پرینت

حرف‌هایی درباره‌ی رمان شکار اثر رامین انصاری - سعید محمدی

نوشته شده توسط سعید محمدی. Posted in ویژه‌نامه‌ای برای رمان «شکار» نوشته‌ی امین انصاری

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

من رویایی در سر دارم
و امیدی در دل
و حرف‌هایی که خواهم زد
بی هیچ منظوری
بی کم و کاست از آن مولف است.
(از کتاب نیکلکف)

حرف‌هایی درباره‌ی رمان شکار اثر رامین انصاری
سعید محمدی


رمان شکار در سال 1391 بصورت اینترنتی و توسط نشر گردون (برلین) منتشر گردید.
با یک سوال شروع می‌کنم، چه کتاب‌هایی بصورت مجازی و با نام ادبیات مجازی منتشر می‌گردند؟
به طور کلی می‌توان گفت آثاری که اجازه انتشار رسمی را نمی‌گیرند که این کل را می‌توان به سه قسمت تقسیم کرد. البته من در این یادداشت قصد ندارم به این موضوع بپردازم، اما اشاره کوتاهی به این موضوع را لازم می‌دانم.
1-آثاری که مولف آن زیر ذره‌بین قرار دارد و اجازه‌ی انتشار پیدا نمی‌کند.
2- آثاری که کلیت آن‌ها زیر تیغ ممیزی قرار می‌گیرند.
3- آثاری که بخشی از آن دچار سانسور می‌شود ولی مولف حاضر به تغییر نیست.
رمان شکار جزو آن دسته آثاری‌ست که کلیت داستانش درگیر ممیزی است. موضوعی که رمان امین انصاری به آن می‌پردازد از آن دیت موضوع‌هاست که کشور عزیزمان را به نحوی درگیر بحران می‌سازد که جای هیچگونه بحثی را برای بخش صدور مجوز نشر نمی‌گذارد.
رمان از پنج فصل گربه و سرهنگ، دشمن، سایه روشن، پلاک هشت و در آستانه تشکیل شده است. رمان را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد، بخش اول را فصل اول رمان دانست و 4 فصل دیگر را بخش دوم نامید و دیگر درگیر این فصل‌بندی و نام‌گذاری نشد، ولی به هر حال...
از نظر من رمان شکار شبیه فیلم‌نامه می‌ماند و با همان ساختار عمل می‌کند، اینگونه که فصل اول را به معرفی کاراکترها پرداخته و بخش  دوم را  به اتفاق و حواشی آن پرداخته، که از نظر من قابل قبول نیست، که در ادامه توضیح میدهم.
ابتدا اینکه رمان تا به این اندازه شبیه طرح فیلم‌نامه نباشد و مهم‌تر اینکه رمان را اینگونه دچار دو پاره‌گی نمی‌شد. از این جهت که فصل اول رمان شبیه تابلوی طبیعت بی‌جان (البته منظور فیلم سهراب شهید ثالث نیست) با هر جان کندنی بود تمام شد، که خواننده کاملا آن را پس می‌زند، تا این حد که اگر بنا به نوشتن یادداشتی درباره‌ی رمان نبود از صفحه سی کتاب جلوتر نمی‌رفتم چون به طرز اعجاب‌آوری کسالت‌آور بود. در بخش دوم رمان همه چیز به یک‌باره تغییر کرد و رمان چنان ریتم تند و سرسام‌آوری پیدا کرد که هیچ نوع قرابتی با بخش اول نداشت.

فصل اول با یک مونولوگ شاعرانه آغاز می‌شود و بعد از دید نقاش، داستان روایت می‌شود، راوی حرف می‌زند و مدام حرف می‌زند، سوالی  که پیش می‌آید این است که آیا تمام این حرف‌ها کمکی به روند شکل‌گیری و استحکام رمان می‌کند؟ جواب  خیر است، چون راوی سعی دارد ایدئولوژی دم دستی خود را به خرد مخاطب بدهد و حتی سعی نمی‌کند مواردی را مطرح کند که حس همذات‌پنداری را در مخاطب بوجود بیاورد.
شکار برزخی‌ست میان رمان و داستان کوتاه، هرچند داستانش یعنی اتفاق داستانش را کمابیش کامل روایت می‌کند ولی از حیث شخصیت‌پردازی هیچ شباهتی به رمان ندارد. کاراکترهایی در رمان حضور دارند که همه در حد تیپ باقی می‌مانند، سرهنگی که تنها سرهنگ است، مادام به شکل معصومانه‌ای همان مادام فیلم‌هاست و سهراب که نقاش است و روایت گاها شاعرانه‌ای دارد و اگر کمی تلاش می‌کرد سپهری هم می‌شد و از همه مهمتر مریمی که قرار است نماینده‌ی قشر ارزشی داستان باشد هم بی کم و کاست شبیه همه‌ی این تیپ کاراکترهایی‌ست که تا کنون دیده‌ایم و خوانده‌ایم، و هیچ‌یک به شخصیت شدن نمی‌رسند. در این بین هستند کسانی که تنها نامی از آنها برده می‌شود و هیچکدام کارکردی در روند داستان ندارند که بعنوان مثال می‌توان به اضغر دریانی و الی اشاره کرد.
سوال این است آیا باید دلیلی برای حضور و چگونگی حضور یک کاراکتر در یک اثر باشد؟ منظور دقیق‌ترم این است که اگر به جای سرهنگ یک مدیر بازنشسته بانک حضور داشت چه لطمه‌ای به داستان می‌خورد، یا اگر الی و خانم فروزنده و دوستانی که درجایی می‌فهمند همه چیز نسبی است در داستان حضور نداشتند چه می‌شد؟...
در مورد روایت نیز باید گفت، روایت کاملا یکدست است و هیچ تغییر محسوسی در لحن راوی دانای کل و راوی نقاش نمی‌بینیم و هیچگونه استفاده‌ای از نقاش بودن راوی نشده که بتوان این دو را از هم تشخیص داد بطوری‌که چون در کتاب گاها از فاصله‌گذاری میان راوی‌ها خبری نیست مواردی پیش می‌آمد که دچار سردرگمی می‌شدم چون تغییر آن‌ها را احساس نمی‌کردم. نکته‌ی دیگر نحوه‌ی بیان دیالوگ‌ها در کاراکترهای متفاوت به شدت یکدست بود و هیچ‌کدام حتی از تکیه‌کلام خاصی هم استفاده نمی‌کردند چه برسد به فاصله‌گذاری و موارد دیگر. البته در فصل اول رمان این یکدستی نیز رعایت نمی‌شود و گاهی کلماتی محاوره به چشم می‌خورند که تکرار نمی‌شوند و حتی این یکدستی را زیر سوال می‌برند.
فصل دوم با یک رویا آغاز می‌شود و تنها در چند لحظه به کابوس تبدیل می‌شود و این سیر در قابل قبول‌ترین وجه خود اتفاق می‌افتد، و همه چیز به نحو اعجاب‌آوری ریتم تندی به خود می‌گیرد و اینجاست که چراغ‌های رابطه در من روشن می‌شوند.
جدا از ایرادهای ریز و درشتی که به آن اشاره کردم، هسته مرکزی داستان و اتفاق اصلی آن گیراست و یکی از نکات برجسته رمان محسوب می‌شود و دیگری استفاده ار موتیف گربه و خط و خال‌اش و کارکردی که نویسنده از آن می‌گیرد و در هر فصل هم سعی می‌کند آن را به نحوی تکمیل کند.
نکته آخر اینکه پایان‌بندی رمان هم به نسبت روند اتفاق خوب بود، به خصوص اتفاقی که برای مریم می‌افتد و به نوعی معصومیتی از دست رفته را به تصویر می‌کشد.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی