوش، چه کمکی به روند‌ِ داستان قرار است بکند؟ درباره‌ی‌ِ دیالوگ‌ها هم، همین اتفاق افتاده است؛ همه مثل‌ِ هم حرف می‌زنند، اما نه جوری که بگوییم اقتضای‌ِ داستان ایجاب می‌کند. همه یک‌جور‌ِ بی‌دلیلی بی‌هویت حرف‌ می‌زنند، و تقریبا هیچ‌کدام، هیچ مشخصه‌ی‌ِ خاصی ندارد در نوع‌ِ حرف‌زدن. نقایص‌ِ دیگری هم البته هستند، مثل‌ِ اینکه این جمع‌ِ ده‌نفره، ابتدا این‌طور معرفی می‌شود: ده نفر باهوش و جاه‌طلب که دار‌و‌دسته‌ی‌شان توی زندگی از همه چیز برای‌شان مهم‌تر بود و... ولی عملا از وقتی که ما (به همراه‌ِ اردشیر) وارد‌ِ این جمع می‌شویم، هیچ نشانه‌ای از این توصیفات و بقیه‌ِ چیزهایی که در ادامه درباره‌ی‌ِ این جمع گفته می‌شود، نمی‌بینیم. از آن عجیب‌تر، این است که جمعی که مُدت‌ِ زیادی با هم بوده‌اند، و انواع و اقسام‌ِ کارها کرده‌اند و شرط‌بندی کرده‌اند و کلی هم بُرده‌اند و... از وقتی اردشیر وارد‌ِ جمع می‌شود، نه تنها –همین‌طور الکی- مورد‌ِ اعتماد‌ِ همه می‌شود، و همه اسرارشان را به او می‌گویند، که در شرط‌بندی‌ِ بزرگی که می‌کنند (دزدیدن‌ِ عینک‌ِ کیارستمی) یکهو اردشیر می‌شود مغز‌ِ متفکر، و تکیه‌گاه و آرام‌کننده‌ی‌ِ بقیه! (این‌هم بامزه است که این گروه‌ِ حرفه‌ای و باهوش و جاه‌طلب، در تنها مورد‌ِ شرط‌بندی که نسبتا مفصل تعریف می‌شود، عملا هیچ ایده‌ای ندارند، و همین‌طور شانسی‌شانسی پیش می‌روند و –دست بر‌قضا- موفق هم می‌شوند!)
3- موارد زیاد دیگری هم هست برای‌ِ گفتن، اما، نکته‌ی‌ِ مهم این است که داستان فرازهایی هم دارد، که امید‌وار کننده است و نشان‌دهنده‌ی‌ِ این که دانیال حقیقی، توان‌اش را داشته که داستان‌ِ خیلی بهتری از میان‌ِ ایده‌هایی که داشته بیرون بکشد، مخصوصا فضاهایی که طنز‌ِ مخصوص‌ِ این دوره‌و‌زمانه را دارد، و متعلق به این نسل و این شهر (تهران) است، اما به شرطی که ویراستاری با دقت و خشونت گوردون لیش کنار‌ِ دست‌اش نشسته باشد، و به‌شرطی که خودش هم، آن‌قدر باهوش و جاه‌طلب باشد، که اعتماد کند بر خودکار‌ِ قرمزی که به اندازه‌ِ خودکار‌ِ آبی‌اش ارزش‌مند است.
4- «ممنون‌ام رفیق بابت کمک‌های معرکه‌ات به داستان ها. از وقتی هجده سالم بوده تا به حال هیچ‌کس این کار را برای‌ام نکرده است، جدا می گویم. و گمان هم می‌کنم دیگر وقت‌اش بود. حالا احساس می‌کنم داستان‌ها درجه یک شده‌اند. اما نتیجه هر چه باشد، ممنون‌ام از نگاه دقیقی که به آن ها کرده‌ای. زنده باشی.»*

 

*- تکه‌هایی از مُکاتبات‌ِ ریموند کارور با گوردون لیش

 

لینک دانلود کتاب «اعلام وضعیت گیاهی»

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی