پرینت

درباره ی «تنهایی پرهیاهو»-آرش معدنی پور

نوشته شده توسط آرش معدنی پور. Posted in ویژه‌نامه‌ی بهومیل هرابال

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


نوشته ی: بهومیل هرابال / ترجمه ی: پرویز دوایی

اول- ...راستش وقتی قرار شد درباره ی "تنهایی پرهیاهو" مطلب بنویسم، تصمیم گرفتم یه بار دیگه یه نگاهی بهش بندازم –کتاب رو دقیقا دو سال پیش خونده بودم- و راستش از اون جایی که یکی از دلایل ام برای خوندن کتاب –همون دو سال پیش- اسم پرویز دوایی به عنوان مترجم کتاب بود، تصمیم گرفتم مقدمه هایی که دوایی عزیز نوشته رو هم، یه بار دیگه بخونم، و راستش وقتی مقدمه ای رو که به عنوان «درباره ی نویسنده» نوشته، خوندم، دیگه تقریبا از خوندن دوباره ی کتاب منصرف شدم، و اگه راستش رو بخواین، دلیل اش، انـدوه زیادی بود که یکهو دچارش شدم...

دوم- حالا داستان این اندوه چی بود؟ پرویز دوایی بعد از معرفی نویسنده و سال تولد و میزان تحصیلات و زندگی عجیب و غریبی که داشته و شغل های متفاوتی که تجربه کرده و... نکته ای رو می گه:
(در سال 1969 هجوم قوای پیمان ورشو به خاک چکسلواکی و آغاز بگیر و ببندهای دوره ی معروف به «عادی سازی» به عمر کوتاه فضای باز، مشهور به بهار پراگ، خاتمه داد و هرابال همراه با عده ی زیادی از نویسندگان دیگر ممنوع القلم شد...)  خب این که داستان آشناییه و همه شنیدیم، اما نکته اینه که در دوره ی سیاه قبل از بهار پراگ، و همین طور، از سال 1969 تا 1975 ، هرابال، مثل خیلی های دیگه، همچنان می نویسه و زیاد هم می نویسه، و آثارش رو به صورت سامیزدات (: نوعی چاپ زیرزمینی که توی روسیه و بعد از اون توی خیلی از کشورهای تحت سلطه ی کمونیست، از جمله چک، رواج داشت) به دست خواننده هاش می رسونه، و به همین دلیل با اینکه توی دوران قبل از بهار پراگ،  فقط یک کتاب چاپ کرده (چکاوک های پای بسته 1959) که اون هم توقیف شده، اما، بعد از 1975 که فضا برای کار و نشر باز می شه، داستان شکل متفاوتی پیدا می کنه، و این، درست همون جاییه که اندوه ما، شروع می شه:
(از این سال، 1975، به بعد بود که هرابال باز گاه گاهی آثارش –البته نه همه- اجازه ی چاپ پیدا می کرد. منظره ی زیبا، غریب و شوق انگیزی بوددیدارصف های چند صدمتری که گاهی، یکی دوبار در سال، روز پنج شنبه، از صبح خیلی زود، تقریبااز ساعت پنج و شش، جلو کتاب فروشی های شهر، که ساعت 9 صبح باز می کردند، تشکیل می شد –خبر انتشار کتاب های جدید یک روز قبل در نشریه ی خاصی به علاقه مندان رسیده بود- در این جور مواقع، براحتی می شد دریافت که باز کتاب جدیدی از هرابال به بازار عرضه شده است. همه ی یک صد تا یک صد و پنجاه هزار نسخه ی چاپ شده ی یک کتاب از او –هر کتابی که بود- ظرف  چند ساعت ناپدید و نایاب می شد.)

سوم- چند تا سووال ساده: یعنی واقعا ما نویسنده ای نداشتیم تا حالا، که کارش ارزش این صف کشیدن رو داشته باشه؟ (می دونیم که این اتفاق مختص به هرابال نبوده و نیست؛ نمونه ها، از جی. کی. رولینگ و هری پاترش، تا هاروکی  موراکامی و...  فراوون هست) این موضوع واقعا به چی برمی گرده؟ قدرت نویسنده هامون؟ عملکرد ناشرها؟ نشریات ادبی؟ سطح سواد و مطالعه ی مردم؟ (جالبه که توی همون صفحات اول کتاب، هانتا، راوی داستان می گه: سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می کنم. منی که از سرزمینی برخاسته ام که از پانزده نسل پیش به این سو بی سواد ندارد...) واقعا مشکل از کجاست؟ راه حل اش چیه؟ کسی می دونه؟
چهارم-  تکیه بر آرنج، بر پیشخوان کنار پنجره ی باز در آبجوخانه سیاه، آبجو محلی دربرابرم، به خودم گفتم: «رفیق، از اینجا به بعد دیگر به امید حق رها شده ای. دیگر خودت هستی و خودت. باید به زور هم که شده خودت را مجبور کنی که به میان مردم بروی، سر خودت را گرم کنی و برای خودت تیارت دربیاوری آن قدر که از دست خودت به تنگ بیایی، چون که از اینجا به بعد دیگر، یک مدار پیوسته ی اندوه است، اندوهی پس از اندوه دیگر. از اینجا به بعد معنی پیشرفت، پسرفت است. درست است: پیشرفت به مبدا، یعنی پسرفت به سوی آینده...»

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #1 ناصر 1391-10-28 18:59
سلام.نظرتون در مورد دنیای تضادها در این اثر چیه؟ تضادها از همون عنوان کتاب:تنهایی پرهیاهو و ... شروع میشن.ممنون.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی