پرینت

یادداشتی بر «سنتائور» نوشته‌ی جان آپدایک - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه‌ی جان آپدایک

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

یادداشتی بر «سنتائور» نوشته‌ی جان آپدایک - مینا حسین‌نژاد


سنتائور داستان چند روز متوالی از زندگی جرج دبلیو کالدول است. معلم پنجاه ساله‌ی دبیرستان. دست و پا چلفتی، ساده‌لوح، تلخ و بدبین که با پسر و همسر و پدر همسرش در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کند و هر روز با ماشین سیاه و بزرگ و لکنته‌اش در راه طولانی دبیرستان پسرانه‌ای که در آن تدریس می‌کند در رفت و آمد است. ماشین او قبلاً، اتوموبیل مخصوص تشیع جنازه بوده است و در آخر کتاب، مرگ کالدول نیز در کنار همین اتوموبیل اتفاق می‌افتد.
آپدایک تلاش کرده است تا شخصیت‌های های اساطیری یونان باستان را در دل داستانی معاصر قرار دهد و آن‌ها را در جامعه‌ی آمریکا به تصویر بکشد. البته صلابت و شکوه‌مندی این اسطوره‌های امروزین به طور کامل از بین رفته است. از بارزترین خصوصیت خدایان و نیمه‌خدایان اساطیری، زیبایی و شکوه و قدرت آن‌هاست که در این کتاب کالدول و پسر و همسرش به طور کلی فاقد آن هستند. نویسنده در خلال داستان‌گوئی‌هایش به نقد فضای آموزشی مدارس نیز دست می‌زند. از نظر کالدول مدرسه پایگاهی است که پدر و مادرها برای رهایی از دست بچه‌های شرور و غیرقابل تحمل خود به آنجا متوسل می‌شوند و هیچ‌گونه خاصیت آموزشی و پرورشی دیگری ندارد. خودِ کالدول به بچه‌ها توضیح می‌دهد که صحبت‌ها و درس‌های من به هیچ دردی نمی‌خورد و هیچ فایده‌ای برای شما ندارد. من مجبورم به شما این دروغ‌ها را تحویل بدهم تا از گرسنگی نمیرم.
مذهب نیز از دیگر عواملی است که نویسنده‌ی کتاب به نقد کردن و به چالش کشیدن آن می‌پردازد. آپدایک که جبرگرایی و تقدیر را تنها علت غایی حوادث جهان می‌داند، اعتقاد به ایمان مسیحی و انتظار برای رحمت بی‌پایان خداوند را امری بی‌فایده و بی‌پایه و اساس تلقی می‌کند. پدر کالدول کشیشی معتقد و با ایمان بوده است ولی این مسئله باعث نمی‌شود که  ذره‌ای از این رحمت بی‌انتهای خداوند شامل نسل کالدول‌ها شود و تقدیر سیاه آنها را تحت تاثیر خود قرار دهد. در انتهای کتاب جورج کالدول سعی می‌کند تا با کشیشی که برای دیدن مسابقه بسکتبال آمده است بحث کند و ذهن بدبین و سیاه‌اش را روشن کند ولی همه‌ی حواس کشیش به یکی از معلم‌های زیبای دبیرستان –ورا-‌ست و او با لحن تندی کالدول را از خودش می‌راند.
مسئله‌ی کالدول تنها ضعف و ناتوانی او در امور زندگی نیست. مسئله‌ی او عدم ارتباط برقرار کردن با امور دنیا است، موجود غریب و وانهاده‌ای که گویی از عالم دیگری پا به این سیاره گذاشته است، هرچه می‌کند و به هر راهی می‌رود نتیجه‌ای جز شکست و تلخی و تنهایی برایش ندارد. او در تشخیص موقعیت‌های درست زندگی ناتوان است و حتی قادر به درست صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن با آدم‌های اطرافش نیست. شاگردانش در چشم او غول‌های بی شاخ و دمی هستند که مدام رنج‌اش می‌دهند و به تمسخر می‌گیرندش. او با وجود تمامی این خصوصیت‌ها، مرد نادان و بی‌خبری نیست. همه چیز را می‌بیند و رنج می‌کشد ولی توانایی تغییر دادن و تغییر کردن ندارد زیرا اسیر تقدیر محتومی است که برایش رقم خورده است. کالدول در این کتاب مدام با شیرون نیمه خدای افسانه‌ای مقایسه می‌شود. نیمه خدایی که نیمی اسب و نیمی انسان بود. یک سنتائور.
در افسانه‌های یونان باستان سنتائورها موجوداتی ظالم و خوش‌گذران بودند. تنها استثناء میان آن‌ها شیرون بود. او معلم بسیاری از مردان بزرگ بود، مردانی مثل هرکول،آشیل و جیسون و ... . روزی هرکول به طور اتفاقی با پرتاب تیری زهرآگین، پای شیرون را مجروح کرد و همین باعث شد که از آن پس، شیرون، لحظه‌ای از رنج و درد رهایی نداشته باشد. او موجودی فناناپذیر و نامیرا بود ولی از زئوس (خدای خدایان) درخواست کرد که مرگ او را سریع‌تر برساند. زئوس نیز با دیدن عذابی که شیرون می‌کشید با خواسته‌ی او موافقت کرد.
مهم‌ترین نکته‌ی کتاب، قدرت آپدایک در خلق شخصیت‌هایی بدیع و تاثیرگذار است. نویسنده از بیان جزئی‌ترین خصوصیت شخصیت‌ها غفلت نمی‌کند و خواننده را در جریان کلیه‌ی پیچیدگی‌های شخصیت قرار می‌دهد. رابطه‌ی پسر (پیتر کالدول) با پدرش (جرج کالول) که آمیزه‌ای از عشق و نفرت و بیزاری و مالکیت است نیز به خوبی تصویر شده است. پسر قرار است در آینده نقاش شود و توصیف‌های موشکافانه‌ی او از از احوالات پدر و هم‌چنین طبیعت و مدرسه و خانه (در فصولی که پسر، راوی داستان است) به خاطر دیدِ جزئی‌نگر و روحیه‌ی حساس او توجیه درستی در کتاب پیدا می‌کند. او نیز همچون پدرش شخصیتی منفرد و تک‌افتاده دارد که یکی از علت‌های آن بیماری پوستی است. نوعی حساسیت به نام داء‌الصدف. لکه‌های بدرنگی که تمام بدن او به جز صورتش را پوشانده است و او را از نزدیک شدن به تمام پسرهای همسن و سال‌اش منع می‌کند. البته پسر برخلاف پدر از غرور و اعتماد به نفس ویژه‌ای برخوردار است. او اطمینان دارد که سرنوشت‌اش با مرگ و نیستی گره نخورده؛ اطمینان دارد که در آینده نقاش می‌شود و راهی متفاوت از پدرش را در پیش می‌گیرد.
حال و هوای زندگی جرج کالدول و اطرافیانش در آمیزه‌ای از استعاره و رمز و راز می‌گذرد و همه‌ی آنچه برای آنها پیش می‌آید نشانه‌هایی از دنیای اساطیر هستند. دردی که تمام مدت در شکم و سینه‌ی کالدول می‌پیچد و او را عاصی کرده است استعاری است. این درد در نقطه‌ی میانی بدنش است. محلی که نقطه‌ی تلاقی انسان و اسب بودن شیرون است. مرگ کالدول در کنار ماشین سیاه و لکنته‌اش که قبلاً ماشین مخصوص حمل جنازه بوده است نیز کاملاً حالتی دو پهلو و نمادین دارد.
به طور کلی درک بهتر نمادهای کتاب و روابط میان شخصیت‌ها، با تسلط بر فضای اساطیر یونان باستان امکان پذیر است. شاید یکی از نقطه‌ضعف‌های کتاب نیز این باشد که وقایع بیشتر از آن‌که رابطه‌ای علی و معلولی باهم داشته باشند، وام گرفته از داستان‌های افسانه‌ای هستند. کالدول می‌میرد بدون این‌که علت آن به درستی برای خواننده آشکار شود. چرایی مرگ او بیشتر بر پایه‌ی اصرار شدید نویسنده است تا میان شیرون افسانه‌ای و کالدول نوعی همانندی بوجود آورد.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی