پرینت

دو روایت از کتاب «صداهایی از چرنوبیل» ترجمه: مینا حسین‌‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌‌نژاد. Posted in ویژه‌نامۀ سوتلانا الکسیویچ: برگزیدۀ نوبل ادبیات 2015

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


صداهایی از چرنوبیل

ترجمه: مینا حسین‌‌نژاد

 

مونولوگی در مورد اقدامات لازم

رئیس اسبق مهندسان انیستیتو  انرژی هسته‌ای آکادمی علوم و تکنولوژی بلاروس

 

تقریباً نزدیک به روزهای آخر ماه می، در حدود یک ماه پس از رخ دادن آن حادثه، کارمان را شروع کردیم. ما باید تولیداتی که در فاصله‌ی سی کیلومتری منطقه [نیروگاه هسته‌ای] بودند جمع‌آوری می‌کردیم و آزمایش‌های لازم را روی آنها انجام می‌دادیم. لابراتوار مثل ساعت کار می‌کرد، شبیه به یک پادگان نظامی بود. در آن تاریخ ما بنا به ضرورت شغلی که داشتیم، تنها کسانی بودیی که به همه جور امکانات خاص حفاظتی، مجهز بودند. آنها اطلاعات محرمانه‌ای که به فراورده‌های حیوانات اهلی و وحشی مربوط می‌شد در اختیار ما قرار دادند. شیر را آزمایش کردیم. پس از آزمایش‌های اولیه، به وضوح مشخص ‌شد که آنچه ما در حال تحقیق روی آن بودیم، انصافاً «گوشت» نبود؛ هرچند که با همین نام عرضه می‌شد. (آنها فراورده‌های جانبی، رادیو اکتیو بودند. در آنجا، گله‌ای از گاو و گوسفندها برای استفاده‌ی خاصی که از آنها می‌شد به شدت مورد مراقبت قرار می‌گرفتند. چوپانی آنها را می‌آورد و می‌برد، شیر فروش‌ها و لبنیاتی‌ها تنها اجازه داشتند که برای مرحله‌ی آخر که استخراج شیر بود، در آنجا حاضر شوند. کارخانه‌های تولید شیر، نقشه‌ی برنامه ریزی شده‌ی حکومت را مو به مو اجرا می‌کردند. ما شیر را آزمایش کردیم. آن ماده، شیر نبود، فراورده‌های جانبی مواد رادیواکتیو بود.

پس از آنکه مدت زمان زیادی از بازدید ما گذشت، در گزارش‌ها و سخنرانی‌هامان اعلام کردیم که پودر شیر خشک و قوطی‌های شیر غنی شده و تغلیظ شده‌ای که از کارخانه‌ی شیر روگاچف تولید می‌شود نمونه‌ای از محصولاتی است که منبع رادیو اکتیو هستند. پیش از گزارش‌های ما طبق برنامه، همه‌ی آن محصولات آلوده خیلی وقت بود که در مغازه‌ها به فروش رفته بودند. وقتی مردم متوجه شدند که منابع این شیرها همه از روگاچف می‌آید و خریدن آنها متوقف شد، به صورت ناگهانی سر و کله‌ی قوطی‌های شیری پیدا شد که هیچ آرم و نشانه‌ای نداشتند.خوب، فکر نکنم علت بی‌نام و نشان بودن و مارک نداشتن آنها، این بود که تولیدکنندگان‌شان می‌خواستند در مصرف کاغذ صرفه جویی کنند.

اولین باری که به آن منطقه سفر کردم، طبق برآوردهای من و پیش‌زمینه‌ای که داشتم، لازم بود که فضایی که رادیواکتیو در آن جریان دارد پنج یا شش برابر بلندتر از جنگل‌ها و جاده‌ها و زمین‌های کشاورزی باشد. اما هر کجا که پا می‌گذاشتی آلوده به مواد رادیواکتیویته با غلظت بالا بودند . تراکتورها بی‌وقفه حرکت می‌کردند و کشاورزان تا عمق بی‌نهایت قطعه زمین‌هاشان را حفاری می‌کردند. در یک دهکده‌ی کوچک ما میزان فعالیت و تحمل غده‌ی تیرویید در بچه‌ها و بزرگسالان را اندازه‌گیری کردیم. میانگین به دست آمده عدد صد بود.برخی هم دویست یا سیصد برابر بیشتر از حد مجاز آلوده شده بودند ولی تیروئید آنها همچنان کار می‌کرد. در گروه ما زنی رادیولوژیست هم وجود داشت. هنگامی که بچه‌ها را می‌دید که مدتهاست روی صندلی‌های شنی نشسته‌اند و بازی می‌کنند، عصبی و هیستریک می‌شد. ما شیر سینه‌ی زنان را آزمایش کردیم. آن رادیواکتیوته بود. ما به مغازه‌های زیادی در آن روستا سرکشی کردیم. همانند خیلی از مغازه‌های روستایی دیگر، مواد غذایی و البسه دقیقاً کنار هم قرار گرفته بودند: کت و شلوارها و پیراهن‌ها بغل سالامی و مارگارین. همه خوراکی‌ها در فضای باز، کنار هم افتاده بودند و حتی یک سلفون یا نایلون هم روی آنها کشیده نشده بود. ما سالامی و تخم مرغ خریدیم. همه‌ی ما در ذهنمان تصویری از اشعه‌ی ایکس ساختیم. آنها غذا نبودند، تنها فراورده‌های رادیو اکتیویته بودند و بس.

ما از روسای ارشدمان پرسیدیم که چه باید بکنیم؟ چطور باید رفتار کنیم؟ آنها گفتند: «اقدامات لازم را انجام دهید. تلویزیون نگاه کنید.

تلویزیون تصویر گورباچف را در حالی که سعی می‌کرد، به مردم آرامش دهد، نشان می‌داد: «ما به سرعت در حال رسیدگی به این موضوع هستیم و اقدامات لازم را انجام می‌دهیم.» من حرفش را باور کردم. بیست سالی می‌شد که به عنوان یک مهندس، کار کرده بودم و حسابی از قوانین فیزیک سر در می‌آوردم. کاملاً می‌دانستم که هر موجود زنده‌ای باید آن منطقه را ترک میکرد، حداقل برای یک مدت. اما ما خیلی شرافتمندانه، اقدامات لازم‌مان را انجام می‌دادیم و تلویزیون تماشا می‌کردیم. ما با خوش باوری و ساده لوحی‌مان کنار آمده بودیم. من متعلق به نسل پس از جنگ بودم، من با این اعتقاد بزرگ شده بودم: وفاداری، که خدا می‌داند از کجا آمده بود! ما آن جنگ مزخرف را برده بودیم. همه‌ی دنیا بعد از آن، قدر ما را می‌دانستند.

پس جواب سوال شما اینجاست: چرا ما با وجود اینکه از این مسئله خبر داشتیم، سکوت کردیم؟ چرا به سمت میدان شهر ندویدیم و حقیقت را نعره نزدیم؟ ما همه‌ی گزارش‌هایمان را ثبت کرده بودیم و دانسته‌هایمان را در قالب یادداشت‌هایی با توضیحات فراوان مکتوب کردیم. اما همه‌ی ما به خاطر نظم و دیسیپلین گروهی، سکوت کردیم و بدون ذره‌ای غرغر و شکایت، وضایفمان را انجام دادیم. من یک کمونیست بودم. یادم نمی‌آید که هیچ‌کدام از همکارانم از زیر بار کار کردن در آن منطقه‌ی مورد نظر، شانه خالی کرده باشند. دلیلش این نیست که آنها نگران از دست دادن جایگاهشان در حزب بودند. قضیه این است که آنها وفادار بودند. آنها حقیقتاً اعتقاد داشتند که ما خوب زندگی کردیم؛ که همه‌چیز منصفانه است. وفاداری برای ما، ارزشمندترین چیز بود و هر چیز دیگری که در دنیا وجود داشت بر اساس آن تعریف می‌شد. فروپاشی این اعتقاد در وجود بسیاری از مردم، عاقبت به حملات قلبی و خودکشی

گلوله‌ای به قلب! پروفسور لگاسوف، بهترین مورد این مسأله است (رئیس هیئت تحقیقاتی چرنوبیل که واقعاً در سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت، در دومین سالگرد انفجار این شهر، خودش را دار زد) زیرا وقتی شما ایمان و باور خود را از دست می‌دهید دیگر نمی‌توانید در مسابقه‌ی زندگی یکی از شرکت کننده‌ها باشید. شما یک بازنده‌اید. دلیلی برای زیستن پیدا نمی‌کنید. به همین خاطر من خودکشی کردن او را به دلیل نشانه‌هایی که می‌دیدم، پیش‌بینی کرده بودم.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

مونولوگی در مورد بچه‌ی ناقص‌الخلقه

پزشک بهداری روستای خواینِکی

مدتی پیش، دخترم به من گفت: «مامان، اگر من یک بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا بیاورم، قصد دارم همیشه عاشق‌اش باشم» می‌توانید چنین چیزی را تصور کنید؟ این دختر دبستانی که ده سالگیش را می‌گذراند، از قبل فکرهای زیادی توی سرش دارد. دوستان دخترش هم دقیقاً همینطورند و همگی به این مسئله فکر می‌کنند. تعدادی از آشنایان ما، به تازگی بچه‌دار شده‌اند. یکی از آن زوج‌ها، اولین بارشان است. آنها صاحب یک پسر شده‌اند. خودشان جوانند و هر دو جذاب و دل‌نشین هستند. پسر آنها دهانی دارد که تا کناره‌ی گوش‌ها کش آمده‌ است و اصلاً گوش ندارد. من در هنگام ملاقات با آنها نمی‌توانستم مثل سابق رفتار کنم، اما دخترم به چیزی اهمیت نمی‌داد. او تمام مدت به آنها چشم دوخته بود. او می‌خواست به آنجا بیاید تا شاید فقط آنها را ببیند، شاید هم قصد داشت با رفتارش موجب آزار و اذیت بشود.

ما می‌توانستیم شهر را ترک کنیم، ولی من و شوهرم در مورد این که چه باید کرد فکر کردیم و تصمیم گرفتیم آنجا باشیم. ما نگران یک چیزهایی بودیم. اینجا، همه‌ی ما شهروندان چرنوبیل بودیم. ما ترسی از همدیگر نداشتیم و اگر کسی به تو یک سیب یا خیاری که در باغش روییده می‌دهد، تو آن را می‌گیری و می‌خوری، تو با شرمندگی آن را در جیبت پنهان نمی‌کنی، در کیف پولت نمی‌چپانی تا کمی بعد بیاندازیش دور. پرتش کنی بیرون. همه‌ی ما خاطرات یکسانی داریم که آن را با هم شریک می‌شویم. همه‌ی ما سرنوشت و فرجام یکسانی داریم. هرجای دیگر دنیا، ما خارجی هستیم، جذامی هستیم، مطرود، چندش آور. کسی هست که این کلمات به گوشش نخورده باشد؟: «چرنوبیلی‌ها»، «کودکان چرنوبیل»، «آوارگان چرنوبیل». اما تو هیچ چیزی از ما نمی‌دانی. شما از ما می‌ترسید.

سعی نکن به من بگویی که اینطورها هم نیست. من با این چیزها زندگی کرده‌ام و تا ته آن را می‌دانم. در آن روزهای اول...من دخترم را برداشتم و به مینسک گریختم، به نزد خواهرم. خواهرم، خواهر خودم اجازه نداد که ما پا به داخل خانه‌‌اش بگذاریم. او بچه‌ی کودکی داشت و پستانش را برای شیر دادن به دهان او گذاشته بود. شما توانایی تصور کردن چنین چیزهایی را دارید؟ ما در ایستگاه قطار خوابیدیم.

در آن دوران افکار جنون آمیزی در سرم داشتم. آخر ما باید کجا برویم؟ شاید درستش این بود که برای رنج نکشیدن خودمان را بکشیم؟ تازه روزهای اول بود. هرکسی در اوهامش، مدام به هولناک‌ترین مرض‌ها و بلاها فکر می‌کرد، به فجایعی که فکر کردن به آن هم محال بود. و من یک دکتر هستم. من تنها می‌توانم حدس بزنم که آدم‌های دیگر دائماً به چه چیزهایی فکر می‌کنند. حالا  به کودکانم نگاه می‌کنم: هرجای دنیا بروند، همواره احساسی که غریبه‌ها دارند را خواهند داشت. دخترم یک تابستان کاملش را در کمپ‌های مهاجران اولیه گذراند. بچه‌های دیگر از لمس کردن او، از کوچکترین برخورد فیزکی با دخترم ترسیده بودند: «او یک جانور فراری چرنوبیلی است. در تاریکی، برق می‌زند و اشعه از خودش ساطع می‌کند.» آنها مجبورش کردند که وقتی شب شد، برود و وسط حیاط بایستد، تا اگر برق و نوری از او بیرون زد بتوانند خوب تماشایش کنند.

مردم در مورد جنگ حرف می‌زنند، نسل جنگ، آنها ما را با خودشان مقایسه می‌کنند. اما آن‌ها مردمان شادی بودند. جنگ را برده بودند. این پیروزی به آنها قدرت فوق‌العاده‌ای داده بود تا انرژی زندگی داشته باشند.

آنها نگران هیچ چیز نبودند، آنها زندگی کردن را می‌خواستند، آموختن و بچه داشتن. در مقابل ما چه بودیم؟ ما همیشه دل نگران بودیم، از همه چیز و همه کس می‌ترسیدیم. نگران بچه‌هایی که داشتیم و نوه‌هایی که هنوز به دنیا نیامده بودند. آنها وجود نداشتند و ما همیشه نگران بودیم. کم پیش می‌آمد مردم لبخند بزنند، کم پیش می‌آمد که در تعطیلات و جشن‌ها آواز بخوانند. مناظر هم تغییر کرده‌اند زیرا زمین‌های جنگلی، محل شورشگران و مخالفان حکومت شده بود. همه‌ی نشانه‌های ملی و میهنی هم تغییر کردند. همه‌ی آدم‌ها افسرده حال بودند. حس نابودی و فنا همین‌هاست. چرنوبیل تنها یک استعاره است، یک نماد. و اینگونه شد که روزمرگی‌هایمان هم تغییر کرد، اندیشه‌هایمان هم.ِ

گاهی فکر می‌کنم اوضاع ما بهتر می‌شد اگر شما این چیزها را در موردمان نمی‌نوشتید. در این صورت مردم این‌قدر نگران و هراسان نمی‌شدند. در خانه‌ای که یکی از اعضای آن مبتلا به سرطان است، هیچکدام از اعضای خانواده نام این بیماری را بر زبان نمی‌آورند. و اگر شخصی با حکم حبس ابد در زندان است، هیچکس سعی نمی‌کند به قضیه اشاره کند و یک بند در موردش صحبت کند. نه. محال است

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی