پرینت

یادداشت‌هایی برای زیر ناخن شوهرم

نوشته شده توسط علی امیرریاحی. Posted in ویژه‌نامه‌ای برای مجموعه داستان «زیر ناخن‌های شوهرم» نوشته‌ی خالد رسول‌پور

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

یادداشت‌هایی برای زیر ناخن شوهرم
علی امیرریاحی

من بکت را دوست دارم. نه چون مجبورم، نه چون در غیر این صورت بی‌سوادی کهنه‌گرا محسوب می‌شوم. بکت را دوست دارم چون آغاز گر راهی بود. بسیاری نمایشنامه‌‌نویسان شیفته‌ی بکت شدند و طالب ادامه راهش. اما دریغا که بکت راهی را که آغاز کرده بود تمام و کمال به انتها رساند. بکت با داستان هم همین‌کار را کرد. "مالون میمیرد" داستانی‌ست که داستان نیست. رمانی‌ست که روایت نمی‌شود. هیچ طرح داستانی‌ای وجود ندارد و خواننده هیچ طنابی برای چنگ زدن ندارد و هیچ انگیزه‌ای جز بکت. اما اینطور نوشتن داستان یک سبک نیست مانند رئالیسم جادویی که نویسنده‌ای بخواهد در آن سبک رمانش را بنویسد. بلکه مانند شعرهای کاشتنی براتیگان است. شعرهایی که درون پاکتی سر بسته‌اند به همراه تعدادی دانه، وقتی پاکت را باز می‌کنی که شعرها را بخوانی دانه‌ها را هم باید بکاری. کس دیگری این کار را بکند هیچ کار جدیدی نکرده و اصولا شعرهای کاشتنی یک ژانر نیستند!

*
نویسنده‌ی "زیر ناخن‌های شوهرم" قطعا نویسنده است. نه به خاطر این‌که کتابی از او منتشر شده، بلکه به‌‌خاطر توصیفات بعضاً هنرمندانه‌اش، دایره کلماتش، و تمام عناصر داستانی‌ای که می‌شناسد و عموما هم خوب از عهده‌شان برآمده است. اما گاهی داستان تعریف نکردن‌هایش مرا یاد بکت می‌اندازد، هرچند این توانایی را دارد که خوب داستان تعریف کند، چنان‌چه گاها خوب هم تعریف کرده.
به گمانم "زیر ناخن‌های شوهرم" عنوان خوبی برای این مجموعه نیست زیرا داستان "زیر ناخنها..." درست است که یکی از داستان‌های خوب این مجموعه است اما گمانم چندان همه‌ی داستان‌های مجموعه را پوشش نمی‌دهد. عنوان "کابوس‌ها" یا حتی عنوان داستان "این کابوس را آنها نوشته‌اند" عنوان بهتریست که هم خشونت موجود در داستانها را در بر می‌گیرد و هم اگر به چیزی شبیه به مانیفست برای هر مجموعه قائل باشیم، با کلیت داستان‌ها و فضاهای داستان‌ها و اصولا شیوه‌ای که نویسنده در روایات و انتخاب واژه‌ها درپیش گرفته است بیشتر هم‌خوانی دارد.

*
"کشتن پریسا" کشش‌های لازم برای تبدیل شدن به یک داستان خوب را ندارد. قطعا گفتن این حرف به این راحتی‌ها نیست. چرا که شخصیت پردازی این داستان کامل است و ویژگی‌هایی که باعث آشنازدایی می‌شود شخصیت مرد را ممتاز کرده. اما کل داستان چیزی به غیر از تراشیدن مجسمه "رک گویی" نیست. شخصیت به شدت رک‌ گو که علاوه بر این‌که خوب این ویژگی نمایش داده شده بارها و بارها هم این صفت در طول داستان تکرار می‌شود تا مبادا کسی نکته را نگرفته باشد. دیگر چه؟ دیگر اینکه "آقای نوری" برای دست به‌سر کردن "منیر" زنی را خلق می‌کند در لحظه، به نام "پریسا" و در قدم بعد منیر برای خلاصی از دست پریسا و به دست آوردن " آقای نوری" طرح توطئه‌ی قتل پریسا را می‌ریزد. این‌ها دو قدم اصلی و مهم داستان است که در صفحات پایانی اتفاق می‌افتد. در واقع کنش‌های داستانی دقیقا لحظه‌ای که داستان می‌خواهد با عجله تمام شود در شرف وقوع است. اگر داستان کوتاه را برشی هنرمندانه از یک اتفاق یا یک زندگی بدانیم، قطعا این داستان عنصر هنرمندانه را کم دارد. درمقابل اتفاق "خلق و توطئه‌ی قتل" ، زمینه چینی‌های ابتدایی که چندین صفحه به خود اختصاص داده به شدت بیهوده است و دقیقا جایی که داستان باید اوج بگیرد برای روایت تمام می‌شود. توصیف‌های خسته کننده‌ی جنسی برای تراشیدن شخصیت مرد و همچنین نگاه جنسی‌اش و "رک گویی‌های" جنسی‌اش، به خواننده مجال نمی‌دهد تا داستان را در ذهنش ادامه دهد. چرا که مسیری که نویسنده مخاطب را همراهی می‌کند کاملا در مسیری مخالف اتفاق اصلی است. ضمن این‌که اتفاق پایانی و داستانی، چنان کوتاه است که هیچ احساس نزدیکی‌ای با راوی بر نمی‌انگیزد. (به گمانم حتی پختگی لازم برای تبدیل شدن به داستانی چون "با پسرم در راه" ابراهیم گلستان، این‌جا وجود ندارد)
بنابر این به گمانم "کشتن پریسا" بهترین داستان برای شروع این مجموعه و برای آشنایی با دنیای داستانی آقای نویسنده نیست.

*
"اتاق 409" اما یک داستان کوتاه خوب است. یک داستان با تمام آن‌چیزهایی که نیاز دارد. طرح داستانی کاملا ساده و مشخص است. رابطه‌ی عاشقانه زنی شوهر دار و مردی زن دار که هرکدام از گوشه‌ای از کشور آمده‌اند و در اتاق 409 هتلی به وصل رسیده‌اند و فردا صبحش باز راه زندگی سابق خود را پیش می‌گیرند، گیرم با اندوه از علم به این‌که هرگز با هم بودنی اتفاق نخواهد افتاد. این طرح داستانی نه جدالی دارد، نه توطئه‌ی قتل و شرارت، نه هیچ قصه‌ای که در ذات خود باعث تعلیق و کشش شود، اصولا داستانی‌ست نه چندان نو. تنها قدرت نویسنده است که با لایه دادن از طریق زمان و شکل روایت و عناصر مکمل داستانی آن را نجات داده و تبدیل به داستانی خوب کرده است. زمان فعل‌ها آینده است، و دقیقا همین باعث شده که ما با داستانی ساده و احمقانه طرف نباشیم. این روایت آینده یا فلش فوروارد باعث نوعی عدم قطعیت شده. انگار که مطمئن نباشیم این اتفاق افتاده یا نه. یا اینکه این اتفاق حتی خواهد افتاد یا نه. حتی در صفحه اول ممکن است به گمان بیاید که اینها خیال پردازی‌های زن خدمتکار است. اما این ضربه کاری‌تر خواهد بود وقتی در انتهای داستان بخوانیم که شخصیت مرد می‌گوید وصال آن دو هرگز اتفاق نخواهد افتاد و او به فکر آن است تا داستانی بنویسد به نام "اتاق 409"، دقیقا داستانی که تا الان ما مشغول خواندنش بودیم. یحتمل زن و مردی که هردو مهندس‌اند در سمیناری یکدیگر را دیده‌اند و عاشق شده‌اند اما چون هرکدام کسی را داشته‌اند که منتظرشان باشد، سوار اتوبوس‌شان شده‌اند و به خانه‌شان بازگشته‌اند. پس این عدم قطعیتی که ما جا به جا با توصیفات و فعل‌ها احساس می‌کردیم بی‌راه نبود. حتی یاد کردن از پیرمردی که روز قبل از آنها در همان اتاق خیام می‌خواند، و هنوز ته‌مانده‌های شعرهایش در اتاق و لای ملافه‌ها مانده، هرچند به نظر کمی از باقی توصیفات و صحنه‌ها و کلا رئالیسم داستان بیرون می‌زند اما اگر کل این ماجرا خیالپردازی‌های ذهن مردی‌ست پس کاملا موجه است. (هرچند کماکان فکر می‌کنم چون معادل دیگری در داستان ندارد ممکن است کمی ناموزون به نظر بیاید، هرچند بسیار شاعرانه است.)
اما ما باز برای این هم مطمئن نیستیم. مطمئن نیستیم که زنی به مرد/نویسنده زنگ زده باشد و او بگوید که می‌خواهد داستانی بنویسد. چرا که وقتی کسی دارد خیالاتش را توصیف می‌کند از کجا می‌شود فهمید کدام بخش این روایت واقعا اتفاق افتاده. و این‌ها همه باعث شده داستان پر از لایه شود و جذاب. ببینید چقدر درست جلو می‌رود روایت وقتی مرد/نویسنده برای زن نظافت‌چی، - که کمی از بار روایت را به دوش می‌کشد با حضورش و رفت و آمدها و نگاهش - حتی اسم انتخاب می‌کند و می‌گوید به گمانش نام او نرگس است. او می‌تواند چرا که راوی اصلی ماجراست هرچند تا انتها برگش را رو نمی‌کند.

*

در "دست‌های جماعت" باز ما با لایه‌های بسیاری مواجهیم و طرح داستانی‌ای ساده. داستان ابتدا به گمان می‌آید انتقادی‌ست بر سوءاستفاده از اعتماد دیگران، در قدم بعدی به نظر می‌آید ماجرا نقدی بر فرهنگی‌ست که مردم مدام در رفتارهای همدیگر دخالت می‌کنند (البته این نگاه انتقادی همواره در دیگر داستان‌ها هم دیده می‌شود)، بعدتر احساس می‌کنیم مبادا راوی ما ـــ که ما به او اعتماد می‌کنیم چرا که تنها کسی‌ست که روایتی ارائه می‌کند ــــ  دچار بیماری پارانوئید است! اما باز ماجرا انحنای بیشتری دارد.
آنچه در این داستان برای من دوست داشتنی‌ست عدم قضاوت و حکم نویسنده است. ما نمی‌فهمیم که نویسنده آیا معتقد است نفرینِ مظلوم گریبان‌گیر ظالم است یا این‌که اصلا گریبان‌گیری چندان هم حساب کتاب ندارد. شاید آن‌که بیشتر های وهوی دارد همیشه برنده است، حتی در بارگاه کائنات!

*
در مورد آشفته بازاری به نام "چرک‌نویس همین بازی" شاید نشود حرفی زد. از لابه‌لای سطور برمی‌آید که ما با داستانی از نوع درگیری نویسنده و متن مواجهیم. داستانی که نمونه‌ی بی‌نظیرش "مرثیه‌ای برای ژاله و قاتلش" نوشته‌ی ابوتراب خسروی‌ست. اما "چرک‌نویس همین بازی" برای رسیدن به آن محدوده حتی، کیلومترها راه ناپیموده دارد. بنابر این بنده اینجا به آن‌چه نویسنده مانند مجری‌های برنامه‌های ضعیف تلویزیونی گفته تن می‌دهم :"تو دوست نداری نخوان" و این داستان را نمی‌خوانم!

*

سردرگم کننده است که آخر چطور نویسنده‌ای داستان "زن ده‌ساله‌ی من" را کنار داستان‌های قوی‌ای چون "اتاق409" در مجموعه‌ای منتشر کند. "زن ده‌ساله‌ی من" یکی از رو ترین و کم‌مایه‌ترین داستان‌های این مجموعه است. تقریبا تمام قصه رو است بدون هیچ تعلیقی. هم‌چنین توصیفات فرد فرد آدم‌ها سرد و بی‌حوصله بیان شده که خواننده به هیچ کدام از شخصیت‌ها نزدیک نمی‌شود، حتی خود راوی! روایت پسرکی مرده، که ما نه با دنیا مرده‌ی اون آشنا می‌شویم، نه با دنیای باز ماندگانش، و نه اصولا با هیچ چیز دیگری!

*
خود داستان "زیرناخن‌های شوهرم" اما داستان قابل تاملی‌ست. داستانی درباره‌ی مسخ شدن آن هم از طریق نوعی به برده گرفته شدن. شوهر زنش را در خانه‌ای نسبتا پرت و دور از باقی مردم نگه میدارد. انگار که به نوعی حبسش کرده باشد. به طور هم‌زمان که این زن از خود و زندگی و چگونگی رسیدن به آن نقطه از بودنش می‌گوید، دیالوگ‌های او و زنی فاحشه هم روایت می‌شود. زنی فاحشه که مردی او را به خانه‌ی خالی روبرو می‌آورد و گردنش را چنگ می‌گیرد و زن فاحشه از او می‌گریزد و حالا از زن کمک می‌خواهد تا نجاتش دهد. تمام توصیفات و زمینه چینی‌ها حکایت از آن دارد که مردی که فاحشه را با خود آورده همان شوهر است، و جالب‌تر وقتی‌ست که متوجه می‌شویم فاحشه هم انگار خود زن است. واقعیت این است که این چرخش‌ها درست است که بارها در ادبیات داستانی دیده شده‌اند اما کماکان باعث جذابیت داستان می‌شوند. تنها دلیل شماره گذاری بین فصل‌ها را چندان موجه نیافتم. در صورتی که می‌شد تنها فصل داد.

*
در تاریخ کوتاه ادبیات داستانی ما، بسیاری بوده‌اند که تلاش کرده‌اند داستانی دربرابر بوف کور بنویسند، یا دست‌کم داستانی به عنوان ادای دین. شنیده‌ام بهرام صادقی "ملکوت" را نوشت تا به بوف کور هدایت برابری کند. گویا گلشیری هم چنین تلاش‌هایی کرده است. عباس معروفی هم با "سال بلوا" چنین قصدی داشته ظاهرا. "این کابوس را آنها نوشته‌اند" هم باید بی‌تردید تقدیم‌های داشته باشد برای بوف کور. البته من لزوم این کار را نمی‌فهمم ، به قول نجف دریابندی، بوف کور شبیه در امامزاده است و غیر از ادای دین کسی کار دیگری نمی‌تواند با آن بکند، ولی به هرحال این یک سلیقه شخصی‌ست. با این وجود به گمانم اگر این ادای دین‌ها، یا هرچه که هستند، قدمی پیشتر از بوف کور نگذاشته باشد، صدای شخصی‌ای نداشته باشد قطعا هیچ ارزشی ندارند و هیچ نیستند الا تقلید. در "این کابوس... " به وفور یافت می‌شود شخصیت‌های مشابه پیرمرد خنزر پنزری، راوی سرگردان و لکاته. با همان چرخش‌هایی که در رمان هدایت می‌بینیم و عناصر و اِلمان‌های مشابه. تلاش مشهودی برای تبدیل داستان به داستانی سورئال با تمایلات گروتسک. اما استفاده از لغات گروتسک و واژه‌های مشمئز کننده لزوما داستانی را در این دسته‌بندی‌ها جای نمی‌دهد. خونی که روی لبها ماسیده، دختری که کرم می‌خورد، چشمی که از حدقه در می‌آید و در کاسه مستراح می‌افتد، خون دلمه بسته، حدقه‌ی خالی چشم، کرمی که زیر پا می‌ماند و له می‌شود، و... غیره، شاید "این کابوس..." را تبدیل به کابوس کند اما لزوما تبدیل به داستان نمی‌کند. قطعا چرخش شخصیت‌ها و استحاله‌ها و مسخ‌شان نیست که برای بوف کور چفت و بسته ساخته است. پس چنین عناصری برای "این کابوس..." هم نمی‌تواند چفت و بست باشد. داستانی بلند که گاهی در انتهای صفحه‌ای دلیلی پیدا نمی‌کنیم که ورق بزنیم، و منِ خواننده احساس می‌کنم نویسنده هیچ چیز با من به اشتراک نمی‌گذارد. تنها می‌خواهد با کلماتی خشن به من بقبولاند که من قرار است در میان کابوسی رها شوم و این کابوس حتی قرار است قصه و روایت هم داشته باشد!
به هرحال شاید کسان دیگری، این داستان برایشان اشتراک تجربه‌ای باشد و نظرات مثبت‌تری داشته باشند.


*

داستان "اورشلیم در اتاقم" را به گمان‌ام لحن شاعرانه‌اش جذاب کرده، استعاره‌ها و تشبیه‌هایش. شاید داستان هیچ آنی نداشته باشد جز اینکه راوی به دست آوردن زنی را به جنگی خونین شبیه می‌سازد، و این‌که لب‌ها و دندا‌ن‌های به شیشه چسبیده ی زن را چون اناری ترکیده می‌داند. داستان شاعرانه‌ای از عشقی مثلثی، مانند همان مثلث نور که از لای در به اتاق زن تابیده است. و حتی نوع اطلاعات دهی هم شبیه شعر است، با همان گنگی‌ای که گاهی در شعرها می‌بینیم. کل داستان دو صحنه کلی است به علاوه چند صحنه جسته گریخته. صحنه اول ظاهرا راوی وارد خانه‌ای می‌شود که معشوق در اتاق دراز کشیده، و مردی به تماشای تلویزیون است. اینجا توصیفاتی از سربازان آماده حمله می‌آید و خود راوی که چون صلاح الدین است. یحتمل همان صلاح‌الدین ایوبی، فرمانده مسلمانان در جنگ‌های صلیبی. در صحنه‌ی دوم راوی وارد می‌شود و این‌بار به خانه و اتاق خود، و زن برهنه بر میز کار او خفته است. این‌جا راوی شمشیرش را غلاف می‌کند چرا که ظاهرا جنگ تمام شده و شهر/زن در تصرف اوست، چنان‌چه صلاح‌الدین‌ایوبی پیروز جنگ‌ها بود. غیر از این دو صحنه که روایت‌گر کل داستان است چند صحنه مکمل اضافه شده؛ چون لحظه‌هایی که زن لب‌های خود را به شیشه تاکسی می‌چسباند و غیره.
این دو صحنه اصلی مانند دو نقطه‌ی تنها در صفحه است و هر ذهنی میان دو نقطه در صفحه خالی خطی رسم می‌کند. و خطی که ذهن در تلاش ترسیم‌اش است در این داستان، قتل مرد/شوهر است. جمله‌ی "من که بالای نعش راهب شقه شده‌ی صلیبی و امیر جنگی کفار ایستاده بودم..." بیشتر بر این احتمال و این خط صحه می‌گذارد. و این‌ها همه "اورشلیم [ /زن] در اتاقم" را به داستانی قابل قبول تبدیل می‌کند.

*

نویسنده در داستان "جای خالی لیلا" برای ارتباط برقرار نکردن با خواننده بسیار موفق بوده است. واقعا نمی‌دانم یک داستان کوتاه تا چه حد آشفتگی را بر می‌تابد. اما آن‌چه در این داستان مشهود است این است که نویسنده این‌جا چندان تمایلی به روایت، چندان تمایلی به قصه گفتن،  و چندان تمایلی به ارتباط بر قرار کردن ندارد. گاهی احساس می‌کنیم داریم چیزی که می‌خوانیم در مورد غرور له شده‌ی ملتی‌ست و جوانانی که از سرزمین‌شان فراری‌اند! شاید هم یک داستان عاشقانه است، در مورد لیلا! اما این‌کار شبیه پیدا کردن شکلهایی‌ست آشنا در ابرها.
چیزی که اینجا به ذهنم می‌آید بی‌داستانی‌ست. و این‌جاست دقیقا که داستان‌های بکت به یادم می‌آید. با همان بی‌خطی داستان‌ها. اما نکته این‌جاست که مثلا در رمان "مالون می‌میرد" ما متوجهیم که نویسنده‌ای، بسیار آگاهانه و از پس دانشی چنین می‌کند. و بلکه تجربه کافی در این مورد را هم دارد.... به هرحال.

*

به هرحال من مطمئنم این مجموعه تجربیاتی‌ست از خالد رسول پور که با خواننده‌اش در میان نهاده، و به زودی اتفاقات بسیار جالب‌تری در حیطه‌ی داستان از وی خواهیم دید. جسارت این نویسنده در ارائه این مجموعه و تخطی‌هایش از محدوده‌های گاها تعیین شده داستان کوتاه قابل ستایش است، و تردیدی نیست که این تمایل به تجربه و دریدن قالب‌ها راه‌های جدید بسیاری را خواهد گشود و امکانات بسیاری در حوزه‌ی داستان ارائه خواهد کرد.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 مینا حسین نژاد 1391-05-02 23:41
نقد مفصل و خوبی بود. مرسی.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی