پرینت

گفت‌وگو با خالد رسول‌پور نویسنده مجموعه داستان زیر ناخن‌های شوهرم - داوود آتش‌بیک

نوشته شده توسط داوود آتش‌بیک. Posted in ویژه‌نامه‌ای برای مجموعه داستان «زیر ناخن‌های شوهرم» نوشته‌ی خالد رسول‌پور

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

نشر الکترونیکی برای ادبیات ما از نان شب هم واجب‌تر است
گفت‌وگو با خالد رسول‌پور

داوود آتش بیک

 
 خالد رسول پور کارشناسی شیمی خوانده و حدود بیست سال است که ادبیات داستانی را به شکلی جدی دنبال می‌کند. داستان‌های او تا به حال نتوانسته‌اند سد سانسور را بشکنند و به شکلی طبیعی به دست خوانندگان برسند. با این حال، بعضی از داستان‌هایش در مجله ادبیات داستانی، بایا، عصر پنجشنبه  و... سال‌ها قبل به چاپ رسیده و حالا هم منتظر است تا ببیند چه بر سر مجموعه داستان تازه مجوز گرفته‌اش خواهد آمد. چرا که این مجموعه دست چشمه بوده.
او مدتی قبل بعضی از داستان‌هایش را در قالب مجموعه داستان « ر.و.س.پ.ی زیر ناخن» به صورت الکترونیکی منتشر کرد و بعد، مجموعه داستان « زیر ناخن‌های شوهرم » را توسط انتشارات handsmedia  و در انگلستان به چاپ رساند. با او در رابطه با ادبیات، نشر الکترونیک و زیر ناخن‌های شوهرم صحبت کردم.
 
 
 
 
متشکرم آقای رسول‌پور، به عنوان سوال اول، چند سال است به ادبیات به طور جدی می‌پردازید و داستان می‌نویسید؟  
 
من از اوایل دهه‌ی هفتاد به طور جدی نوشته‌ام. پیشترها هم می‌نوشتم و حتا در چند مسابقه‌ی ادبی (در مجله‌ی سروش نوجوان) جوایزی هم کسب کرده بودم اما فعالیت جدی ادبی‌ام مربوط به دهه‌ی هفتاد است. در چند مجله از جمله: عصر پنجشنبه، بایا، ادبیات داستانی، مجله‌ی کردی ئاوینه، مجله‌ی کردی کوردستانی ئیمرو، خوانش، بوتا و... داستان‌هایی از من چاپ شده و حتا در مسابقه‌ی داستان‌نویسی مجله‌ی "ادبیات داستانی" به همراه آقای مصطفی مستور، مشترکاً مقام دوم را کسب کردم (مسابقه مقام اول نداشت)، اما این کارها مصادف شد با تغییر مدیریت و هیئت تحریریه مجله ادبیات داستانی (که از جواد جزینی گرفته و به رضا رهگذر و... داده شد) و من به همین دلیل دیگر با آن مجله تماس نگرفتم و عطای جایزه‌شان را به لقای فرهنگشان بخشیدم.
 
کارگاه هم می رفتید؟
من هیچ‌وقت به کارگاه داستان‌نویسی نرفته‌ام
 
نویسنده را ملزم به رفتن به کارگاه می‌دانید؟
 هیچ داستان‌نویسی را ملزم به رفتن به کارگاه هیچ نابغه‌ای نمی‌دانم. همان‌طور که اغلب قریب به اتفاق داستان‌نویسان قدر دنیا و ایران، هیچ وقت به هیچ کارگاهی نرفته‌اند. اما فکر می‌کنم که درک محضر نویسندگان بزرگ، موهبتی بزرگ است و نباید از دستش داد. به نظر من ایرادی ندارد که یک علاقمند داستان یا داستان‌نویسی در کارگاه‌ها و کلاس‌های اساتید داستان و نقد، شرکت کند و بیاموزد. اما الزام؟ هرگز.
 
آیا خودتان را تحت تاثیر نویسنده‌ای می‌دانید؟ داخلی یا خارجی؟
بله! هدایت، ساعدی، صادقی، بورخس، کافکا، سلین، آلن پو و مارکز، من را به شدت منقلب می‌کنند و تحت تاثیر قرار می‌دهند. در زندگی و در نوشتن.
 
بین نویسنده‌های جوان، نویسنده‌های زنده‌ی امروز، کارهای چه کسی را می‌پسندید؟
احمد آرام، حامد حبیبی، منیرالدین بیروتی، کوروش اسدی، ابوتراب خسروی، گلی ترقی، شهریار مندنی‌پور، ماهزاده امیری، رضا قاسمی، قاضی ربیحاوی و...
 
 
آقای رسول پور، مجموعه داستان شما مجوز نشر نگرفت و شما مجبور شدید آن را به صورت الکترونیکی منتشر کنید. چه گذشت بر این کتاب؟
 مجموعه‌ای که برای اخذ مجوز ارائه شد، حدود 130 صفحه بود. داستان‌هایی که مجوز نگرفتند (یعنی حتا اصلاحیه هم نخوردند) بیش از هفتاد صفحه‌ی کتاب را اشغال می‌کردند. پس عملا کتاب غیر قابل چاپ شد. البته کتابی که با عنوان "زیر ناخن‌های شوهرم" در خارج چاپ شد تنها شامل داستانهایی بود که مجوز نگرفتند و دو سه داستان دیگر که چون خودم می‌دانستم مجوز نخواهندگرفت حتا به ناشر هم نداده‌بودمشان. مثل همین داستان "اتاق 409" یا داستان "جای خالی لیلا". کتاب را نشر چشمه تایید و آماده‌ی چاپ و اخذ شابک کرده و به ارشاد فرستاده‌بود. مشخصات کتاب در کتابخانه‌ی ملی هم ثبت شده بود. بقیه‌ی داستان‌ها به اضافه‌ی چند داستان دیگر، در کتابی دیگر، با نام "شاید همان سیب" دوباره توسط نشر چشمه به ارشاد فرستاده‌شد که بالاخره بعد از سه بار اصلاحیه‌خوردن ظاهراً داشت مجوز می‌گرفت، که اصلاً خود نشر چشمه لغو مجوز شد!!
 
 
تا حالا بازخوردی داشته‌اید در رابطه با این مجموعه داستان؟
قبلا برای برخی داستان‌های این مجموعه، نقدهایی در وب نوشته شده‌بود، اما برای این کتاب، تا حالا ندیده‌ام چیزی نوشته‌شده‌باشد.
 
 
خودتان تا حالا داستان‌هایی که الکترونیکی منتشر شده‌اند را خوانده‌اید؟ مثلا همین چهار کتابی که ما تا حالا برایشان پرونده در آورده‌ایم؟( قطار ساعت ده به لندن. عروسک ساز. تهران دوستت دارم. ورق بازها. )
 
بله. من به کتاب‌هایی که در وب منتشر می‌شوند بیش‌تر از کتاب‌هایی که با مجوز منتشر می‌شوند اعتماد دارم. من نویسنده‌های خوبی مثل کوشیار پارسی، کامران بهنیا، ساسان قهرمان، میلاد ظریف، هوریا سه‌گانه، روخ الله کاملی، سروش رهگذر، مریم صابری و... را از طریق کتاب‌های الکترونیکی‌شان شناخته‌ام. اینترنت فضای بی‌نظیر و غیرقابل چشم‌پوشی برای یک نویسنده است. 
 
 
یعنی کتاب‌هایی که در یک سال اخیر، به صورت الکترونیکی منتشر شده‌اند را به لحاظ کیفیت، بهتر می‌دانید از کتاب‌های نشر کاغذی؟
 
نه. به لحاظ کیفیت کتابهای چاپ شده توسط ناشرانی مثل چشمه یا ثالث یا نیلوفر یا ... را بهتر می‌دانم. نشر الکترونیکی معمولا توسط افراد حرفه‌ای صورت نمی‌گیرد.و معمولا دقت‌های لازم به آن نمی‌شود. ولی من پیشنهاد می‌کنم یک گروه معتبر و کارکشته که قطعا باید نفع مادی کار را هم تعریف کرده باشند در یک سایت یا نشر الکترونیکی جمع شوند و کتابهایی را که مثل هر ناشر دیگری دریافت می‌کند بررسی تایید ویراستاری و آماده‌ی انتشار حرفه‌ای کنند. مثل ناشران خوب خارجی که کارشان انتشار ای بوک است . آن وقت قطعا کیقیت کار خیلی بالا می‌رود. و ضمنا خواننده‌ها هم بیشتر جدی‌اش می‌گیرند. نشر الکترونیکی در شرایط فعلی ما از نان شب هم برای ادبیات ما واجبتر است.
 
 
فکر نمی‌کنید بهتر باشد نویسنده خط قرمزها را بپذیرد و آن‌ها را تا حدی رعایت کند تا بتواند در فضایی حداقلی فعالیت کند؟
من فکر می‌کنم هنگام نوشتن نباید به هیچ چیز جز نوشتن فکر کرد، به‌ویژه به خطوط قرمز و شبه قرمز. اما البته بعد از نوشتن و تمام کردن یک اثر، می‌توان هر کاری روی آن کرد. من به تغییر دادن یک یا چند کلمه یا جمله (در مقابل چاپ ناگزیرانه‌اش) زیاد حساس نیستم.
 
راه حل چیست؟ اقبال به نشر الکترونیکی پایین است. یعنی حتا خود نویسنده‌ها هم آن را جدی نمی‌گیرند. من با خیلی‌ها صحبت کرده‌ام. اغلب آن‌هایی که خودشان کاری الکترونیکی منتشر کرده‌اند کارهای بقیه را نخوانده‌اند. چشمه هم که چشم امید بود، خشکید.
 
این کتاب نخواندن فقط شامل نشر الکترونیکی نمی‌شود. واقعیت این است که نه خواننده‌های ما و نه نویسنده‌های ما، داستان نمی‌خوانند، چه چاپی و چه الکترونیکی‌اش را. این البته دلایل زیادی دارد که گاه می‌توانند خواننده را تبرئه کنند، اما نویسنده‌ی کتاب‌نخوان، غیرقابل تبرئه است. من نشر الکترونیکی را بدیل بسیار خوب و قدرتمندی برای انتشار کتاب می‌دانم. بخصوص که نشر چاپی کتاب داستان هم، به هیچ‌وجه (دست کم در این وضع) به هدف پول درآوردن نیست. (جز چند مورد انگشت‌شمار و شناخته‌‌شده). من با اطمینان می‌گویم که وضعیت فعلی و کتاب‌های چاپ‌شده، نشانگر موقعیت ادبی ما نیست. آثار چاپ‌شده‌ی داستانی ما، بیش و پیش از آن‌که بیانگر توان و پایه‌ی ادبی ما باشد، نشان‌دهنده‌ی ذوق و سلیقه و توان فرهنگی برادران ممیّز ماست. سال‌ها بعد که تاریخ ادبیات ما نوشته‌شود، بیش از آن‌که درباره‌ی کتاب‌های چاپ‌شده‌ی دهه‌ی هشتاد بنویسند، درباره‌ی فضای حاکم ممیزی این دوره خواهندنوشت.    


 
برویم سراغ داستان‌هایتان. یکی از برجسته‌ترین نکاتی كه در داستان‌های مجموعه «زیر ناخن های شوهرم» به چشم می‌آید، وجود فضایی راز آلود و شاید بهتر است بگویم سورئال است كه گاهی مثلا در داستان « اورشلیم در اتاقم » رنگ و بوی اساطیری پیدا می‌كند. عمدا می خواستید که از رئالیسم فاصله بگیرید، یا فقط در سایه مضمون، داستان‌ها این سمت و سو را گرفته اند؟
 
من فکر نمی‌کنم هیچ داستان ماندگاری عمداً نوشته‌شده‌باشد. حتا وقتی که نویسنده مدعی عمدیت در نوشتن می‌شود (مثل ادعاهای ولادیمیر ناباکوف). اگر داستان نوشتن عمدی می‌بود، نویسنده‌ی ایرانی با ین همه مشکلات و تهدیدها و سلاخی‌ها‌، دست از سر نوشتن برمی‌داشت و می‌رفت پی کار دیگر. این‌که نمی‌‌رود، به این دلیل است که نمی‌تواند. نوشتن همان‌طور که در محتوا و ذات، بر نویسنده آوار می‌‌شود، در فرم و در عرض هم بخش اعظم اختیارش را می‌گیرد. شما چگونه نوشتن را می‌توانید آموزش دهید اما از چه نوشتن را نه.
 
فضای داستان های شما، از کجا بر شما آوار شده؟ این وهم و ترس، فکر می‌کنید از کجا می‌آید؟
 
این وهم و ترس می‌تواند از محیط و نیز از منش نویسنده ناشی شده باشد. در ارتباط با دیگران و محیط.
 
ولی در یک نگاه کلی می‌توان گفت در سال‌های گذشته، نویسنده‌ها به نوشتن در فضایی سورئال، فانتزی، وهم‌آلود و حتا ترسناک علاقه‌ی بیشتری نشان داده‌اند.
 
ادبیات آینه‌ی تودرتوی واقعیت‌هایی است که نویسنده بنا به شم تیزش بهتر از دیگران و زودتر از دیگران می‌تواند حس کند و ببیند. من فکر می‌کنم فضای موجود انسان ایرانی به شدت خوفناک است و این به این دلیل است که اسطوره بر  خواب و واقعیت انسان ایرانی حاکم شده. ما اسیر اسطوره‌ها شده‌ایم. غرق اسطوره‌هایی که برایمان قانون مرگ و زندگی تهیه می‌کنند و به هست و نیستمان جهت و معنا می‌دهند.
 
 
گاهی این فضای سورئال آن‌قدر پیچیده و غیرقابل فهم می‌شود مثل « این کابوس‌ها را آن‌ها نوشته‌اند » که دست کم باید چند بار خوانده شود تا شاید بخشی از آن قابل فهم شود. فکر نمی‌کنید این حد از پیچیدگی روایی داستان را فدای فضای مورد علاقه ی شما می‌کند؟
 
البته داستان این "کابوس را آن‌ها نوشته‌اند" داستانی قدیمی است و من حالا ظاهراً! واضح‌تر از آن‌وقت‌ها می‌نویسم. من خودم به عنوان خواننده، پیچیدگی این داستان را دوست دارم و سوال شما را باید خواننده‌های این داستان پاسخ دهند. البته قبول دارم که به طور کلی هرچه داستان، پیچیده‌تر و دیریاب‌تر باشد، خواننده‌های بیشتری را از دست می‌دهد.
 
چه چیزی از این پیچیدگی را دوست دارید و فکر می‌کنید چرا ممکن است خواننده چنین سخت فهمیهایی را دوست داشته باشد؟
 
من فکر نمی‌کنم خواننده چنین سخت فهمی‌ها را دوست داشته باشد و نمی دانم دوستش دارد یا نه. این سوال را اگر از ویرجینیا ولف بپرسید یا جویس یا بکت یا ناتالی ساروت یا کلود سیمون فکر می‌کنید چه جوابی بدهد؟ من این‌طور این دنیا را می‌فهمم و اینطور می‌توانم بنویسمش. من نمی‌توانم رئالیستی (به آن معنای واقع‌نمایی که معمولا مد نظر دارند) بنویسم و موقع نوشتن فکر می‌کنم خواندن این متن مشکل من نیست. مشکل کسی است که لابد فکر کرده این متن ارزش خواندن دارد. البته از آوردن اسامی این نویسنده‌ها قصدم مقایسه‌ی انها نبوده با خودم یا کسی دیگر. می‌خواستم به دنیاهای آدمها و شیوه‌های فهم و بیان این دنیا اشاره کنم.
 
 
بسیاری از داستان‌های شما، خیلی معمولی، یا در واقع، رئال شروع می‌شوند و رفته رفته، وارد فضایی سورئال می‌شوند و معمولا پایانی در هم ریخته دارند. برای داستان‌هایتان نقشه‌ای حساب شده می‌کشیدید و مثلا می‌گفتید که از نظم آغاز می‌کنم و به بی‌نظمی می‌رسم، یا این‌که حین نوشتن قلمتان ناخودآگاه به این سو می‌رفت؟
 
اعتراف می‌کنم که برای داستان‌هایم نقشه نمی‌کشم. البته چهارچوبی کلی را در نظر دارم، اما معمولاً داستان به این چهارچوب وفادار نمی‌ماند.
 
 
اصلا با نقشه کشی برای داستان میانه‌ای دارید؟
نه زیاد. البته در نوشتن رمان (که تجربه‌ای یکه و ناب است) حتما باید نقشه‌ای و مجموعه‌ای معنادار از جزئیات را داشته‌باشیم؛ اما در داستان‌ کوتاه، با وجود فشردگی و ایجاز بیش‌تر، نقشه‌ی مفصل درد زیادی را دوا نخواهدکرد. چرا که در داستان کوتاه، طرح داستانی (و به تبع موضوع داستان) به خودی خود جذابیتی برای خواننده ندارد. مگر در شش هفت صفحه چقدر می‌توان خواننده را مشغول یک روایت کرد؟ در داستان کوتاه، فرم بسیار مهم است و حرف اول را می‌زند. برای فرم هم نمی‌توان نقشه‌ی مفصل کشید. فرم داستان کوتاه معمولا به شکل ذهن نویسنده است!
 
می‌توانید این را بیشتر توضیح دهید: فرم داستان کوتاه به شکل ذهن نویسنده است؟
یعنی فرم را نمی‌توان آموزش داد. فرم  داستان معمولا تصویر نویسنده از خود و دنیایش است. فرم جزو شخصیت نویسنده است. ژیل پلازی می‌گوید هر کس لایق همان تصاویری است که دارد.
 
شخصیت‌های داستان‌های شما، معمولا هویت مشخصی ندارند. گاهی چند شخصیت شما، یک نفرند. اغلب، اسم ندارند. آن‌هایی که اسمی هم دارند، گاهی ساختگیند. مثلا پریسای داستان اول که وجود خارجی ندارد. دغدغه‌ی هویت داشته اید؟
 
شاید همین باشد که می‌گویید. و شاید هم از آن رو باشد که این داستان‌ها، روزمره‌گی و ظواهر روزمره را قبول ندارند. یعنی قبول ندارند کسی حتماً همان باشد که اسم‌ش می‌گوید. مثلاً وقتی همه‌ی آدم‌های یک داستان با اسم ِ رسمی‌اشان خطاب و مشخص می‌شوند، شاید نتوان نشان داد که گروهی از این آدم‌ها نقشه‌ی واحدی دارند برای عملی واحد! البته این‌ها حدس‌های من هستند.
 
آدم‌های داستان‌های شما، معمولا توان برقراری ارتباطی سالم با هم را ندارند. یا ارتباطی برقرار نمی‌شود. یا ارتباط برقرار شده به شکست می‌انجامد. یا این که در بهترین حالت، رنگ و بوی سورئال می‌گیرد. 

بله درست است. و قبول ندارید که این، وضعیت ِ کنونی ماست؟ ارتباط سالم بر اساس اطلاعات درست، آزاد، و واضح پامی‌گیرد. وقتی اطلاعات ممنوع، مخفی، یا مسخ می‌شوند چه ارتباط سالمی می‌تواند شکل بگیرد؟ یک لحظه به خبر اعدام چهار نفر متجاوز (در 31 خرداد امسال در تهران) فکر کنید: یکی از اعدامی‌ها در حالی که طناب دار به گردنش انداخته‌می‌شد، با لبخندی کنایه‌آمیز از نماینده‌ی دادستان (که در صحنه‌ حاضر بود) به نام، تشکر کرد. سوررئال این است!
(لینک گزارش اعدام)
  
ولی شخصیت‌های شما، اصلا به دنبال دریافت اطلاعات درباره هم نیستند که حالا اطلاعات غلط یا ناقصی به دستشان رسیده باشد. مثلا دو شخصیت داستان اول شما، هیچ چیز از هم نمی‌دانند. انگار دوست هم ندارند بدانند.

کشتن پریسا داستان هجو تاویل و شاعرانه‌گی در جهانی است که از فرط زشتی دارد استفراغ می‌شود اما از کراهت خودش بی‌خبر است. این داستان با تاویل شعر و نام‌گذاری‌های دختر و راوی شروع می شود. در این داستان همه‌ی راه‌های ارتباط بسته است. جز توافقی که راوی و دختر سر باور کردن شخصیت پریسا می‌کنند تا بتوانند باز هم از کراهتی که کشف شده بگریزند. این‌که در داستانی از تلاش برای ارتباط‌گیری خبری نیست نشان از نخواستن رابطه نیست. چون هر انسانی در جستجوی رابطه است. ولی وقتی راه‌های ارتباط مسدود باشد کم کم تلاشی هم برای ارتباط صورت نمی‌گیرد.
 
داستان‌های شما در کجا اتفاق می‌افتد؟ زمان و مکان داستان‌های شما معمولا مشخص نیست. مثلا جز در داستان « زیر ناخن‌های شوهرم » که انگار در ارومیه اتفاق می‌افتد، باقی داستان‌ها مکان مشخصی ندارند. یا حتا گاهی، چندین زمان و مکان در هم تلفیق می‌شوند. مثل « اورشلیم در اتاقم » یا گاهی، رسما در بی‌مکانی ست، مثل « اتاق  409 »یا چرک نویس همین بازی. اتاق 409 در کدام هتل است؟!

اتاق 409 در هتل نقش جهان اصفهان اتفاق می‌افتد! البته من دو طبقه به طبقات هتل اضافه کرده‌ام! تا جمع ارقام 409 مساوی 13 باشد و جمع ارقام 403 مساوی 7. می‌دانید که شماره‌ی صندلی مرد در اتوبوس 7 است و شماره‌ی صندلی زن 13 ! اما جواب این سوال شما هم می‌تواند همان قضیه‌ی بی‌نام‌بودن شخصیت‌ها باشد. راستش من خودم هم نمی‌دانم چرا آدم‌ها و مکان‌ها و زمان‌های داستان‌هایم این‌قدر نامعلوم‌اند.
 
 
به عنوان سوال آخر، در حال حاضر مشغول کار تازه‌ای هستید؟

در حال حاضر یک رمان به نام "زمانی که برادرم توده‌ای بود" و یک مجموعه‌ داستان به نام "سی" آماده‌ی انتشار دارم. مشغول نوشتن هم هستم البته. مثل همیشه.
 
فکر می‌کنید این هم مجوز نگیرد؟
 
من هیچ امیدی ندارم که هیچ‌کدام از این کتاب‌ها مجوز بگیرند. و البته تا زمانی که نشر چشمه تکلیفش مشخص نشود، کتاب‌هایم را به جای دیگری نخواهم داد. من به نشر چشمه، اعتماد و ایمان دارم.
 
اگر مجوز نگیرد باز هم به صورت الکترونیکی منتشرش می‌کنید؟
 
شاید همین کار را بکنم. به هر حال، کتاب باید در زمان خودش منتشر شود و نویسنده را از شر خودش راحت کند تا او بتواند سراغ کارهای بعدی‌اش برود.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی