پرینت

نگاهی به "زن در ریگ روان"-امین علی اکبری

نوشته شده توسط امین علی اکبری. Posted in ویژه‌نامه‌ی کوبوآبه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

  

اینجا نمی‌شود چشم بر روی زندگی بست
نگاهی به "زن در ریگ روان" / نوشته کوبو آبه
نوشته امین علی‌اکبری
علت اینکه شن را مثال زدم، این بود که در نهایت خوشتر دارم
فکر کنم دنیا مثل شن است. اگر شن را در حالت ساکن ببینی، پی
بردن به سرشت اصلی‌اش خیلی مشکل است. نه تنها شن روان است
بلکه همین روانی، خود ِ شن است. متاسفم، نمی‌توانم بهتر توضیح
دهم!

در واقع بهتر از این هم نمی‌شود توضیح داد، نمی شود وصف کرد که شن، چطور همه چیز را در میان می‌گیرد و می‌تواند آن را در گذر زمان محو کند. حتی اگر تکه‌ای چوب باشد یا حتی لنگه‌ای کفش. اما نکته اینجاست که تاسفی که در متن بالا بیان شد توسط یکی از شخصیت‌های داستان ابراز می‌شود، نه از سوی خود ِ کوبو آبه، چرا که شاید هیچکس نتواند به خوبی او شن و هر آنچه می‌تواند با شن بر سر یک آدم بیاید را توضیح دهد. پس کوبو آبه نه تنها نباید متاسف باشد، بلکه خوشوقت هم هست (بود!) از بابت خلق چنین داستان تحسین برانگیزی!
"زن در ریگ روان" داستان مردی ست به نام "نیکی جومپی" که معلم است و حشره‌شناس. این مرد در یک سفر کوتاه برای کشف گونه‌های جدیدی از حشرات، راهی بیابانی شنی می‌شود، در واقع راه را گم می‌کند و می‌رسد به این بیابان، مجبور می‌شود شب را در آن روستا اتراق کند، یکی از اهالی روستا او را به خانه ی پیرزنی! می‌برد ، این خانه در یک گودال ساخته شده، و شن، مدام در حال ریزش به داخل گودال است. و از همین جاست که شن به عنوان عنصر و محور اصلی داستان ورود پیدا می‌کند و تا انتها نیز نقش خود را پیش می‌برد.
فضای عجیبی که کوبو آبه در این اثر خلق کرده، هم رشک برانگیز است و هم بی‌بدیل. به جرات می‌توان گفت که کمتر اثری را در دوره‌های مختلف خلق آثار ادبی می توان سراغ گرفت که یک بیابان شنی را این گونه دست مایه‌ی خلق یک داستان قرار داده باشد و از آن به این صورت بهره برده باشد. شن، تمام فضا را پر می‌کند و به نحوی عجیب ما را به داخل داستان می‌کشد، به طوری که از همان ابتدا می‌توانیم نشستن ذرات شن بر روی پوست بدنمان را حس کنیم. عناصری که این داستان را تشکیل داده و پیش می‌برند، هر کدام به نوعی در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند. در عین حال که شن را در لحظه لحظه‌ی رویداد همراه خود می‌بینیم، در دیگر سوی، آب را داریم که صدایش هر لحظه به گوشمان می‌رسد، اما نایاب است و برای بدست آوردنش باید مدت‌ها به انتظار بنشینیم. زنی زیبا (که در ابتدا به عنوان یک پیرزن معرفی شده بود) از میانه‌های اثر وارد می‌شود و همه چیز را تحت الشعاع حضور خود قرار می‌دهد، و نردبانی که حکم همان کوه یا تپه‌ی سیزیف را دارد، که خدایان ،سیزیف را مجبور به بالا رفتن از آن می‌کردند، و هر بار او با گویی بر دوش به پایین در می‌غلتید و دوباره مسیر صعود را در پیش می‌گرفت. این سیر ِ سیزیف وار در اینجا خودش را در قالب یک نردبان مقابل جومپی قرار می‌دهد. نردبانی که میان بودن و نبودنش کلی اختلاف است.
حکایت نیکی جومپی حکایت مردی‌ست که راه گم می‌کند و گیر می‌افتد، هر چند تا مدت‌ها بر این باور است که به زودی به مسیر اصلی‌اش برمی‌گردد و نمی‌خواهد باور کند که دچار مخمصه‌ای عجیب و غیر منتظره شده است. اما شاید این حکایت کم شباهت به حکایت ما آدمیانی نباشد که به نوعی دیگر راه خود را گم کرده‌ایم و دست و پا می‌زنیم در میان این همه شن که روی سرمان آوار شده و دارد راه نفس‌مان را می‌بندد.
نیکی جومپی به جایی می‌رسد که بعد از تلاش‌ها و امیدها و ناامیدی‌های بسیار، پوچی زندگی را رها می‌کند و می‌پذیرد که زندگی آنقدرها هم چیز بی‌ارزشی نیست، حالا هر شکلی که می‌خواهد داشته باشد، می‌پذیرد که باید به زندگی به همان صورتی که هست نگاه کرد. باید زندگی را بازی کرد و نگذاشت که بازی‌مان بدهد. به واقع هم او بازی می‌کند و نمی‌گذارد بازیچه‌ی دست عده‌ای دیگر شود، هرچند این رد کردن پوچی ،بعد از مدت‌ها تلاش کردن و بارها شکست خوردن، در ذهن او می‌نشیند و جاخوش می‌کند.
آدم‌ها گاهی می‌پذیرند که زندگی را نمی‌شود عوض کرد، پس مجاب می‌شوند به آن چیزی که هست تن بدهند و بپذیرندش و حتی از آن لذت ببرند.این لذت برای این حشره‌شناس در زیستن با زنی زیبا و ناشناس معنا پیدا می‌کند. این معناست که مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد. حالا در این میانه کودکی هم پای به داستان می‌گذارد که درست با آمدن او، نیکی جومپی مجال رهایی از این اسارت عجیب و غریب را پیدا می‌کند، اسارتی که شاید دیگر به معنای دقیق آن، اسارت نباشد، می‌بینیم که او دیگر شوقی به فرار و رهایی ندارد، تصمیم‌گیری برایش سخت می‌شود، و زندگی جدید را با آغوش باز می‌پذیرد. زندگی در کنار زنی زیبا و ناشناس که حتی نامش را هم نمی‌دانیم، و با حضور کودکی که بناست در میان همین شن‌های روان زندگی کند و انگار به دنیا آمدن همین کودک است که به اهالی ده این اجازه را می‌دهد تا جومپی را رها کنند، و حتی نردبانی در مقابلش قرار دهند، حالا چه این کودک ابزاری برای تداوم نسل ِ این آدم‌های تارِک دنیا باشد و چه یک نیروی کار جدید، فقط و فقط برای تخلیه‌ی شن از داخل گودال، گودالی که با وجود سست بودن دیواره‌های آن و فضای بسته‌اش و گرمای مادامش، هنوز زندگی را در خود جاری می‌بیند. زندگی‌ای که جریان دارد و می‌شود گاهی اوقات به چشم یک چیز با ارزش و دوست داشتنی به آن نگاه کرد. یا حتی به اجبار پذیرفتش. زندگی برای این معلم حشره‌شناس و محبوس ِ شن، آنقدرها هم موجود زشت و بد سیمایی نیست.
"زن در ریگ روان" داستانی‌ست که نویسنده‌ای بزرگ و بدیع را در مقابل چشمان مخاطب به تصویر می‌کشد، نویسنده‌ای که او را کافکای ژاپن نامیده‌اند و رد پای این نامگذاری را می‌شود در میان تلخی‌های این داستان پیدا کرد. داستانی که وجود و هستی آدمی را به چالش می‌کشد و در تقابلی سهمگین میان مرگ و زندگی، در نهایت زندگی را برمی‌گزیند، و آدم‌هایش را هم به سوی زندگی کردن پیش می‌برد.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+2 #1 گل نوش 1391-10-10 18:38
بی شک یکی از بهترینهاست.و شاید خاص ترین ها...
ممنون از نقد
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی