پرینت

مروری بر احوال و آثار بوهمیل هرابال برگردان: فریبرز نریمانی

نوشته شده توسط فریبرز نریمانی. Posted in ویژه‌نامه‌ی بهومیل هرابال

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

بوهمیل هرابال (1914 تا 1997)
بوهمیل هرابال با اثرش به نام "قطارهای تحت نظر" که در سال 1965 نوشته شد به شهرت جهانی رسید. داستان این کتاب در چکسلواکیِ تحتِ اشغال آلمانها در طول جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد. از این کتاب یک فیلم موفق به کارگرانی "گیری منزل" هم ساخته شده. نوشته‌های هرابال بعد از اشغال چکسلواکی به دست نیروهای روسیه در سال 1968 ممنوع شدند.
هرابال در سن 82 سالگی درگذشت.  او از پنجره‌ای در بیمارستان "بلوواک" در پراگ سقوط کرد. بر اساس بعضی اظهار نظرها او قصد داشته به کبوترها غذا بدهد، اما بعضی‌ها معتقدند که او دست به خودکشی زده.

 

"وقتی من کارم را در گلدن هتلِ پراگ شروع کردم، مدیر هتل گوش چپ من را گرفت و کشید و گفت: تو اینجا یه خدمتکاری، پس یادت باشه که نه چیزی می بینی نه چیزی می‌شنوی. چیزی که الان بهت گفتم تکرار کن. من هم گفتم که نه چیزی می‌بینم و نه چیزی می‌شنوم" (از کتاب من خدمتکار پادشاه انگلیس بودم، 1980 )

هرابال در نزدیکی برنو به دنیا آمد اما دوران کودکیش را در نیمبورک‌، جایی که پدر خوانده‌اش به عنوان مدیر شرکت آبجوسازی مشغول به کار بود، سپری کرد. درست قبل از شروع جنگ‌جهانی دوم  به دانشگاه چالز در پراگ راه پیدا کرد. در سال 1937 برای اولین بار نوشته او "باران می بارد" در روزنامه نیمبورک به چاپ رسید. طی سال‌های 1939 و 1940 بعد از اینکه نازی‌ها دانشگاه را تعطیل کردند، او به کارهای مختلفی دست زد، از کار در یک ایستگاه کوچک به عنوان سوزبان ریل‌های قطار گرفته تا دستیاری دریک شرکت حقوقی کوچک در نیمبورک. در سال1946 هرابال مدرک حقوق را از دانشگاه‌اش گرفت اما هرگز در این رشته مشغول به کار نشد. به جای مشغول شدن در رشته حقوق او شغل‌های مختلفی، از جمله کار به‌عنوان کارمند بازرگانی و بیمه، کار در شرکت فولاد کلادون، دلالی  کاغذ باطله و دستیاری صحنه در تئاتر پراگ را امتحان کرد. این کارها در واقع بعدها خوراک داستان‌های او را فراهم  کردند.
اگر چه هرابال نوشتن شعر را از دهه 40 شروع کرده بود ولی جایگاه خود را به عنوان نویسنده کمی دیر و در سن 49 سالگی تثبیت کرد. بعد از دهه 40 بود که او به نوشتن متون غیر منظوم و رمان روی آورد. اولین کتاب از داستان‌های کوتاه هرابال به نام"یک الماس کوچک در اعماق" تا سال 1963 منتشر نشده بود. در آن زمان نظام کمونیستی  چکسلاواکی به سیاست لیبرال روی آورده بود. تکنیک "نوشتار اتمی" از مکتب سورئالیسم کارهای او را بویژه در دهه 70 تحت تأثیر قرار داد. در کارهای او می‌توان تأثیر جیمز جویس و جریان سیال ذهن او را مشاهده کرد .
در دهه 60 داستان‌های کوتاه هرابال الهام‌بخش فیلم‌سازان موج نوی چک شد. فیلم اقتباس شده ا ز روی داستان "قطارهای تحت نظر" در سال1967 برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی شد. اقتباس "منزل"(کارگردان)  از این داستان به همراه اتفاقات و شخصیت‌های کمدی آن درامریکا نیز به موفقیت نسبی رسید. میلوش هراما، یک کارآموز در یک ایستگاه کوچک راه آهن است که بیشتر علاقه دارد با دختران معاشرت داشته باشد تا خود را مشغول به قضایای جنگ یا کارهای  زمان‌های ورود و خروج قطار کند. بلوغ میلوش با منفجر کردن قطار و مرگ قهرمانانه او در برابر نیروهای آلمان نازی به یک پایان تراژیک می‌رسد.  "منزل" کارگردان فیلم، مایل بود که فیلم پایانی شاد داشته باشد اما هرابال اصرار داشت که پایان‌بندی داستان را به همان‌گونه که در کتاب آمده حفظ کند. آن‌گونه که ریچارد شیکل در مجله The A list نوشت: مهم‌تر از همه این‌ست که سکانس پایانی کل فیلم را به سمبلی از خود چکسلاواکی  تبدیل می‌کند. این سکانس نشان می‌دهد که این کشور کوچک دوست داشتنی که بارها توسط نجات‌دهندگانش اشغال شده، خطرناک‌تر از آن چیزی‌ست که به نظر می رسد. "منزل" کتاب Postriziny  را که هرابال در آن یک تصویر دوست داشتنی از والدین و عموی خود که مدام داستان‌های عجیب و غریب سرهم می‌کند و ازدواج و کار برادرش را خراب می‌کند ارائه کرده است، به فیلم در آورده است. چندسال بعد از آنکه فیلم به نمایش درآمد تانک‌های ورشو بهار آزادی کوتاه مدت پراگ را در سال 1968 به پایان رساندند. در این زمان دونسخه کامل از نوشته‌های هرابال به نام‌های "تکالیف" و "غنچه‌ها" نابود شدند. "منزل" مجبور به اعتراف به اشتباهات موج‌نو چک شد. هرابال هم مجبور بود نقطه تعادلی بین نوشته‌هایش و خواسته‌های نظام کمونیستی پیدا کند. برای اینکه بتواند کتاب‌هایش را منتشر کند، هرابال پشتیبانی خود را از نظام جدید اعلام کرد.
هرچند کارهایی که از او به صورت رسمی به چاپ می‌رسید، آن هم‌زمانی و تطابق با واقعیت که موجب شهرت او شده بود را کم داشتند. در این زمان هرابال بیشتر وقت خود را در بارها می‌گذراند تا صحبت مردم عادی را بشنود و آنها را در کتاب‌های خود بکار گیرد. در همین بین بود که او "واسلاو هاوِل" را ملاقات کرد و رئیس جمهور هاول در سال 1994 هرابال را به بیل کلینتون و سرویس مخفی او معرفی کرد.
شخصیت‌های داستان‌های هرابال، کارگران فقیر، سربازان، سیاست‌مداران آنارشیست، ضد قهرمان‌ها، شاعران و افراد مطرود اجتماع هستند که تصورات و داستان‌های زندگی‌شان به زندگی بی‌معنی هر روزه رنگ می‌بخشد. هرابال به طور مستمر به متون قبلیش باز می‌گردد و درون مایه‌های آن را دوباره بکار می‌گیرد چرا که داستان‌های خوب این ظرفیت را دارند که از زوایای مختلف بازگو شوند. در داستان کلاس رقص  یک پیرمرد در یک جمله ناتمام در مورد زندگیش و ماجراهای عشقیش با شش زن صحبت می‌کند. در همان جمله‌های اول لحن داستان شکل می‌گیرد. راوی که یک پیرمرد است درست مثل زنبوری که دور و بر یک گل می‌چرخد ، دور و بر حقیقت می‌گردد. در صفحه اول پیرمرد می‌گوید که او برای دیدن زیبایی‌ها به کلیسا می‌رود و بعد مطلبش را اینگونه تصحیح می‌کند که: "خب، من دقیقاً به کلیسا نمی‌روم. آنچنان هم اهل کلیسا رفتن نیستم. من به یک مغازه نزدیک کلیسا می‌رفتم."
شاید الهام‌بخش راوی داستان، عموی هرابال باشد که برای یک دید و بازدید دو هفته‌ای به خانه‌ی آنها آمد، اما 40 سال آزگار پیش آنها ماند! داستان "شهر کوچکی که زمان در آن متوقف شد" که در سال 1973 نوشته شد و 5 سال بعد منتشر شد، ادای دین هرابال به عموی پر شر و شور خود است.
داستان "من خدمتکار پادشاه انگلستا ن بودم" محصول کار هرابال در یک ماه تابستان و زیر نور خیره کننده خورشید بود. راوی داستان که یک خدمتکار هتل است به یک میلیونر و صاحب هتل تبدیل می‌شود، اما زمانی‌که کمونیست‌ها قدرت را در دست می‌گیرند همه چیزش را از دست می‌دهد. نام  کوچک راوی ( Dite) به معنی کودک است، به همین تعبیر این شخصیت همیشه کوچک می‌ماند. او خدمتکار صادق ژنرال‌ها، روسای جمهور و سفرا است و پرخاش‌جویی آنها برای این خدمتکار ساده، بخشی از طبیعت خدمت به آنهاست. بر اساس قوانین نازی‌ها، عشق به بخشی از برنامه رایشِ سوم برای پرورش انسان‌ها تبدیل شده است. این شخصیت صادق، تنها یار و همدم سرباز سویک است. او هیچ وقت بزرگ نشده و از سیاست و تاریخ سر در نمی‌آورد. قدرت و بدبیاری او در سادگی او نهفته است. و در پایان داستان وقتی که او همه چیزش را از دست داده زمانی را بیاد می‌آورد که خدمتکار امپراطور اتیوپی بوده است. اما رئیسش افتخار خدمتکاری شاه انگلستان را داشته است.
در دهه‌های 70 و 80 میلادی برخی از کارهای هرابال به صورت زیرزمینی منتشر شد. رژیم گوستاو هوساک با کسی سر شوخی نداشت. کتاب Too loud a Solitude که در سال 1976 نوشته  شده درباره حذف فیزیکی کتاب‌ها است که از نظر هرابال "جنایت علیه بشریت" بود. راوی داستان "هانتا" مسئول کار با یک پرس هیدرولیک است که کاغذهای باطله را پرس می‌کند. کتاب‌های نایاب در این ماشین ناپدید می‌شوند. هانتا با خود فکر می‌کند: "من قصابی هستم که آشغال‌های گوشت را از آن جدا می‌کند" اما هر از گاهی او کتاب با ارزشی را از انهدام نجات می‌دهد و آن را می‌خواند و به خانه‌اش می‌برد. ا ین درست همان کاری بود که وقتی هرابال در بخش روزنامه‌های مرجوعی کار می‌کرد انجام می‌داد. هرابال می‌گوید:" از همین کتاب‌ها بود که آموختم هیچ انسانی فرشته نیست. معنی این حرف این نیست که آدم‌‌ها نمی‌خواهند فرشته باشند ولی این برخلاف حس مشترک آنهاست." 
چون هانتا کارش را کند انجام می‌دهد دو مرد قوی هیکل و جوان جای او را می‌گیرند. اقتباس سینمایی این داستان با حضور خود هرابال در سال 1994 صورت گرفت و این فیلم در سال 1995 به نمایش در آمد.
در سال 1984 یک اتوبیوگرافی سه جلدی از هرابال  که راوی آن "الیسکا" همسرش است در غرب به چاپ رسید. این سه کتاب توسط ناشری به چاپ رسید که بیش از 130 اثر را که در چکسلواکی ممنوع بودند به چاپ رسانده بود. خود این ناشر به دلایل سیاسی در سال 1968 به کانادا مهاجرت کرده بود.
در سال 1987 الیسکا، همسر هرابال بعد از یک بیماری طولانی در گذشت. کارل ماریسکا دوست قدیمی هرابال که شخصیت هانتا از او الهام گرفته شده بود، سعی کرد در مراسم خاکسپاری او صحبت کند اما بعد از چند جمله گریه امانش نداد.
بعد از سقوط کمونیست‌ها "واسلاو هاول" در سال 1989 توسط رای مردم به مقام ریاست جمهوری برگزیده شد. بعد از مدت‌ها سکوت، هرابال نوشتن نامه‌هایی خطاب به "دوبنکا" که یک دانشجوی امریکایی بود را شروع کرد. در این نامه‌ها او می‌نویسد: "شهری که در آن زندگی می‌کنم آزارم می‌دهد، تمام دنیا آزارم می‌دهد چون هر صبح موجوداتی به سراغم می‌آیند که برای من غریبه نیستند. آهسته از دالان‌های روحم می‌گذرند و حضورشان باعث می‌شود اتفاقات دردناک زندگیم مثل یک تصویر یا فیلم مستند از جلوی چشمانم بگذرند و به یادم می‌آورند که چطور دیوانه‌وار عاشق بودم و چگونه آنهایی را که دوستشان داشتم از دست دادم."

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی