پرینت

بررسی عشق در آثار مارگریت دوراس-مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه مارگریت دوراس

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

وقتی از عشق حرف می‌زنیم...

« تو همواره خواسته‌ای با بزرگترین عشق‌های روی زمین زندگی کنی؛ این عشق را فقط در کنار آن آدم‌ها ، آدم‌هایی شبیه به دریانورد جبل‌الطارق، می‌توان پیدا کرد.»(1)

عشق در آثار مارگریت دوراس آمیخته با نوعی ملال است. ملالی که رنگ و روی عشق را از بین می‌برد و درخشندگی آن را زایل می‌کند. آنا در «دریانورد جبل‌الطارق» معتقد است که اگر مانعی بر سر راه عشق‌های بزرگ وجود نداشته باشد، آنها رفته‌رفته رنگ زوال به خود می‌گیرند.. عشق در آثار دوراس به‌زبان‌نیامده است، آشکار نمی‌گردد و وارد حیطه‌ی کلام زن و مرد نمی‌شود. عشق حالتی پر رمز و راز دارد و در فراق و دوری از یار است که معنا پیدا می‌کند و به محض آشکار شدن و بر زبان آمدن خاصیت خود را از دست می دهد. در «مدراتوکانتابیله» زمانی که عشق میان زن و مرد و تمایل آن دو به هم آشکار می‌شود، و مرد لب‌های زن را می‌بوسد، هوس زن فرو می‌نشیند و همه چیز برایش تمام می‌شود.
در «دریانورد جبل‌الطارق»، آنا چندین مرتبه دریانورد جبل الطارق -مرد مورد علاقه‌اش- را یافته است. در آخرین دیدارشان سه‌هفته تمام با او در هتلی زندگی کرده‌است. ولی هر بار به علت پاره‌ای اتفاقات، خواسته یا ناخواسته او را رها می‌کند و بازهم درپی‌اش می‌گردد. در آخر داستان متوجه می‌شویم که آنا نمی‌خواهد او را بیاید بلکه بیشتر دلش می‌خواهد این وجد و حال و شور و عاشقانه در وجودش زنده و برقرار باشد.
آنا-  شلواری به رنگ زرد مایل به قهوه‌ای به پا داشت، می‌دانی، رنگ جنایت و جنگ. جوان بود. بیست‌ساله. فرصت پیدا کرده بود که یک جنایتکار شود. من فقط فرصت این را پیدا کرده بودم که به سینما بروم. آدم هرکاری از دستش برمی‌آید می‌کند و من دوستش داشتم.
مرد-  پس عشق چی؟
آنا- نه، او دوستم نداشت. او می‌توانست از من و هر شخص دیگری چشم بپوشد. مردم می‌گویند: وقتی آدم یک نفر را از دست می‌دهد، یعنی همه چیز را از دست داده است، اما این درست نیست. هنگامی که دنیا را از دست می‌دهیم، هیچ‌کس نمی‌تواند جای آن را پر کند. من هرگز نتوانستم دنیایش را پر کنم. هرگز.
مرد- لابد کسی بود که چیزی برای گفتن به هیچ‌کس نداشت.
آنا- بله، درست است. کسی که آدم آن‌طور که می‌تواند ماجرایش را تعریف می‌کند، اما چیزی برای گفتن به کسی ندارد. بعضی روزها از خودم می‌پرسم آیا واقعاً من او را از خودم اختراع نکرده‌‌ام، اختراع با الهام گرفتن از او؟ سکوتش خارق‌العاده بود، چیزی که هرگز قادر به توصیف آن نخواهم بود. هم‌چنین مهربانی‌اش را که کمتر خارق‌العاده نبود، نمی‌توانم بیان کنم. به نظر خودش سرنوشتش اسف‌آور نبود. درباره‌ی این مسائل هیچ نظری نداشت. از همه چیز لذت می‌برد. مثل یک بچه می‌خوابید. هیچ‌کس در کشتی، هرگز جرات نکرد درباره‌ی او به قضاوت بنشیند...می‌دانی، آدم وقتی با معصومیت او آشنا شده باشد، خوابیدنش را در کنار خود دیده باشد، هرگز نمی‌تواند به طور کامل فراموشش کند.
مرد- این قضیه باید خیلی شما را عوض کرده باشد
آنا- خیلی، گمان می‌کنم برای همیشه.(2)
زن پیش از ازدواج با ناخدای کشتی، خدمتکاری بوده که در بار کار می‌کرده‌است، در این هنگام زن و دریانورد جبل‌الطارق رابطه‌ی ساده‌ای باهم داشته‌اند. رابطه‌ای جسمی. دریانورد جبل‌الطارق از عشقی که در وجود زن شعله‌ور می‌شده است بی‌خبر بوده. زن هم از ترس این‌که با ابراز علاقه‌اش مرد پس نکشد و عقب نرود، حرفی به او نمی‌زده. زن، این پسر را می‌شناسد، از میل او به قمار آگاه است و علاوه بر این مطمئن است که پسر در همین روزها می‌رود و تنهایش می‌گذارد. پسر فرد گریزپایی است. دچار نوعی آزادی ناب است و مدتی طولانی در یک مکان مشخص نمی‌توان نگه‌ش داشت. جنایتکار بودن و فراری بودن از دست پلیس هم به این گریزپایی‌اش دامن می‌زند. و تمامی این خصلت‌های اوست که زن را شیفته می‌کند و این میل به پسر لحظه‌ای رهایش نمی‌کند. شاید اگر پسر، دست یافتنی‌تر بود و اگرشبیه تمامی مردان و پسران دیگر وابسته و دل‌بسته می‌شد، عشق زن خیلی زود رنگ زوال به خود می‌گرفت.
پس از رفتن پسر، زن به ناچار با ناخدای کشتی ازدواج می‌کند. یکی به خاطر ثروتِ او و دیگری به خاطر این که ناخدا صاحب کشتی است و مدام به مناطق مختلف سفر می‌کند. پس زن امید دارد که شاید در یکی از این سفرها، در شهرهای بندری بتواند دریانورد جبل‌الطارق را بیابد. مدتی بعد در مارسی شبی ناخدا و همسرش (آنا) که در حال برگشتن از یک میهمانی شبانه هستند ناگهان دریانورد جبل‌الطارق را می‌بینند:
«...به او تبسم کردم. گاهی، در روزهای ناگوار، که زیاد هم بود به این موضوع فکر می‌کردم که او را دستگیر و اعدام کرده‌اند. اما فکر می‌کنی مردی مثل او را بشود دستگیر کرد. نه، نه. دنیا با سربلندی هنوز او را در خود داشت. انگار مایه‌ی مباهات دنیا بود! او از ساکنان در خور شانش بود، به طور خلاصه یک کارشناس اعماق آن. آه که زندگی کردن چه خوب به او می‌آمد، به این دریانورد. باز از چه ماجرایی سربرمی‌آورد؟ چه دوار سری، چه به هم تافتنی، چه شب‌هایی، چه خورشیدهایی، چه گرسنگی کشیدن‌هایی، چه زن‌هایی، چه پوکرهایی و چه بازی سرنوشتی باعث شده‌بود، سرانجام او را به آنجا بکشاند، رو در روی من قرارش دهد؟...»(3)
دریانورد جبل‌الطارق از درون چمدان قراضه‌ای که در دستش است چند کارت پستال قدیمی و یادگاری به آنا می‌دهد. او با فروش این کارت‌ها نان می‌خریده تا از گرسنگی نمیرد. ناخدا، شوهر آنا، هزار فرانک به او می‌دهد ولی او با سماجت قبول نمی‌کند. ناخدا التماس می‌کند. آنا در حضور شوهرش کنترلش را از دست می‌دهد و فریاد می‌زند که دریانورد جبل‌الطارق را دوست‌ دارد و به او التماس می‌کند: «چون دوستت دارم باید آن را قبول کنی.» پسر اسکناس‌ها را می‌گیرد و از نظر دور می‌شود.
«آنا- ...بعد از آن هیچ‌چیز در زندگی‌ام اهمیتی نداشت...» (4)
چهار سال از آن شب می‌گذرد. جنگ شروع می‌شود. زمان می‌گذرد. آنا و شوهرش ناخدا در لندن هستند. صلح می‌شود و کشف اردوگاه‌های کار اجباری. آنا نامه‌ای برای شوهرش می‌گذارد و می‌رود به پاریس. از سرنوشت می‌گوید که او را سر راه دریانورد جبل‌الطارق قرار داده ‌است و از اندوه عشق می‌گوید. بعد از سه روز اقامت در پاریس، در روزنامه‌ای خبر خودکشی ناخدا را می‌خواند. حدس می‌زند که شاید به همین ترتیب دریانورد جبل‌الطارق از وضع او باخبر شود و به سراغش بیاید. او در شب دوم اقامت در هتل به آنا ملحق می‌شود. آنا:
«... به محض این‌که او را بازیافتم، دانستم که باز از دستش خواهم داد. او مرزها را، نمی‌دانم چرا، هم‌چون میله‌های زندان می‌پنداشت. از موقعی که کشتیِ ما را ترک کرده‌ بود، سه بار دور دنیا را گشته بود.» (5)
 آن دو به مدت پنج هفته پنهانی با هم زندگی می‌کنند. مرد پوکر بازی می‌کند و زن برای او غذا می‌پزد. روزی بلیط یکی از کشتی‌هایی که به مارسی می‌روند را برای خودش و زن می‌گیرد. زن که عشق و علاقه‌ی بیرونی او را بر خود حس می‌کند، همه‌چیز برایش رنگ عوض می‌کند و احساسش به او تغییر می‌کند. او همان مرد آزاده‌ای که در هیچ بندی جای نمی‌گیرد را دوست دارد:
«...دیگر او را نمی‌خواستم، می‌خواستم بمیرد. آرامشم را بازیابم...» (6)
در روز سفر، دریانورد جبل‌الطارق بارها به زن ابراز عشق می‌کند و زیبائی‌های او را که به آن توجهی نداشته کشف می‌کند. زن به روند معمولی شدنِ دریانورد می‌نگرد. تغییر کردن لباسش، رفتارش و کسالت، وجودش را می‌گیرد:
«...ناگهان خودم را خیلی خسته احساس کردم. یادم آمد که برای دیدار مجدد او، شوهرم را تقریباً کشته بودم... متوجه شدم که کاری نمی‌شود کرد، بازهم از جانب این مرد بود که خوشبختی و روی دیگر سکه یعنی بدبختی به سراغم می‌آید...» (7)
 آنا با احساسات متناقض‌اش که آمیزه‌ای از عشق و نفرت است دست به گریبان است که باز هم دریانورد جبل‌الطارق غیبش می‌زند و آنا دیگر نمی‌تواند پیدایش کند. تا امروز که با این کشتی تفریحی همه‌ی جهان را برای پیدا کردن او زیر پا می‌گذارد و دیگر او را نمی‌یابد.
این فشرده‌نویسی با جزئیات زیاد برای بیان یکی از مهم‌ترین مضامین آثار دوراس صورت‌گرفته است. عشق، سرکشی و هیجان و درد و هجران آن، رسیدن به معشوق و سپس فارغ شدن و ملال و دلزدگی. تبدیل عشق از حالت رویایی و افسانه‌وار به حالتی زمینی و انسانی و شاید معمولی. دوراس عشقی را برمی‌گزیند که فارغ از ملال و روزمرگی‌ها باشد. دریانورد جبل‌الطارق تا وقتی که آن موجود آزاده و سرکش و فراری و غیر دست یافتنی است می‌تواند شعله‌ی عشق را در دل زن برافروزد، در غیر این صورت مردی می‌شود شبیه همه‌ی مردهای دیگر. آنا با نفس زندگی و زمینی بودن و همچون آدمیان زیستن مخالف است. او شعاری در این باب نمی‌دهد، بلکه عمل اوست که نشان‌دهنده‌ی طرز تفکر او می‌باشد. سراسر زندگی‌اش را سرگردان بر روی آب‌ها می‌گذراند، در جستجوی پسری که شاید تا کنون زنده نباشد. در اواخر کتاب، "یافتن دریانورد جبل الطارق" هدف و غایت زندگی زن و اطرافیانش است. آنها به دنبال هیچ می‌روند. هیچ را بر روی دریاها زندگی می‌کنند. بر روی کشتی هم هیچ کار خاصی نمی‌کنند. فقط مشروب می‌نوشند و از دریانورد جبل‌الطارق می‌گویند و هرکس به آنها هر نشانی درست یا غلطی بدهد چشم بسته قبول می‌کنند. مرد فرانسوی نیز شیفته‌ی همچنین زندگی شده‌است. نامزدش و کارش را رها کرده و به‌دنبال این زن آمده است. زنی که خود نیز در جستجوی مرد دیگری است. در آخر کتاب علاقه‌ی پنهانی بین مرد فرانسوی و زن آمریکایی آشکارتر می‌شود. آنها همدیگر را دوست‌دارند. حتی کشتی جبل‌الطارق هم آتش گرفته است ولی برای آنها این مهم نیست. آنها کشتی دیگری می‌خرند و بازهم به دنبال دریانورد جبل‌الطارق دنیا را می‌گردند.

در «ورا باکستر» نیز چنین مضمونی وجود دارد. ورا و شوهرش سال‌های طولانی ‌است که با هم زندگی می‌کنند. وِرا زنی وفادار است. روابط متعدد شوهرش و خیانت‌های بی‌شمار او را می‌بیند و حرفی نمی‌زند. شوهر، ورا را دوست دارد ولی دلش می‌خواهد به طریقی عشق پر شور گذشته میان او و ورا دوباره احیا شود. شوهر، میشل کایر، جوان خوش قیافه‌ای را استخدام می‌کند تا با وِرا رابطه برقرار کند. شوهر ورا معتقد است که آن دو وقتی به طور کامل از هم جدا شوند شاید باز هم بتوانند همدیگر را بیابند و عشق از دست رفته و ملال‌آور را احیاء کنند. او ورا را تشویق می‌کند تا در فصل تابستان به تنهایی ویلایی را برای خود اجاره کند و به ورا می‌گوید:
«عشق دیگری را، عشق نودمیده‌ای را در اینجا تجربه کن.» (8)
ولی ورا باکستر تاب تحمل این روش زندگی را ندارد. او زن آرامی است، به دنبال ماجرا نمی‌گردد.
«ورا باکستر (با خشم فرو خورده): من اصلاً نمی‌دانم چه می‌خواهم، به دنبال چی هستم.
ناشناس (مکث): چیزی که به دنبالش هستید مردن است (مکث) و راحت‌ترین خواست، حقیقتاً همین است.» (9)
مارگریت دوراس با روش وِرا باکستر مخالف است و با این‌که بسیار به شخصیت ژان -شوهر ورا- در فیلمنامه می‌تازد با روش او موافق‌تر است. او در گفتاری که در پایان فیلمنامه نوشته، عقیده دارد که وِرا از طریق نوعی فاشیسم ساده‌دلانه به اسم اخلاق رهایی‌بخش، به آزادی اصولی و مرسوم خیانت کرده است. دوراس مدافع آزادی بی‌قید و شرط در عشق و ازدواج است. تعهدهای دست و پا گیر را بی‌معنی می‌داند و تنها به عشق بها می‌دهد. روزمرگی و ملال شکل گرفته بین ژان و ورا باید شکسته‌ شود. حق با کسی است که عشق را جست‌وجو می‌کند.

در «مدراتو کانتابیله» با عشقی سر و کار داریم که اگرچه نیمه‌کاره توسط آن‌دبارد رها می‌شود، ولی بسیار وحشی و پر شور و آمیخته به خشونت است. جرقه‌ی عشق در وجود آن‌دبارد با حادثه‌ای که در بندرگاه به وقوع پیوسته است زده می‌شود. این حادثه آن‌چنان شوک عظیمی به آن‌د وارد می‌کند و آن‌چنان میلی در وجودش بیدار می‌شود که اگر به جای شوون، هر مرد دیگری هم سر راهش قرار می‌گرفت، فرقی نمی‌کرد. حادثه از این قرار است: مردی زن مورد علاقه‌اش را که شوهر و سه بچه هم دارد به قتل رسانده است. تیری به قلبش شلیک کرده است. پلیس‌ها و مردم که جمع می‌شوند می‌بینند مرد در کنار ساحل خودش را روی زن انداخته و بی‌وقفه او را می‌بوسد. این اتفاق سبب می‌شود تا گفت‌وگوی میان آن‌دبارد و شوون آغاز شود. آن پیوسته از چند و چون علت این واقعه می‌پرسد و مرد جواب‌هایی راست یا آمیخته با خیال به او می‌دهد. به عقیده‌ی شوون علت این که مرد، زن را کشته این بوده که عشق آن‌ها وارد مرحله‌ای شده بوده که دیگر تاب تحمل همدیگر را نداشته‌اند ولی بازهم نمی‌توانستند از هم دست بکشند. آن‌ها که مدت‌های طولانی باهم حرف می‌زده‌اند لابد دیگر به سکوت رسیده‌اند. به عقیده‌ی دوراس وقتی عشق به سر حد ملال می‌رسد عاملی باید باشد تا آن را از نو بیدار کند، این عامل حتی اگر کشتن معشوق هم باشد هیچ مهم نیست. افراد اهمیتی ندارند. عشق را باید نجات داد.
بی‌شک نمی‌توان از مقوله‌ی عشق در کتاب‌های مارگریت دوراس گفت و از کتاب برجسته‌ی «شیدایی لُول.و.اشتاین» سخنی بر زبان نیاورد. در این کتاب دوراس عشق را با جنون و دیوانگی در هم می‌آمیزد و شخصیتی بدیع و یگانه خلق می‌کند. لُول والری اشتاین به گفته‌ی دوست صمیمی دوران دبیرستانش تاتیانا، پیش از آن‌که آن اتفاق ویران‌کننده در زندگی‌اش روی بدهد هم رگه‌هایی از جنون را داشته است. در مدرسه دختری بی‌تفاوت و آرام بوده ولی نگاه پریشان احوالی دارد که هرکسی به محض دیدن لول توجه‌اش جلب می‌شده. لول در نوزده‌سالگی شیفته‌ی پسر جوانی به نام میکائیل ریچاردسون می‌شود و با او نامزد می‌کند. چند ماه مانده به ازدواجشان در شبی که به همراه هم به مجلس رقص آمده بودند، میکائیل ریچاردسون با دیدن زن میان‌سالی که برای نخستین بار است در آن حوالی دیده شده، لول را رها می‌کند و با زن می‌رود. لول فریاد بلندی می‌کشد و تا ماه‌ها در بهت و سکوتی عمیق فرو می‌رود. چند سال بعد ازدواج می‌کند و از شهر اس.تالا که ساکن آن هستند به شهر دیگری می‌رود. 10 سال بعد بنا به شغل شوهرش به اس.تالا باز می‌گردند. روزی لول این زن ساکت و در خود فرو رفته، در حین پرسه‌های روزانه‌اش با مردی در خیابان مواجه می‌شود. اتفاق در همین‌جا رخ می‌دهد. جنون و عشق در وجود لول شعله می‌کشد. توصیف احساسات لول برای مارگریت دوراس در حدی مشکل است که سه صفحه‌ی تمام در مورد این کلمه صحبت می‌کند. -عشق- این احساس شاید عشق نیست. جنونی است که صحبت از آن برای نویسنده هم سخت و ناممکن است:
«اندوه عمیق و شادی بی‌حد درهم آمیخته بود، آن‌قدر که اندوه و شادی معنای واحدی پیدا کرده بود، ولی "لفظ" بر زبان آوردنی نبود، دلیلش هم فقدان یک کلمه بود. به سبب علاقه‌ام به لول، دلم می‌خواهد خیال کنم که علت سکوتش در زندگی این است که باور کرده‌است که آن کلمه، همچون فضایی نورانی، وجود دارد. فقدان آن کلمه لول را به سکوت واداشته. شاید کلامِ غایب باشد آن کلمه...» (10)
دوراس، این لحظه‌ی شگفت زندگی لول را مهم‌ترین اتفاق عالم می‌داند و سایر چیزها را از رونق افتاده و بیهوده قلمداد می‌کند:
« ...لول به دنیا آمده است برای دیدن این مرد. دیگران به دنیا آمده‌اند برای مردن.» (11)
در واقع لول.والری اشتاین از لحظه‌ای که محبوبش در تالار رقص او را ترک کرده در زمان منجمد شده. ذهنش از کار افتاده. تنها جسمی بوده که به این‌سو و آن‌سو حرکت می‌کرده است. دیدن این مرد، او را از خوابی طولانی بیدار می‌کند و به لحظه‌ی حال می‌آورد. لول با تعقیب کردن مرد به واقعیت‌های جدیدی دست می‌یابد. دوست قدیمی‌اش تاتیانا را می‌بیند. تاتیانا معشوقه‌ی این مرد است. تاتیانا، تنها شاهدی بوده در تالار رقص که ویران شدن لول را دیده است. لول تنها برای نزدیک شدن به این مرد، پس از 10 سال به دیدن تاتیانا می‌رود و آرام آرام رابطه‌ای جدید را با این مرد شروع می‌کند. حالا جای تاتیانا و لول باهم عوض می‌شود. لول که سال‌ها خاطره‌ی زن سیاه‌پوش و نامزدش را در ناخودآگاهش حفظ کرده است، خودش می‌شود همان زن. لول این مرد جدید، معشوقه‌ی تاتیانا را شیفته‌ی خود می‌کند و به رویای ازلی و ابدی‌اش جامه‌ی واقعیت می‌پوشاند. حالا تاتیانا همان زنی است که از درد فریاد می‌کشد. فقط فریاد می‌کشد.

دوراس در کتاب «حیات مجسم» لول را محبوب‌ترین شخصیت خود می‌داند و معتقد است که زنان آثار او همگی از ذات و وجود لول هستند. هجران و دردِ عشقی که لول می‌کشد، و بی‌تفاوتی وسردی و جنونِ خاموشی که در او اتفاق می‌افتد را دوراس با بی‌همتایی در این کتاب به تصویر می‌کشد.
آلن ویرکندله در مورد مارگیت دوراس می‌گوید:
«...او بیشتر، طالب عشق است، نه معشوق. انگار که عشق در کل ناممکن است...» (12)
بله. این‌چنین است:
«هیچ عشقی در جهان جایگزین خود عشق نمی‌شود.» (13)

- 1،2،3،4،5،6،7،) دریانورد جبل‌الطارق – مارگریت دوراس – پرویز شهدی – نشر ققنوس
- 8،9) ورا باکستر – مارگریت دوراس – قاسم روبین – نشر نیلوفر
- 10،11) شیدایی لول.و.اشتاین – مارگریت دوراس – قاسم روبین – نشر نیلوفر
- 12) حقیقت و افسانه – آلن ویرکندله- قاسم روبین – نشر نیلوفر
- 13) اسب‌های تارکینیا – مارگریت دوراس

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی