پرینت

نگاهی به رمان اینترنتی "ورق‌بازها" / مهدی فاتحی - امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in ویژه‌نامه‌ای برای رمان «ورق‌بازها» نوشته مهدی فاتحی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

نگاهی به رمان اینترنتی "ورق‌بازها" / مهدی فاتحی
امین علی‌اکبری
"پریشانیِ آدم‌ها و نجات‌بخشیِ مرگ"
"ورق‌بازها" نوشته‌ی مهدی فاتحی، رمانی‌ست که برای مخاطب یادآور طی‌کردنِ مسیری از قله‌ی یک کوه تا دامنه‌ی آن است. داستان با روایتی گیرا و یک رخدادِ داستانی متفاوت و جذاب شروع می‌شود. در ابتدای امر داستان از زبان راوی اول‌شخص پیش برده می‌شود و زندگی دو دوست صمیمی را برای مخاطب بازگو می‌کند که هر یک زندگی‌ای پرفراز‌و‌نشیب یا گاه کاملاً منفعل را پشت‌سر گذاشته‌اند. آرمین، راوی داستان، از دوستش "توکا" برایمان می‌گوید و اینکه چندین سال با یکدیگر دوست بوده‌اند و هم‌دانشگاهی بوده‌اند و در زمان دانشجویی، کار اصلی‌شان ورق‌بازی از صبح‌تا‌شب و از شب‌تا‌صبح بوده و بعدها توکا با دختری به نام "نارا" ازدواج می‌کند و آرمین با دختری به نام "سارا"! تا اینجای کار چیز خاصی در این داستان به چشم نمی‌خورد که بخواهد آن را متفاوت از داستانی دیگر (حتی در میان همین مجازی انتشار یافته‌ها) کند و مخاطب را مجاب به رفتن سراغ "ورق‌بازها". اما ماجرا وقتی جذاب می‌شود و خط داستانی پیدا می‌کند که توکا، همسرش نارا و فرزندش ونوس را در خانه به آتش می‌کشد و بعد هم هیچ اتفاقی نمی‌افتد و او به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، حتی باز به هم‌پیالگی با آرمین می‌نشیند و انگار‌نه‌انگار که زن و دخترش را...
"ورق‌بازها" داستان خوبی نیست. چرا که همه‌ی حرفی که می‌شود در مورد آن زد، همین بحث آتش‌زدن است و بعد بازی‌هایی که با این ایده و قصه می‌شود تا بلکه کار پیش‌ برود، اما نمی‌رود. نویسنده در روایت‌کردنِ داستان، ایده‌هایی را به خرج می‌دهد تا بلکه بر جذابیت اثر افزوده شود و کار از خمودگی به‌در‌آید، گاه راوی در در قالب دانای‌کل می‌نشانَد و گاه اول‌شخص. شخصیت‌ها و خلق موقعیت‌ها و فضاسازی‌ها نیز نتوانسته‌اند "ورق‌بازها" را نجات دهند تا ایده‌ی خوبی که در ابتدای کار مخاطب را امیدوار به خوانشِ یک اثر خوب و ارزشمند می‌کند، در او باقی بماند و تا انتها پیش برود. انگار همه چیز به طرز عجیب‌و‌غریبی به‌هم‌ریخته و نمی‌شود به هیچ صورتی این کلاف‌سردر‌گم را سر‌و‌سامان داد، نمی‌شود سر‌و‌ته‌ای برای این سرنوشت‌ها و زندگی‌هایی که خلق شده‌اند قائل شد و تکلیف آنها را با خودشان حتی مشخص کرد، و این اتفاق کمی نیست، این یعنی سلبِ مسئولیتِ خالق اثر از سرنوشت مخلوق‌اش! نویسنده در این اثر مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پَرَد و بین چندین شخصیت و چندین زندگی و چندین سرنوشت، و در عین حال در فقدانِ کامل قصه و روایت، معلق است و در نهایت هم برای جمع‌کردنِ این پریشانی دست‌به‌دامنِ ایده‌ای دیگر می‌شود که در ادامه به آن نیز خواهم پرداخت. اما شخصیت‌ها و پردازششان هم یکی دیگر از مشکلاتِ "ورق‌بازها"ست، اینکه چندین‌و‌چند شخصیت به‌طور موازی وارد داستان می‌شوند و در اصل قرار است هر کدام‌شان نقشی در پیشبردِ امر داستانی بر عهده بگیرند، اما این نقش یا فراموش می‌شود و یا درست ایفا نمی‌شود، به طور مثال ما در داستان "ورق‌بازها" با دو شخصیت "مادر" مواجهیم، یکی گلناز مادرِ توکا و یکی هم دنا مادرِ نارا، این دو شخصیت در چند بخش مختلف پای به داخل گود می‌نهند و نقشی ناقص را ایفا می‌کنند و باز از گود بیرون می‌روند و دست‌ِآخر هم آنطور که باید‌و‌شاید به بازی گرفته نمی‌شوند، هاله‌ای از ابهام و ایهام به دور شخصیت‌شان کشیده می‌شود که تنها چهره‌ی آنها را در ذهن مخاطب بیشتر‌و‌بیشتر دافعه‌پذیر می‌کند و مخاطب را از آنها دور، به راستی قرار بوده برای شخصیت دنا چه نقشی قائل شویم؟ قرار بوده چه قضاوتی راجع به شخصیت گلناز داشته باشیم؟ چه تعریفی می‌توانیم ارائه دهیم از رابطه‌ی توکا با گلناز یا رابطه‌ی توکا با دنا؟ این روابط چه کمکی به ما کردند در لذت‌بخشی یا حتی صرفاً خوانشِ بهتر ِ "ورق‌بازها"؟ توکا به واقع در این داستان یک شخصیت ِ پرداخت‌نشده و تعریف‌نشده است، شخصیتی که ظاهرا محوری است و همه چیز به او برمی‌گردد و همه کس درباره‌ی او حرف می‌زنند، اما هیچ اطلاعات درست و موثقی از او نداریم، هیچ شناخت درست و کاملی از او به‌دست نمی‌آید. در نهایت تصویری که خلق می‌شود، تصویر یک شخص عاصی و سرگردان است که البته شاخصه‌های عصیان و سرگردانی را نیز به طور درست و مشخص در خود و شخصیت خود ندارد.
نکته‌ی مهمی که در "ورق‌بازها" به چشم می‌خورَد و می‌شود در موردش صحبت کرد، بحث کاربرد مستندات تاریخی جامعه‌ی معاصرِ نویسنده است که به نظر من تنها نکته‌ی مهم "ورق‌بازها"ست، هرچند که این مسئله هم به درستی به مرحله‌ی اجرا درنیامده و به نوعی حسرت برای مخاطب تبدیل می‌شود، فرصتی که از دست می‌رود. آرمین، راوی اصلی داستان، در مقاطع گوناگونی از کارِ روزنامه‌نگاری‌اش می‌گوید و از اینکه در روزنامه‌ی "توس" قلم می‌زند و در چند برهه‌ی زمانی، توکا را نیز در روزنامه و در صفحه‌ی حوادث مشغول به کار می‌کند، در یکی از بخش‌های پایانی اثر، آرمین بیشتر وارد این مقوله می‌شود و با اشاره به مسئله کوی دانشگاه و درگیری‌های سال 78، و توصیف فضای خیابان و دانشگاه در آن دوره، و همچنین اشاره‌هایی کاملاً مختصر و گذرا به شرایط اجتماعی-سیاسی آن دوره، دست به ثبت بخشی از تاریخ معاصر این کشور در اثر خود می‌زند که این مسئله هم مفید است و هم یاری‌گرِ داستانی که مشکلات زیادی دارد و باید به نوعی از ورطه‌ی کسالت بیرون بجهد. اما باز هم مهدی فاتحی پا را از یک حدی فراتر نمی‌نهد و این مخلوق را نیز، ناقص خلق می‌کند و پیش چشم مخاطب قرار می‌دهد، مخلوقی که می‌توانست در صورت ناقص‌الخلقه نبودن، کمک مهم و بزرگی به ارزشمندی این داستان بکند، و ای کاش، نویسنده، این بحث را بسط می‌داد به جای‌جای داستان و بستری را مهیا می‌کرد مرتبط با این واقعه و داستان‌اش را در آن بستر پیش می‌برد، تا بلکه اتفاقات نیز در خلالِ این بستر، طوری دیگر رقم بخورند.
نهایتِ "ورق‌بازها" برای تمام شخصیت‌ها، مواجهه با مرگ است، مرگی که شاید راه فراری

باشد هم برای شخصیت‌های داستان و زندگی نکبت‌بار‌شان و هم برای  نویسنده که باید داستان را با اوجی دیگر و اتفاقی متفاوت به پایان ببرد، این مرگ، که در همان ابتدا گریبان نارا و ونوس را گرفته بود، در پایان گریبان گلناز و سارا و... را نیز می‌گیرد و باز دو ورق‌باز را در کنار هم قرار می‌دهد تا این‌بار رختِ سفر بردارند و راهی سرزمینی غریب شوند که برف تمامش را پوشانده و برای "ورق‌بازها" ناآشناست!

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی