پرینت

یادداشتی بر «اعلام وضعیت گیاهی» - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in ویژه‌نامه‌ی بررسی رمان «اعلام وضعیت گیاهی»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

یاداشتی بر رمان «اعلام وضعیت گیاهی» نوشته‌ی دانیال حقیقی
رویاپردازها...
سینا حشمدار

Repetition baby
Machine is taking over
Dance with me baby, the future is here
Scientific baby, waltz hand in hand
Scientific baby, technological man
Would you rather be in this noise
celebrate in this noise colder
It means so much to me
Would you rather be in this noise
celebrate in this noise colder
It means so much to me

 Archive - Noise

(قسمتی از ترانه Noise که توسط گروه Archive اجرا شده است.)

Dreammers رویاپردازها

خوب است که آدم رمانی را بخواند که برایش دغدغه‌ای نسلی را به تصویر کشیده که حرف‌های متفاوتی دارد. صحبت از نسلی که به سنت‌ها پشت کرده، به همان اندازه تابو‌شکن است که آرمان‌گرا و برای همین مدام اشتباه می‌کند و اسم اشتباه‌هایش را زندگی می‌گذارد. شاید بعد از جریان موفقی که در موسیقی نسلی به پا شد-آن هم در اوایل دهه هشتاد- دیگر وقت آن است که سر و کله نویسندگان نسل جدید هم پیدا شود و کتاب‌هایی با حرف‌ها و فرم‌های متفاوت برای مخاطب‌های جدید ارائه شوند.
رمان «اعلام وضعیت گیاهی» نوشته‌ی دانیال حقیقی از طرف نشر اینترنتی نوگام به‌طور رایگان منتشر شده است. کتابی که یکی از نسلی‌ترین، شهری‌ترین و در عین حال پر ایرادترین رمان‌های چند سال اخیر به‌شمار می‌آید. برای باز شدن این این موضوع باید هر کدام از این نقاط پر رنگ کتاب یعنی شهری بودن، نسلی بودن و پراشتباه بودن را به تفصیل توضیح بدهم تا در مقابله با این کتاب که نه می‌توان از آن راضی بود و نه ناراضی بیراهه نرفته باشم و حق مطلب را ادا کرده باشم.
اردشیر شخصیت اصلی و راوی داستان است. در یک خانواده‌ی فروپاشیده زندگی می‌کند. مادر و پدر با هم مشکل دارند و بعد از مدتی طلاق می‌گیرند. برادر اردشیر یک بسیجی تمام عیار است که هنوز می‌خواهد اعتقادش را در جبهه‌های نبرد لبنان به رخ برادر سکولارش بکشد. ما تصور درستی از شخصیت‌های پدر و مادر و برادر نمی‌توانیم پیدا کنیم. به خصوص مادر که فقط به شکل یک زن ناراضی تصویرگر شده است و کنش داستانی بیشتری ندارد.
پدر اردشیر در خانواده جایگاه متفاوتی دارد و به اردشیر از همه نزدیک‌تر است. پدر انسان غریبی‌ست. شغل‌ش در بازار آهن است و با فلزات سر و کار دارد. یک نیمچه روشنفکر که در جوانی احتمالا چپی دوآتیشه و انقلابی بوده و بعد انقلاب سرخورده شده و زن گرفته و حالا که فرزندانش از آب و گل درآمده‌اند می‌خواهد زندگی جدیدی داشته باشد. البته نیمی از این توصیفات به خیال‌پردازی‌های من درباره شخصیت‌ها بازمی‌گردد وگرنه شخصیت پدر نیز بسته و مبهم توصیف شده البته نه به ناواضحی مادر.
پدر یک روز تصمیم می‌گیرد خانواده‌اش را منهدم کند. زن‌ش را طلاق می‌دهد و با معشوقه‌ی دوران جوانی‌اش برای زندگی و عشق و حال به جنوب می‌رود. مادر و برادر هم می‌روند دنبال بازی‌شان و می‌ماند اردشیر که یک خانه‌ی اجاره‌ای و یک پاترول از پدر به ارث می‌برد. البته به همراه یک پول توجیبی پر و پیمان که هر ماه به حساب‌ش واریز خواهد ‌شد.
داستان از این به بعد شکل دیگری به خود می‌گیرد. شاید اصلا باید شروع داستان را در اینجا ببینیم، انگار تا به حال تنها منتظر این مانده بودیم که موتور داستان‌پردازی نویسنده روشن شود. اردشیر درگیر زندگی مجردی می‌شود. دانشگاه می‌رود-که ای‌کاش نمی‌رفت یا حداقل جوری می‌رفت که قابل باور بود- ولی تنهایی برای او در ابتدا سخت است و یواش یواش غیر قابل تحمل می‌شود. یک شب دو پسر با اسم‌های امیر و میلاد که ابتدا همسایه‌های اردشیر معرفی می‌شوند و بعد در کل داستان هیچ اثری از همسایه بودن آن‌ها نمی‌بینیم وارد زندگی او می‌شوند. آن‌ها چِت هستند و خوشبختانه از آنجا که آدم‌های چِت موجودات مهربان و بی‌آزاری هستند خیلی زود با امیر دوست می‌شوند و او را به حلقه دوستان‌ خود معرفی می‌کنند. حلقه‌ای که در آن یک سری دختر و پسر با طرز فکرهای شبیه به اردشیر –نیمه روشنفکر نیمه غیرروشنفکر!- دور هم زندگی می‌کنند. آن‌ها هیچ کدام خانواده ندارند و بعد از مدتی آن‌قدر به هم نزدیک می‌شوند که خانواده هم محسوب می‌شوند. بهترین و جذاب‌ترین قسمت داستان از آشنایی اردشیر با این اکیپ آغاز می‌شود و تا فروپاشی این دوستی ادامه پیدا می‌کند و البته داستان از این به بعد به سبک هالیوودی پیش می‌رود.
اردشیر درگیر یک زندگی پرفراز و نشیب می‌شود. این اکیپ با طرز فکرهای خاصی دور هم جمع شده‌اند. برای امرار معاش کار نمی‌کنند و در عوض با شرط‌بندی خرج زندگی خود را درمی‌آورند. آن‌ها سوژه‌های خود را پیدا می‌کنند و به راحتی سرکیسه‌شان می‌کنند و با شرط بستن سر موضوعات احمقانه و گاهی خنده‌دار –مثل دعوا با مهدی یزدانی‌خرم، با وجودی که مهدی کمربند خدا در کاراته دارد!- پیروز می‌شوند و زندگی باب میل خود، که دور هم جمع شدن، موزیک گوش دادن و فیلم دیدن و درباره مسائل روشنفکری! حرف زدن است می‌پردازند. یواش یواش شرط‌بندی‌ها سخت‌تر می‌شوند و آن‌ها برای سیر کردن شکم‌شان مجبور به دزدیدن عینک کیارستمی می‌شوند، کاری که حتا از خرابکاری در تئاتر ایرانشهر و ترکوندن گنده لات نواب هم سخت‌تر است.
توصیف موقعیت و رابطه‌ای که بین اعضای این اکیپ شکل گرفته است بسیار زنده و ملموس است و با اینکه جزئیات در این قسمت هم مانند دیگر قسمت‌ها رعایت نشده ولی شاید آشنایی نویسنده با این فضا باعث شده آن را بهتر از باقی قسمت‌های داستانش خلق کند. شهر در این صفحات از حالت موقعیت جغرافیایی و نقطه‌ای روی نقشه خارج می‌شود و مفهومی داستانی پیدا می‌کند. مفهومی که فرهنگی را در پشت خود دارد و حتا اگر شخصیت‌ها با آن نگاه آرمان‌گرا و عجیب‌شان تهران را با پاریس و دیگر شهرهای بزرگ جهان مقایسه نکنند هم می‌شود از شیوه‌ی زندگی و تصمیماتی که می‌گیرند به زنده بودن خیابان‌ها در این داستان پی برد.
بعد از مدتی، اردشیر متوجه موضوعی جدید می‌شود، اتفاقی که تا به آن موقع از آن بی‌خبر بوده. قسمت زیادی از پولی که آن‌ها برای گذران زندگی گروهی‌شان خرج می‌کردند از طریق معامله و فروش مواد مخدر تامین می‌شده. معامله‌هایی پر سود که با فروش گُل شکل می‌گرفته هزینه زندگی تک تک آن‌ها را تامین می‌کرده. اردشیر به راحتی درگیر مصرف و فروش این مواد می‌شود...
از این‌جای داستان به بعد ما بیشتر با یک رویا سرکار داریم تا یک داستان. رویاهایی که برای تبدیل شدن به داستان احتیاج به صیقل خیلی خیلی بیشتری داشتند. ما تا پیش از این هم با اشتباهات و فراموشکاری‌های زیادی از طرف نویسنده مواجه بودیم ولی موضوع جذاب و اتفاق‌ها و جمع‌ها و حرف‌های آشنا باعث شده بود یک هم‌پوشانی‌ای بین این اشتباهات و خوبی‌های داستان به وجود بیاید ولی متاسفانه از اینجای داستان به بعد ما تنها با یک رویای شیرین کودکانه رودررو می‌شویم که به هیچ وجه قابل باور نیست.
امیر و میلاد بر سر پول با هم درگیر می‌شوند و میلاد به وحشیانه‌ترین شکل در این درگیری کشته می‌شود، امیر در نهایت بی‌حوصله‌گی نویسنده در روایت جزئیات و منطقی نشان دادن اتفاقات گیر پلیس می‌افتد و کشته می‌شود. اردشیر سراغ رابط مواد فروش می‌رود و به طلا خانم، گنده خلافکار تهران می‌رسد و طلا خانم، مثل کسی که تا به حال پسری با چشم‌های عسلی ندیده عاشق او می‌شود و با توجیهی غیر باور عاشق شدن، در عرض یک سال او را به بزرگ‌ترین قاچاقچی ایران تبدیل می‌کند.
اردشیر جوری پله‌های ترقی را طی می‌کند که بیل گیتس به گردش نمی‌رسد. او حتا در جایی از داستان وضعیت مالی خود را با شهرام جزایری مقایسه می‌کند!! نمی‌دانم کدام منطقی می‌خواهد توجیه‌گر این تکنیک روایی باشد؛ جایی که ما دقیقا احتیاج به شنیدن جزئیات داستان داریم می‌بینیم همه چیز با نگاهی از بالا و با بی‌حوصله‌گی، پر از سوراخ و ایراد داستانی پیش می‌رود. اردشیر هیچ‌وقت به هیچ مشکلی نمی‌خورد و در تهران به این بزرگی که آدم آدم را می‌خورد به سادگی آب خوردن تبدیل به خلافکارترین مرد ایران می‌شود. یک شخصی تو مایه‌های عبدالله بنت الریگی!
در اینجای داستان یک فرضی وجود دارد. راوی این داستان اردشیر، همه‌چیز را در وضعیتی روایت می‌کند که گُل مصرف کرده و تنها توجیهی که می‌توان برای این موقعیت آورد رویاگون بودن و توهمی بودن این فضاست زیرا هیچ چیزی جز یک راوی متوهم با تصویری کودکانه از خلاف و خلافکاری نمی‌تواند این فصل داستان را روایت کند. با درنظر گرفتن چنین فرضی که زیاد هم دور از تصور نیست یکی از مشکل‌های داستان، غیر منطقی بودن روایت‌ها حل می‌شود. پس می‌توانیم داستان را این‌طور ببینیم که شاید بعد از شکسته شدن گروه و مرگ میلاد هیچ کدام از این اتفاق‌ها این طور که راوی روایت می‌کند اتفاق نیافتاده باشد؟! شاید این‌ها تنها اثرات گْل بر حافظه اردشیر است و نویسنده قصد داشته داستانی خیالی را روایت کند. با وجود این پیش فرض هم نویسنده باید تکلیف خود را با واقعی یا خیالی بودن داستان‌ش روشن می‌کرد جوری که مخاطب به یک قطعیت ضمنی می‌رسید تا قضاوت درباره سرنوشت شخصیت‌ها برایش آسان‌تر می‌شد.
«اعلام وضعیت گیاهی» آنقدر نکته‌های خوب و بد را همزمان در خودش جا داده که هر مخاطبی را به حسرت وامی‌دارد. حسرت خواندن رمانی خوب، نسلی و درجه یک که متاسفانه به تحقق نمی‌رسد. عجیب است کتابی که از دل کارگاه داستان‌نویسی بیرون آمده انقدر بی‌حوصله نوشته شده باشد. آنقدر بی‌حوصله که اسم شخصیت‌ها اشتباه می‌شود! میلاد در چند جا باربد نامیده می‌شود و معلوم نمی‌شود اسم یاسمین درست است یا یاسمن! جزئیات اتفاق‌ها درست از آب درنیامده. اردشیر ابتدا دانشجو است و بعد هیچ چیزی از دانشگاه رفتنش گفته نمی‌شود. امیر و میلاد –باربد!- ابتدا همسایه‌های اردشیر معرفی می‌شوند ولی بعد هیچ تکیه‌ای به این موضوع نمی‌شود. اتفاق‌ها منطقی نیستند. امیر، میلاد را می‌کشد، علت کشتن او در ابهام می‌ماند، همه قصد انتقام گرفتن از او را دارند و او که این موضوع را به خوبی می‌داند پیش آن‌ها می‌رود، آن‌ها دستگیرش می‌کنند و به راحتی به پلیس تحویلش می‌دهند. او هیچ حرفی به پلیس نمی‌زند، هیچ‌کس را لو نمی‌دهد. درباره سرنوشت او یکبار گفته می‌شود که در زندان خودکشی کرده و یکبار گفته می‌شود که اعدام شده. این همه خلاف و آدم‌کشی و جابه‌جایی پول بدون هیچ مشکلی پیش می‌رود.
ولی مهم‌ترین موفقیتی که نویسنده در این داستان کسب کرده، استفاده درست از مفاهیم نسلی است. باورهای فکری‌ای که شخصیت‌های داستان دارند. این داستان یک صحنه‌ی بی‌نظیر دارد، آن‌جایی که بچه‌های اکیپ دور هم جمع شده‌اند و آهنگ زدبازی گوش می‌دهند و دادا را با بستنی می‌خورند. مفاهیم در این کتاب به خوبی خلق و پرورش داده شده‌اند و به خوبی معلوم است که تمام این درگیری‌ها از فضایی بیگانه نیامده است و نویسنده به عنوان یک مُد که در جریان غالب داستان‌نویسی در حال شکل‌گیری است به داستان نگاه نمی‌کند. بلکه این شخصیت‌ها و این موضوعات قسمتی از دغدغه‌ها و زندگی او بوده‌اند. او اگر خود را سکولار می‌داند، به خوبی می‌داند که چه‌طور باید سکولار بودن‌ش را به همه ثابت کند و وسط خیابان فریاد بزند، این یعنی سکولاریسم.

وقتی نویسنده رمان را با فرمتی خاطره‌گون شروع می‌کند و از همان اول اعلام می‌کند که قصد دارد خاطرات خود را بنویسد باید آنقدر روی خصوصیت داستانی بودن کارش تاکید داشته باشد که هیچ شائبه‌ای برای مخاطب باقی نماند که دارد دفتر خاطرات کسی را می‌خواند. اینکه این دفتر خاطرات می‌خواهد روایت‌گر خاطرات نویسنده باشد یا یک شخص مجازی یا اصلا یک نسل چندان اهمیتی ندارد، اشتباه در جایی رخ داده که مولف نتوانسته لباس داستان را به تن خاطراتش اندازه کند.
دانیال حقیقی با نوشتن رمان «اعلام وضعیت گیاهی» به دنبال ایجاد فضایی جدید در ادبیات بوده. وضعیتی که با سختارهای کهنه و مرسوم داستان‌نویسی و با مفاهیم کلیشه‌ای نود و نه درصد داستان‌هایی که امروز نوشته می‌شوند در تضاد است. خوشبختانه در این داستان ما دیگر حرفی از خیانت‌های فیلم‌فارسی‌وار مرسوم نمی‌شنویم. مثلث‌های عشقی، زندگی حال به‌هم‌زن روزانه، دست و پا زدن‌های فلسفی راوی و... کنار گذاشته شده‌اند و نویسنده با جسارت سراغ خلق فضای خودش رفته. باز هم تاکید می‌کنم، ای کاش این رمان با حوصله بیشتر نوشته شده بود. وقتی بخواهیم راهی جدید خلق کنیم، باید حوصله وسواس و دقت خیلی زیادی داشته باشیم. وسواسی که حتا در جزئی‌ترین و پایه‌ای‌ترین موضوعات این داستان رعایت نشده بود و آن همه نکات مثبت را به یاس بدل می‌کرد. من مطئنم در آینده از این نویسنده کارهای بهتری خواهیم خواند.

 

لینک دانلود «اعلام وضعیت گیاهی»

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی