پرینت

رویازده‌ای از پراگ؛ یادداشتی بر کتاب «تنهایی پر هیاهو» نوشته‌ی بهومیل هرابال - مجتبا صولت‌پور

نوشته شده توسط مجتبا صولت‌پور . Posted in ویژه‌نامه‌ی بهومیل هرابال

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

رویازده‌ای از پراگ؛ یادداشتی بر کتاب «تنهایی پر هیاهو» نوشته‌ی بهومیل هرابال
 مجتبا صولت‌پور  
  این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

چک را چگونه وصف کنیم، و از آن مهم‌تر پراگ را؟ بگوییم، قلب تپنده‌ی اروپای شرقی؟ آیا کم‌اش نیست؟ هر چه هست، پراگ با جمعیت یک میلیون و سی‌صد هزار نفری‌اش، سرشار از کشف‌نشده‌هاست و همین است که همیشه می‌تواند شگفتی بیافریند. به‌گمانم آن‌گونه که باید، به ادبیات پراگ توجه نشده است، و حتا نویسنده‌هایی از چک را «غیر چکی» خطاب کرده‌اند که به‌نظر من نمی‌تواند صحیح باشد. پس از کوندرا و کلیما و هاشک که هر کدام به‌طور جداگانه علاقه‌ی ادبی ما را تسخیر کردند و با آثارشان سیراب‌مان ساختند، با کشف تازه‌ای از پراگ مواجه شدیم: بهومیل هرابال. هرابال مثل یک یادآوری بر ما فرود آمد. انگار تلنگری بود از قلب پراگ برای ما، تا به روح عمیق این شهر، و قدرت دراماتیک نویسندگان‌اش ایمان بیاوریم. اما پیش از هرابال، باید از کافکای دست‌نیافتنی گفت، که در سراسر قرن بیستم، بر جای‌گاه رفیع خود، بسیار بالاتر از همه‌گان، به حیات ادبی‌اش ادامه می‌دهد. ادبیات بدون کافکا حتا قابل تصور هم نیست. نمی‌توانم دنیایی را خلق کنم، که از تاثیر کافکا به‌دور باشد، و همه‌ی آن‌هایی که کافکا را نویسنده‌ای نه‌چندان چکی خطاب می‌کنند، احتمالاً از تاثیرات معماری پراگ بر عینیات «قصر» غافل مانده‌اند و یا در بُعد متفاوت و غریب رمان‌های کافکا، نتوانسته‌اند روح پراگ را پیدا کنند.
چگونه می‌توان تحمل کرد که سال‌ها از وجود بهومیل هرابال بی‌اطلاع باشیم، یا این‌که او برایمان تنها اسمی باشد بی‌معنی؟ اگر پرویز دوائی از روی عشق‌اش به آثار ادبی، دست به کار ترجمه‌ی اثر نمی‌شد، هنوز هم در ناآشنایی می‌ماندیم و حسرتی ناشناخته در جان‌مان ریشه می‌دواند. گرچه هنوز از خواندن سایر آثار هرابال و آثار بسیاری از دیگر نویسندگان بزرگ چک محرومیم، اما ترجمه‌ی روان «تنهایی پرهیاهو» غنیمتی‌ست.
«تنهایی...» ماجرای عشق آدمی‌زاد به کتاب است. این‌که چگونه یک کتاب می‌تواند برای آدم فراتر از یک کتاب (یک جسم‌واره) باشد، و ما نیز در مقابل آن، فراتر از یک خواننده و یا مخاطبی گذرا باشیم. هرآن‌کس که تاکنون صاحب چنین رابطه‌ای با کتاب نشده، نمی‌تواند سخن من و راوی «تنهایی...» را درک کند. راوی مردی‌ست که سی و پنج سال از عمرش را در کار کاغذ باطله و کار با دست‌گاه پِرِس کاغذ سپری کرده است. کار او، پرس‌کردن کتاب‌ها و ساختن بسته‌های کاغذی‌ست. کتاب بر پایه‌ی چندتناقض بزرگ بنیان گذاشته شده. کسی که عاشق کتاب‌هاست، آن‌ها را در طبله‌های پرس می‌اندازد. اما در واقع فقط عشقی عمیق، توانسته سی و پنج سالِ طولانی هانتا را در زیرزمینی نمور و پر از چرک، نگه دارد. او عاشق کتاب‌ها شده و با کتاب‌هایی که روزانه از دل طبله‌ها بیرون می‌کشد و به خانه می‌برد، رابطه‌ای غیرمعمولی برقرار کرده است.
پراگ در کلام نویسنده‌های چک، همواره حضور ثابتی دارد. آن‌ها نمی‌توانند و یا نمی‌خواهند خود را از تاثیرات این شهر برهانند، و تصویر پراگ در میان نوشته‌های آنان چندبعدی و متفاوت است. و پراگِ هرابال نیز بسیار کشف‌ناشده و اسرارآمیز می‌نماید. راوی با این‌که برای معماری گوتیک این شهر احترام و ارزش قائل است، اما از حضور در آن‌جا احساس خفقان می‌کند. در حالی که سی و پنج سال از عمرش را در زیرزمینی مشغول به کار بوده است، دیگر علاقه‌اش را به هر چیزی بالاتر از آن زیرزمین از دست داده و حضورِ زندگی در خارج از زیرزمین، برایش بی‌معنی‌ست. او به‌جای این‌که به سطح بیاید تا پراگ را به‌تر کشف کند، به عمیق بیش‌تری از انزوا علاقه‌مند می‌گردد. با موش‌های زیرزمین و فاظلاب‌ها نزدیکی بیش‌تری حس می‌کند تا آدمیانی که بیرون از زیرزمین‌اش حضور دارند. «از نردبان تا انتهای چاه پایین رفتم و به خودم جرات دادم، دریچه را گرفته، کشیده و باز کردم. بعد زانو زدم و به صدای فِش فِش جریان آب، هلهله‌ی سیفون کشیده شده‌ی توالت‌ها، قل‌قل آهنگین دست‌شویی‌ها، و جریان آب کف‌آلود وان حمام‌ها گوش سپردم، طوری که آدم به صدای هجوم امواج کوچک دریا و آب‌های شور گوش بدهد.» (ص 26)
تنهایی برای هانتا نوعی تقدیر و سرنوشت غیرقابل تغییر است. همان‌طور که خود راوی نیز، بارها از واژه‌ی «سرنوشت» اشاره می‌کند، و به نوعی می‌پذیرد که تقدیر او در انزوایی پردردسر رقم خورده. انزوایی چنان سهمگین که برخورد چندباره با عشقی زمینی نیز نمی‌تواند در آن خللی ایجاد کند. معشوقه‌های هانتا، در برابر تنهاییِ او رنگ می‌بازند و در چنین مخمصه‌ای، تنها نکته‌ی آرامش‌بخش وجودِ دنیای بی‌انتهای کتاب‌هاست.
به شغل هانتا، به عنوان فردی که شیفته‌ی کتاب است، می‌توان از منظر زیبایی‌شناسی قتل هم نگاه کرد. او صبح به صبح، انبوهی از شاه‌کارهای دنیای ادبیات و کتاب را در طبله‌اش می‌گذارد و دکمه‌ی پرس را فشار می‌دهد. اما از پوشیدن دست‌کش اکراه دارد، چراکه می‌خواهد کاغذها را لمس کند. در سی و پنج سال، بیش از دو تن کتاب را نجات داده و به خانه‌اش برده است و مهم‌تر از همه، تحت تاثیر «متافیزیک اخلاق» نوشته کانت است. او در برخورد با اخلاق کانتی، به پرسش‌هایی اساسی پیرامون هستی خود رسیده، و البته مسیر خود را در زندگی از پیش تعیین کرده است. در طول اثر متوجه می‌شویم که هانتا حتا یک‌روز هم بدون دست‌گاه پرس - که بهانه‌ای‌ست برای حضور در دنیای کتاب‌ها- زنده نمی‌ماند. همه‌ی پلات اثر، بر پایه‌ی طنزی آزاردهنده پایه‌ریزی شده و با همان هم به اتمام می‌رسد. دنیای کوچک هانتا، سراسر گزنده و پُرکنایه است، به‌طوری که با طعنه می‌گوید، در شغل من به دیپلم ساده‌ی الهیات نیاز است.
همه‌ی مسیر ارتباط هانتا با دنیای جادویی کتاب‌ها، از طریق یک دست‌گاه پرس سیری‌ناپذیر است، که باید صبح به صبح، شاه‌کارهای ادبیات را در شکم‌اش نابود کرد، و همین رابطه‌ی پُرتناقض و گزنده است که مسیر زندگی هانتا را تعیین کرده، و تا آن‌جا پیش رفته که هانتا را مصمم می‌کند که پس از بازنشستگی نیز با خرید دست‌گاه پرس، رابطه‌ی خود با کتاب‌ها را حفظ کند.
سبک نویسنده برپایه‌ی ریتمی یک‌دست و نفس‌گیر است که باعث شده غالب پاراگراف‌های کتاب، یک‌پارچه و واحد به‌نظر برسند. جملاتِ بسیار به‌هم پیوسته و در‌هم تنیده، ساختار روایی اثر را تحت‌تاثیر قرار داده‌اند و به‌وضوح می‌توان دریافت که دقت مترجم باعث شده که سبک داستان‌نویسیِ هرابال در برگردان اثر حفظ شود. می‌توان گفت که بخشی از روایت، خودزندگی‌نوشت هرابال است. برخورد با سانسور دولتی چک، خمیرکردن کتاب‌ها، ممنوع شدن کتاب‌های پخش‌نشده، همه از تجربیاتی‌ست که هرابال شخصاً طعم تلخ آن‌ها را چشیده و هانتا نیز بنا به شغل‌اش، با آن‌ها سر و کار دارد.
«تنهایی...» روایتی‌ست از پیوندی که میان عشق و تناقض شکل می‌گیرد و نتیجه‌اش چیزی جز طنزی گزنده نخواهد بود. هرابال کتاب‌اش را با خاطره‌ای از عشق، در گیر و دار با حالتی منقلب‌کننده و تلخ، از مردی به پایان می‌رساند، که سی و پنج سال عاشق کتاب‌ها بود. و البته این تازه ابتدای زندگی هانتای ساده‌دل در ذهن همه‌ی مخاطبان آگاه کتاب است. «تنهایی...» رد آشکاری از خود در ذهن خواننده به‌جا می‌گذارد.
کتاب‌هایی که درباره‌ی عشق به کتاب‌هاست، برای هر خواننده‌ای نوشته نشده است. فقط آن کسی می‌تواند حرمان و غم هانتا را درک کند، که رابطه‌ای شبیه به رابطه‌ی خود او با کتاب‌ها پیدا کرده باشد. «تنهایی...» را به آن‌هایی که دل‌بسته‌ی واقعی دنیای کتاب‌ها نیستند، ابداً پیشنهاد نمی‌کنم، چراکه نه از منطق روایی اثر سر در می‌آورند، و نه چراییِ سرگشتگی عظیم هانتا برایشان مهم است. هانتایی که همه‌ی «خوشی‌هایی کوچک» زندگی‌اش، در جان به‌در بردن کتاب‌های دوست‌داشتنی از طبله‌های حریص خلاصه می‌شد، و گرچه بقیه‌ی آدم‌ها چنین اجازه‌ای به او نمی‌دهند، اما هانتا به کمک همان کتاب‌هایی که رویازده‌اش کرده‌اند، سرانجام معنای این جملات را درک می‌کند: «چرا لائوتسه می‌گوید: «به دنیا آمدن یعنی به در رفتن و مُردن یعنی به درون آمدن»؟ دو چیز ذهن مرا با اعجابی فزاینده دائم انباشته است: آسمان پر ستاره‌‌ی بالای سرم، و کاری که خودم انجام می‌دهم، که چنان هول‌ناک است که انجام‌اش به مدرک الهیات نیاز دارد.» (ص 103)

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی