پرینت

بخشی از کتاب «پسران زینکی: صداهای شوروی از جنگ افغانستان» ترجمه: مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد . Posted in ویژه‌نامۀ سوتلانا الکسیویچ: برگزیدۀ نوبل ادبیات 2015

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

پسران زینکی: صداهای شوروی از جنگ افغانستان

ترجمه: مینا حسین‌نژاد

 

فرمانده بخش مطبوعاتی ارتش

می‌خواهم از جایی شروع کنم که هرچه بود و نبود، ویران شد.

ما در حال پیشروی در جلال آباد بودیم و دختر بچه‌ای که هفت ساله به نظر می‌آمد کنار جاده ایستاده بود. بازویش تکه تکه شده بود و تنها یک تکه طناب آن را به هم بند می‌کرد تا خرد نشود و زمین بریزد. انگار که یک عروسک پارچه‌ای پاره پاره بود و بس. چشم‌های تیره‌ای داشت که آدم را به یاد زیتون‌ها می‌انداخت. چشم‌هایی که زل زده بودند به من و خیره خیره نگاهم می‌کردند. از ماشینی که سوار بودیم پایین پریدم تا او را بغل کنم و تحویل پرستارهایمان بدهم؛ اما او با وحشت تمام، خودش را به عقب پرت کرد و شبیه یک حیوان کوچک جیغ می‌کشید. بی‌وقفه جیغ می‌کشید که ناگهان فرار کرد. بازوی کوچک او آویزان و لق بود و به‌نظر می‌آمد که در حال قطع وکنده شدن از بدنش است. در حالیکه نعره می‌زدم به سمتش دویدم، گیرش انداختم و او را به زور و زحمت سمت خودم کشیدم و با ملایمت تمام نوازشش کردم. او تمام مدت گاز می‌گرفت و چنگ می‌زد و با عصبیت می‌لرزید جوری که یک دسته جانور وحشی هم از پسش برنمی‌آمدند. تنها چیزی که یک آن به فکرم رسید این بود: او باور نمی‌کرد می‌خواهم کمکش کنم، گمان کرده بود قصد جانش را دارم و سربه‌نیستش می‌کنم. جوری که او فرار می‌کرد، جوری که با نفرت تمام می‌لرزید و آن همه وحشت و اضطرابی که از من داشت؛ چیزهایی هستند که تا آخر عمرم فراموششان نمی‌کنم.

من برای ماموریت ویژه‌ای به افغانستان سفر کرده بودم زیرا باور داشتم که ایده‌آل‌ترین کار ممکن را انجام می‌دهم. به من گفته شده بود که افغانستان به من نیاز دارد و من این را باور کردم. هنگامی که آنجا بودم حتی خیال جنگ هم به ذهنم خطور نمی‌کرد، اما حالا هر شب که می‌گذرد من بیشتر سقوط می‌کنم، با سرعتی که مدام بیشتر می‌شود؛ آخر من آن دختر را با چشم‌های زیتونی‌اش دیده بودم، بازوی خرد شده و لق‌لقی او، همان که هر لحظه‌ای که می‌گذشت فکر می‌کردی الان است که قطع شود. کنده شود.

در حالت معمول شما به صورت کاملاً متفاوتی در مورد کشورتان فکر می‌کنید: «اتحاد جماهیر» ما آن را اینطور صدا می‌کردیم. به نظر می‌رسید که چیزی عظیم و قدرتمند در دنیا وجود دارد که پشتیبان توست. چیزی که همیشه و هر لحظه از همه‌ی ما حمایت می‌کند. من همه را به یاد می‌آورم، اگرچه، بعداز ظهرها بعد از پایان حمله‌هایی که می‌کردیم -مردان کشته شدند و مردان جراحت‌های عمیقی برداشتند- تلویزیون را راه می‌انداختیم تا همه چیز را در مورد آن لعنتی فراموش کنیم، و ببینیم که اوضاع شوروی در چه حال است. یک کارخانه‌ی غول پیکر جدید در سیبریا ساخته شده بود. ملکه‌ی انگلستان به افتخار چند تن از سران ویژه‌ی ما جشن باشکوهی برگزار کرده است. در کشورمان همه داشتند به زندگی سابق خود ادامه می‌دادند و کارهای قبل را می‌کردند و ما با همه‌ی وجود احساس یک مشت بی‌مصرف به‌درد نخور را داشتیم. همیشه یکی باید بلند می‌شد و فوراً تلویزیون را خاموش می‌کرد چون هر لحظه ما ممکن بود به سمت آن جعبه شلیک کنیم تا تکه پاره شود.

جنگ قوانین هولناک خودش را داشت: اگر پیش از حمله از شما عکس می‌گرفتند یا سر و صورتتان را اصلاح می‌کردند، شما جزء مردگان به حساب می‌آمدید. همیشه پیش از همه، قهرمانان چشم آبی کشته می‌شدند: شما قصد داشتید که با یکی از آن قهرمان‌طورها ملاقات کنید و قبل از آنکه چیزی بفهمی، او مرده بود. مردم معمولاً در دو موقعیت کشته می‌شدند. یا در همان ماه‌های اول وقتی زیادی کنجکاو بودند و می‌خواستند از هر چیزی سر در آورند، یا در روزهای پایانی، زمانی که حس احتیاط و مصلحت اندیشی خود را بالکل از دست می‌دادند و احمق می‌شدند. شب‌ها فراموش می‌کردی مال کجا بودی، چه کسی بودی، اینجا دقیقاً چه کار می‌کنی

اینجا در اتحاد جماهیر ما همه شبیه به برادران هستیم. یک پسر جوان که با چوب زیر بغلش از شیب خیابان پایین می‌رود و یک مدال درخشان هم دارد شاید فقط یکی از ما باشد. شاید فقط بنشینی روی یک نیمکت و با یکی شبیه خودت سیگاری دود کنی اما حسی در شماست که انگار تمام روز در حال حرف زدن باهم بوده‌اید.

حکومت‌ها می‌خواهند از ما یک سرکوب‌گر بسازند و در سیستمی که برای خفه کردن هر صدای مخالف یا آشوبگری طراحی شده است، به ما مسئولیت بدهند. هر جا آشوبی به پا می‌شود که پلیس از پس آن برنمی‌آید، فوراً گروه بازماندگان جنگ (افغان‌ها) را راهی می‌کنند. خیلی وقت است که آنها ما را به چشم پسرهایی با مشت‌های گنده و مغزهای نخودی نگاه می‌کنند، پسرهایی که هیچکس آنها را دوست ندارد. اما مطمئنم که وقتی دست یکی از ما زخمی شود، سعی نمی‌کنیم آن را روی آتش بگیریم تا زودتر مداوا شود؛ فقط از آن مواظبت می‌کنیم تا با گذر زمان کمی بهبود پیدا کند.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی