پرینت

مردی با بارانی جر خورده در گذرگاه‌های هالیوود یا... - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌ نامه‌ی رمان «به شیوه‌ی کیان فتوحی»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

مردی با بارانی جر خورده در گذرگاه‌های هالیوود یا
مگر او، کیان فتوحی، دست آویز دیگری جز پناه برن به رویاهایش دارد؟
مینا حسین‌نژاد

کیان فتوحی؛ مردی میان‌سال و از طبقه متوسط جامعه، سانسورچی یک سریال عامه پسند آمریکایی و فیلمبردار سوم مجالس عروسی است. همسرش مهتاب در یک آرایشگاه زنانه کار می‌کند و پسر شش ساله‌اش ماکان آن‌قدر در آرایشگاه مادرش چرخیده که تمایلات زنانه پیدا کرده است، ماتیک می‌زند و عاشق عروسک باربی است. کیان، مادری نیمه دیوانه دارد و صاحب‌کاری به نام عباسی که از دست توهین و تحقیرها و شوخی‌های جنسی او به ستوه آمده است.
کیان فتوحی، آدم درجه‌ دویی است و تک‌تک المان‌های زندگی نه چندان جذاب‌اش این درجه دو بودن را فریاد می‌زنند. محل زندگی‌اش (چهار راه ولیعصر)، چراغ‌های مهتابی منزل‌اش (که به گفته‌ی او خانه را شبیه به سی‌سی‌یو می‌کنند)، گوشی موبایل 1100‌اش، اتوبوس سواری‌های اعصاب خردکن هر روزه‌اش، رژلب تایوانی بدطعم و لباس‌های تاناکورای مهتاب همسرش و از همه بدتر، سرخم‌کردن‌ها و دم برنیاوردن‌های‌اش جلوی عباسی از ترس اخراج شدن و بی‌کار ماندن در خانه. او یک بارانی سیاه رنگ و رو رفته و درجه دو نیز دارد که با اصراری بیمارگونه زمستان و تابستان آن را بر تن می‌کند. این بارانی که یکی از نشانه‌های مهم در این داستان است و کارکردهای زیادی پیدا می‌کند.
رمان از نقطه‌ای آغاز می‌شود که کیان دربست گرفته است تا به برجی، که من آن را شعبه‌ی شماره‌ی یک هالیوود می‌نامم، برود. برج محل زندگی زن بیوه و جوانی به نام ناهید است که کیانِ بی‌دست و پا در یکی از عروسی‌ها جرات کرده است و به او شماره تلفن داده است. او هیجان‌زده و عصبی است چون می‌داند پالتویش کهنه است، می‌داند پاهایش در در آن پوتین‌های کلفت بو گرفته و در کل می‌داند درجه دویی است که دارد به خانه‌ی زنی درجه یک می‌رود. او که همیشه در حال زندگی وسط بنجل‌ها بوده است می‌خواهد این یک بار دل به دریا بزند و آشنایی با زنی مرغوب و دستِ اول را تجربه کند. او در اولین برخورد با ناهید و خانه‌اش، دست و پایش را گم می‌کند. تزئینات و دکوراسیون و بوی عطر و لبخندها و سیگار کشیدن‌های ناهید، کیان را به یاد «مارگارت» می‌اندازد. مارگارت شخصیت اصلی همان سریال هالیوودی است که او هر روز در اطاق تدوین میخکوب جذابیت‌های جنسی و رفتاری‌اش شده، همان جذابیت‌هایی که او سیر نگاه‌شان می‌کند و بعد آن‌ها را کات می‌زند. کیان دلش می‌خواهد، رفتارهایش شبیه جرج باشد (معشوق مارگارت در سریال آمریکایی) ولی با ورود نازی، دوست صمیمی مهتاب که زنی درشت هیکل، وحشی و بد دهن است، بالکل اعتماد به نفس‌اش را از دست می‌دهد. نازی آن‌قدر طعنه و کنایه بار کیان می‌کند تا به کیان که کله‌اش از الکلی که خورده گرم است حالی کند که جای او اینجا نیست و بهتر است زودتر دم‌اش را روی کول‌اش بگذارد و برود. کیان هم که در مسابقه کل‌کل و متلک از نازی برده، از خانه بیرون می‌آید و به خانه خودش در مرکز شهر برمی‌گردد ولی رویای مارگارت (ناهید) دست از سر این جورج قلابی برنمی‌دارد. او که چند ساعتی آن زندگی و زن رویایی را تجربه کرده است دیگر نمی‌تواند فضای روزمره زندگی‌اش را تحمل کند. خانه‌ای که مهتاب در آن با آن تاپ هزار تومانی و موهای اپیلاسیون نشده‌ی دستش می‌پلکد و مدام وراجی می‌کند، ماکان آرایش می‌کند و مادرش که به یاد خیانت‌ شوهرش –پدر کیان- و فرار او از خانه افتاده باز هم دیوانه‌بازی درمی‌آورد.
اتفاقات به ظاهر ساده‌ای که در این یکی دو روزه برای کیان می‌افتد آن‌چنان او را از نظر ذهنی متلاشی می‌کند که او دیگر چاره‌ای ندارد تا دوباره به ناهید زنگ بزند و برای رفتن به شمال با او قرار بگذارد. نویسنده در توصیف و روایت این اتفاقات اعصاب خردکن روزمره‌ای که برای کیان می‌افتد واقعاً چیره دستی نشان داده و خواننده را متقاعد کرده است که چرا یک‌دفعه کیان باید به سیم آخر بزند و بی‌خیال زن و زندگی با ناهید راهی شمال شود. البته رویای جرج شدن و در کنار مارگارت بودن هم در این تصمیم بی‌تاثیر نبوده است. این اتفاقات که به نظر من جزء بهترین قسمت‌های داستان است به شرح زیرند:
روزی کیان، پسرش ماکان را با خودش به دفتر تدوین می‌برد. ماکان طبق معمول آرایش کرده است و عباسی با چشم‌های هیزش چشم از او برنمی‌دارد، و بچه را روی میزی می‌گذارد و آهنگ شش و هشتی را پلی می‌کند و ماکان با قر و اطوارهای زنانه می‌رقصد و عباسی هم با نیشخندی که روی لب‌هایش است به او شاباش می‌دهد. این اتفاق کیان را عصبی‌تر از قبل می‌کند چون به یاد آن چند باری می‌افتد که عباسی به شوخی بر ماتحت او می‌کوبیده است. دست بچه را می‌گیرد و با عصبانیت از دفتر تدوین بیرون می‌آیند و ماکان پا توی کفش می‌کند که با پول شاباش می‌خواهد یک باربی بخرد. کیان گران‌ترین باربی مغازه را می‌خرد و پول پسر را جلوی چشم‌های‌اش ریز ریز می‌کند تا بچه ادب شود. تنها امید کیان به همسرش مهتاب است که در مقابل رفتارهای نابهنجار پسرشان عکس العملی نشان دهد و باربی را از دست او بگیرد، ولی وقتی می‌بیند که مهتاب هم زن احمقی بیش نیست و متوجه فاجعه ای که گریبان‌شان را گرفته نشده است از خانه بیرون می‌زند و با ناهید تماس می‌گیرد.
در سفر به شمال (شهسوار) در کنار ناهید و لبخندهای‌اش آرامش کم‌کم به او باز می‌گردد، او تصمیم‌اش را گرفته است و بدش نمی‌آید تا کمی در جلد شخصیت‌های اصلی فیلم‌های هالیوودی فرو رود. در بین راه به پیرمردی جگر فروش برمی‌خورند و او به اصرار خودش، ناهید و کیان را صیغه می‌کند. ناهید مثل همیشه پوزخند می‌زند و کیان هم که خودش را به دست وقایع پیش‌بینی نشده سپرده صیغه را قبول می‌کند. پیرمرد چند سال پیش ناهید و شوهر اول‌اش اشکان را هم به همین صورت صیغه و یا شاید عقد کرده است.
شعبه دوم هالیوود، ویلایی است در کنار دریا. تحول عمیق شخصیت کیان در این‌جا شکل می‌گیرد و بارانی رنگ و رو رفته کارکرد داستانی پیدا می‌کند. در ویلا قفل است و کیان باید در عملی قهرمانانه که از او بعید است از دیوار بپرد و در را باز کند. او این کار را می‌کند و بارانی عزیزش جر می‌خورد و از ریخت می‌افتد. به عقیده‌ی من جر خوردن بارانی نقطه‌ی عطف رمان است. بارانی محافظ و ماسکی است که کیان سال‌هاست در پشت آن پنهان می‌شده است. بارانی قسمتی از شخصیت اوست. در همه فصول سال آن را بر تن دارد و همچون موجود عزیزی با آن برخورد می‌کند. بارانی لباس‌های حراجی او را از چشم دیگران مخفی می‌کرده و او که آن‌قدر مردانگی متزلزلی دارد در جایی از رمان می‌گوید که قدِ دراز این بارانی ماتحت او را از چشم نامحرمان پنهان می‌کرده است. انگار بارانی جر خورده اسم رمزی است که کیان از طریق آن می‌تواند وارد این ویلای مرموز شود که ما به آن نام شعبه دوم هالیوود داده‌ایم. از این لحظه به بعد منطق رئالیستی داستان به هم می‌ریزد و ما وارد فضایی رویاگون می‌شویم. فضایی که تا به آخر نیز ادامه دارد. کسانی که داستان را با منطق رئالیستی پیگیری می‌کنند و به نظرشان نیمه دوم کتاب آشفته و پریشان و غیر واقعی است درست فکر می‌کنند. تحول کیان فتوحی در این ویلا اتفاق می‌افتد. به راحتی در هیئت جورج با ناهید (مارگارت) همبستر می‌شود. (یادمان باشد که در اوایل کتاب او بارها به این نکته اشاره می‌کند که زمانی که در کنار همسرش مهتاب می‌خوابد، تا صبح خواب مارگارت را می‌بیند که در آغوش اوست) او در این ویلا قدرت و مردانگی‌اش را به دست می‌آورد. فردا صبح نازی به ویلا می‌آید و کیان با ریلکسی تمام، با سخنان نیشدار و چندپهلوی‌اش، نازی را ناک‌اوت می‌کند و دیگر اجازه نمی‌دهد که او را تحقیر کند. کیان در این رویا خودش را یک آدم درجه یک می‌بیند که توانایی انجام هرکاری از او برمی‌آید.
به عقیده‌ی من تمام اتفاقاتی که پس از بازگشت از شمال برای کیان می‌افتد همگی خیالی و غیر واقعی هستند. رفتن به دفتر تدوین و کتک زدن دیوانه‌وار عباسی بدون این‌که لحظه‌ای به از دست دادن شغلش فکر کند؛ رفتن به منزل عباسی و او را نئشه و در حال مرگ دیدن، و سرانجام شنیدن خبر مرگ عباسی. در عالم واقعیت چرا باید عباسی قلدر به خاطر کتک خوردن از زیر دست‌اش به چنان رنج عظیمی دچار شود که فوراً بمیرد؟ ولی در عالم رویا ممکن است. کیان با قدرت و اعتماد به نفسی افسانه‌ای، عباسی را که این همه سال تحقیرش کرده می‌کشد. اتفاقات عجیب دیگری هم هستند: رابطه‌ی خوب مهتاب با کیان در صورتی که بو برده کیان به او خیانت کرده است و دست آخر، رفتن به آن میهمانی عجیب و غریب با مهتاب. مهمانی‌ای که به مهمانی نمی‌ماند و بازی‌ای است که نازی در آن می‌خواهد زن کیان –مهتاب- را با ناهید رو در رو کند. در این مهمانی اشکان هم حضور دارد. این 5 نفر دور میزی می‌نشینند و کیان با جسارتی باورنکردنی رو به زنش مهتاب و رو به همسر سابق ناهید، اشکان، رابطه‌ی ممنوعه‌ی خودش با ناهید را بدون هیچ گونه ترس و نگرانی تعریف می‌کند. کاری که قرار بوده نازی انجام دهد تا حال کیان را بگیرد ولی کیان خودش می‌گوید و به نازی رودست می‌زند. چراغ‌ها خاموش می‌شوند و تنها دو چراغ روشن است. کیان و مهتاب و ناهید و اشکان در آغوش هم در زیر آن دو نور رنگی می‌رقصند و مهتاب جوری به کیان نگاه می‌کند که انگار مرد ایده‌آل زندگی‌اش را یافته است، با اعتماد به نفس و پر قدرت و به همین خاطر است که مسئله خیانت اصلاً برای مهتاب مهم نیست.
در نمایشنامه «باغ وحش شیشه‌ای» اثر تنسی ویلیامز، ترکیب واقعیت و رویا به خوبی مشهود است. تام، پسر خانواده از شدت فشار کار و از دست مادر نیمه دیوانه و خواهر علیلش لورا، هرشب تا صبح به سینما می‌رود و فیلم می‌بیند. تصاویر رویایی صحنه‌های فیلم است که به او لذت واقعی می‌بخشند. او توان مقابله با سختی‌های زندگی را ندارد، از پای درآمده است. در آخر نمایش تام تصمیم می‌گیرد که بدون خداحافظی مادر و خواهرش را ترک کند و به زندگی ایده‌آل خودش برسد. این واقعیت برای خواهر علیل‌اش لورا آن‌قدر خشن است که خواهر تاب تحمل آن را ندارد. تام می‌داند که اگر برود لورا از پای درمی‌آید. در پایان نمایش او برمی‌گردد ولی تماشاچی در ابهام باقی می‌ماند. شاید بازگشت تام یکی از رویاهای لورا، خواهر معلول و خیالباف اوست.
در شیوه‌ی کیان فتوحی نیز ما می‌دانیم که کیان همانند قهرمانان هالیوودی قدرت رو در رویی با یک سری واقعیت‌ها را ندارد و به همین خاطر در خیالش عباسی را کتک می‌زند، می‌کشد، در آن مهمانی مرموز که نازی قصد داشته زندگی او را بر باد دهد با چند کلمه حرف، قدرت را دست می‌گیرد و دهان نازی را می‌بندد. نیمه‌ی کتاب به بعد به عقیده من رویاهای کیان هستند و به همین علت است که این قدر عجیب و مرموز و غیر واقعی‌اند و به همین خاطر نمی‌توانیم به نگارش نویسنده خرده‌ای بگیریم. شاید کیان هنوز هم در کنار مهتاب است و غرغرها و قهرهای او را به خاطر آن غیبت چند شبه تحمل می‌کند. شاید کتک زدن و مردن عباسی در آن حالت فجیع رویای کیان بوده است. حرف‌های جسورانه‌ای که او در آن مهمانی به نازی و ناهید و اشکان می‌زند بخشی از رویای اوست. رویای اقتدار. در آن مهمانی او به عشق‌اش ناهید هم توجهی نمی‌کند و با غرور دست زنش را که حالا همه‌ی گناهان او را بخشیده است و از دیدن شوهرش به خود می‌بالد در آغوش می‌گیرد و در فضایی غریب با او می‌رقصد. رویای یک مرد هیچ‌وقت عشق و سکس نیست. مردان اقتدار را ترجیح می‌دهند. هرچند که تمام این‌ها یک رویای دروغین باشد و یک خواب طولانی. کیان فتوحی در عالم رویای هالیوودی یک ابر ستاره شده است.

 

 دانلود رمان «به شیوه‌ی کیان فتوحی» نوشته‌ی هادی معصوم‌دوست

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #2 آزاده 1392-04-04 21:13
;-)
نقل قول
 
 
0 #1 سس مایونز 1392-02-28 20:51
عالی
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی