پرینت

برگردان مقاله‌ای با عنوان بازنگری زبانِ درد در کارهای مارگریت دوراس -ملیحه بهارلو

نوشته شده توسط ملیحه بهارلو. Posted in ویژه‌نامه مارگریت دوراس

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

متن زیر برگردانِ بخشی از پایان‌نامه  خانم رجینا ف. بارتولون(Regina F. Bartolone) است که  برای درس ادبیات تطبیقی و در مقطع دکترای رشته فلسفه در دانشگاه کارولینای شمالی در چیپل‌هیل(Chapel Hill) انجام شده است. عنوان پایان‌نامه "بازنگری زبانِ درد در کارهای مارگریت دوراس و فریداکالو" می‌باشد و در سال 2006 نوشته شده است.
خانم بارتولون در این فصل از پایان‌نامه‌اش به بررسی زبان مارگریت دوراس، نویسنده‌ی فرانسوی، در پنج اثر مهم از اومی‌پردازد:

مارگریت دوراس:
در این مبحث، از مقاله‌ی"وینا داس"(Veena Das) با عنوان "زبان و بدن: در تعامل با ساخت درد" به‌عنوان منبع الهام و راهنما در بررسی کارهای دوراس استفاده شده است. در این مقاله، "داس" زندگی زنانی که در مقطعی از سال 1947 مورد تجاوز قرار گرفته یا ربوده شده بودند را مورد بررسی قرار داده و چگونگی بازگشت آنها به زندگی روزانه‌شان را نشان داده.
بر طبق نظر داس، بسیاری از این زن‌ها از طریق مراسم عزاداری و سوگواری، نیروی دوباره برای بازگشت به زندگی را یافته‌اند. این فرهنگ تنها متعلق به زن‌ها است و چیزی که مسلم است این مراسم، نیازمند تعامل بین بدن و زبان است تا درد و اندوه آن‌ها را آشکار سازد و باعث رهایی آن‌ها شود.
کشف داس درباره‌ی موضوع زنان که بیان‌کننده‌ی درد در طول آن دوره‌ی نامبرده است، می‌تواند مبنای مطالعه‌ی کارهای دوراس باشد.
طبق تحقیقات من، مذاکرات بین قهرمانان زن و راویان داستان، بیان‌کننده‌ی درد آن‌ها در دنیایی‌ست که توسط تجربیات دردناک و خارج از اختیار، تغییر کرده است، (مثل فقری که در نتیجه‌ی ظلم و ستم مستعمراتی، جنگ و مصیبت‌های شخصی حاصل شده). آن‌ها دنیای‌شان را -که توسط دردی که آن را تجربه کرده‌اند و از آن صدمه دیده است- دوباره قابل سکونت می‌کنند.
بیان درد برای قهرمانان زن، یک تجربه‌ی نیروبخش است و آن‌ها را توانمند می‌سازد. آن‌ها از طریق تعادل برقرار کردن بین دو ایده که به‌نظرمی‌رسد با هم در تضاد باشند، قدرت کسب می‌کنند: مقاومت و مشارکت.
این زن‌ها از طریق مقاومت در برابر تکیه کردن صرف بر زبان استدلالی برای بیان درد از یک طرف و دربرگرفتن انواع روش‌های فیزیکی و گفتاری برای ارتباط برقرار کردن با آن از طرف دیگر، قدرت پیدا می‌کنند.
این نظریه که زبان استدلالی، روش مفیدی برای بیان درد نیست، مفهومی‌ست که اسکاری(Scarry) در کتاب‌اش که درباره‌ی رنج نوشته شده، به آن اشاره می‌کند. او ادعا می‌کند که رنج، قربانیانش را از توانایی استفاده از زبان محروم می‌سازد. پس از این‌که درد و رنج، توانایی صحبت کردن انسان را از بین برد، قربانی باید دنبال یک فرم جایگزین برای بیان باشد. بگذارید به‌خاطر بیاوریم که اسکاری ادعا می‌کند وقتی یک نفر توسط درد، خاموش شده است، یک "زبان نماینده(جایگزین)" ایجاد می‌شود تا به‌جای فرد بی‌صدا صحبت کند. او می‌نویسد: "زبان، به عنوان نماینده به بدن یک شخص اجازه می‌دهد که به‌صورت صدای شخصی دیگر دربیاید."
اسکاری حوزه‌های مختلف فرهنگی مثل انجمن پزشکی را پیشنهاد می‌دهد که به‌عنوان مثال، یک فهرست از لغات برای بیماران‌شان بوجودآورده‌اند (منظور از بیماران، افرادی هستند که از درد، رنج می‌برند)، و به این ترتیب، بیان کردن را واضح و راحت کرده‌اند.
نکته‌ی ضمنی در این ادعای اسکاری این است که فقدان زبان درد بیانگر این است که جامعه، پاسخ‌های غیراستدلالی یا خاموش قربانیان را در حاشیه قرار می‌دهد.
متن دوراس، مفهوم «زبان درد» را دوباره تعریف می‌کند. حرکات فیزیکی، فریادها و حرف‌های بریده بریده و نامفهوم، عناصر کلیدی در گفتمان درد هستند. آنچه که این حرکات و صداها را در متون این نویسنده، معتبر و منحصر به‌فرد می‌سازد این است که شخصیت‌هایی که درد را بیان می‌کنند، شخصیت‌های اصلی داستان‌ها هستند. این نظریه که درد باعث می‌شود قربانیان خودشان را در یک حالت غیرمتجانس و بی‌ربط بیان کنند، چیزی‌ست که می‌خواهم درباره‌ی آن بحث کنم، زیرا دقیقا همین صداهای به ظاهر پیچیده و نامفهوم هستند که دوراس با استفاده از آن‌ها به درد، یک صدای متمرکز و قدرتمند می‌دهد.
فریادهای اولیه، حرکات بدن و زبان کلامی، زبان درد را تشکیل می‌دهند. دوراس از تعامل بین بدن و زبان استفاده می‌کند تا درد را بیان کند. راوی و شخصیت‌های زنی که او به تصویر می‌کشد، قدرتمند هستند، زیرا تعامل بین بدن و زبان‌شان است که به درد، صدا می‌دهد. آن‌ها دردهای خودشان را بیان می‌کنند. درد از طریق زبان غیرکلامی بیان می‌شود: علامت‌های بصری و شنوایی مثل فریادها و جیغ کشیدن‌ها، گریه‌ها، صداهای نامشخص و حرکات بدن.
منظور اسکاری از "زبان نماینده" هم مربوط به همین مطالعه است. دوراس از دنیای ادبیات برای اکثر کارهای مورد مطالعه‌اش در این فصل، استفاده می‌کند، بنابراین زبان کلامی باید بخشی از طبیعت گسترده‌ی زبان درد باشد. دوراس از زبان کلامی به‌عنوان راهی برای تسهیل کردن تعامل بین صدا و بدن در بیان درد و همچنین برای محدود کردن آن‌ها استفاده می‌کند. مفهوم زبان به‌عنوان عامل در بیان درد در متن دوراس، بستگی به روشی دارد که نویسنده، نقش‌های راوی و شخصیت اصلی را در متن وارد می‌کند. در پنج کاری که در این فصل مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، منابع درد از ظلم مستعمراتی، جنگ یا تراژدی شخصی می‌آیند. زبان درد توسط ساختار روایتی داستان تعریف می‌شود. در سه کار اول: عاشق (L'amant) (1984)، درد(La douleur) (1985) و آهنگ هند(India Song) (1973)، عدم تمرکز دانای کل و جریان سیال‌ذهن، زبانی از درد را ایجاد می‌کند که شبیه شهادت‌نامه است. این کتاب‌ها به‌عنوان شهادت‌نامه در تعریف من از زبان درد مهم‌اند، زیرا فکر می‌کنم ساختار و صدای روایی یک شهادت‌نامه همان چیزی است که مالکیت زبانِ درد را به قهرمانان یا راویان زن اعطا می‌کند. نیاز برای ارتباط استدلالی صرف توسط یک منبع خارجی (برای مثال یک سوم شخص یا دانای کل) که به‌جای زن دردمند در این کتاب‌ها صحبت کند، تا حد زیادی به شهادت و تصدیق، کاهش پیدا کرده است. بنابراین مهم است تأکید شود که طبیعت هر سه کار نامبرده شده، شهادت‌نامه است. یک شهادت‌نامه، طبق تعریف، به صورت اول شخص بیان می‌شود.
به استثنای "درد"، در دو کتاب ذکر شده‌ی دیگر، حداقل دو صدا برای بیان داستان قهرمان زن وجود دارد. جنبه‌ی ساختاری دیگر شهادت‌نامه که در این بخش قابل توجه است، این است که "بیان" این داستان‌ها از دگرگون شدن زندگی و اغلب از تجربه‌های دردناک می‌آیند. این داستان‌ها یادآور کلماتی مثل "شکست" و "جدایی" هستند که فرانسوا چارلز گدار (Francois Charles Gaudard) برای توصیف موقعیت‌هایی که منجر به شهادت دادن یک نفر می‌شوند، از آن‌هااستفاده می‌کند.
اصطلاح "اختلال زمانی-فضایی" که گدار انتخاب کرده است، اصطلاح مهمی در موضوع شهادت است، زیرا همان‌طور که بعدا کامل‌تر خواهم گفت، تعلیق در زمان و فضا -به‌خصوص زمان- در ساختار روایی این سه کتاب برای ساخت زبان درد، اهمیت ویژه‌ای دارد. پرش‌های زمانی در داستان، منعکس‌کننده‌ی این گسیختگی و گسستگی در زمان و فضا است. انعکاس هوشمندانه‌ی ترتیب عناصر داستان در شهادت، بخشی از زبان است که در آن درد، شناسایی و منعکس می‌شود. کنار هم قرار دادن هنرمندانه‌ی عناصر داستان در شهادت، باید خواننده را از نظر سبک نگارشی، درگیر خود کند تا بتواند حس تجربه‌ی زنده را منتقل کند.
در "عاشق"، "درد" و "آهنگ هند"، ترتیب عناصر داستان، استفاده از صدا، تصویر و بدن، فضای داستانی‌ای را ایجاد می‌کند که به زبان درد اجازه می‌دهد ارتباط غیراستدلالی درد را بین قهرمان‌های زن، قدرتمند سازد.
من ابتدا سه اثر "عاشق"، "درد" و "آهنگ هند" را برای بررسی و مطالعه انتخاب کردم، زیرا این‌ها نشان‌دهنده‌ی زبان دردی هستند که می‌خواهم در این پروژه تعریف کنم، و با "عاشق" شروع کردم، به‌خاطر تأکیدی که رُمان روی ساختار و قالب جنسی‌اش دارد. این رُمانی است که در آن راوی، درد را از دو جهت بیان می‌کند: از طریق ساختار خود رمان و از طریق قالب جنسی آن.
طرح اصلی، اولین رابطه‌ی جنسی دختر جوان با یک مرد چینی است؛ به‌هرحال، خط داستان به‌طور مداوم توسط خاطرات دردناک گذشته، قطع می‌شود. شخصیت خود راوی هم تکه‌تکه است. او هنگام تعریف داستان، به تناوب، بین ضمیر "من" و "او" درحال تغییر است. من فکر می‌کنم که این روایت غیرخطی و جریان سیال ذهن، منعکس‌کننده‌ی دردی است که راوی در طول داستان، نشان می‌دهد. پیکر جنسی دختر جوان، مکان اولیه و اصلی برای شهادت و تصدیق درد است.
این بحث در مورد "عاشق" را با مثالی از "درد" ادامه می‌دهم. هر دو کتاب، در فرم غیرخطی روایت داستان و پرش‌های زمانی، شبیه یکدیگرند. "درد"، نوشتن مجدد یک سری یادداشت‌های روزانه‌ی پیشین است که دوراس، هنگامی که منتظر گرفتن خبر از شوهرش بود، شکنجه‌ی روانی‌ای را که تحمل می‌کرد، به تفصیل بیان کرده بود. شوهر او در زمان اشغال فرانسه، در اردوگاه مراقبت بود. راوی، داستان را از زبان اول شخص روایت می‌کند. روایت داستان، مثل "عاشق"، غیرخطی است، زیرا راوی درحالی‌که داستان وقایعی که منجر به دریافت خبر از وضعیت شوهرش می‌شوند را تعریف می‌کند، بازتاب نگرانی و اضطراب احساسی عمیق خود را هم وارد داستان می‌کند. تفاوت بین "عاشق" و "درد" این است که در دومی، پیکر راوی در رویارویی با دردی که تجربه می‌کند، وجود خارجی ندارد. او حضور بدن خود را محو می‌کند و تنها توسط صدایش شناخته می‌شود. به‌هرحال، او درد خود را با تصور جسم بی‌جان و مُرده‌ی شوهرش بیان می‌کند، و نیز تصور جسم بی‌جان بچه‌اش که هنگام زایمان، گم‌اش کرده است. او کنترل بیان درد خودش را در دست دارد.
اهمیت صدا در کتاب، خود را به‌عنوان زبان درد در "آهنگ هند" آشکار می‌کند. در این نمایش‌نامه‌ی‌ دوراس، بدن و زبان توسط دو زن بیان می‌شوند: "آنه ماری" (Anne-Marie)، همسر سفیر فرانسه در هند در طول دوره‌ی مستعمراتی دهه‌ی 1930، و "لامندیانت"(la mendiante) (زنِ گدا)، یک زن جوان اهل لائوس که خانه را ترک کرده و در هند آواره و سرگردان است. هر دو زن به دلایل مختلف در زندگی‌هایشان درد کشیده‌اند. وقتی که نمایش‌نامه شروع می‌شود، "آنه ماری" خودکشی کرده و مرده است و "لامندیانت" به‌عنوان کسی که هم برای درد خودش و هم درد آنه ماری، از طریق فریاد و خنده، عزاداری و سوگواری می‌کند، پدیدار می‌شود. لامندیانت، بیان سنتی درد را کنار می‌گذارد و فقط از فریادها و گریه‌های بی‌کلام استفاده می‌کند. استفاده‌ی او از این زبان، در نمایش‌نامه نفوذ می‌کند.
تغییر در روایت، در "سدی بر اقیانوس آرام" (Un barrage contre le Pacifique) (1950)، و "شیدایی لل و. اشتاین"(La ravissement de Lol V. Stein) (1964) نیز آشکار است. ساختار هر دو رُمان، سنتی‌تر است و در هر دو، داستان، یک فرم نسبتا خطی دارد و روایت از زبان سوم شخص است. در هر دو رمان، راوی از پیکر زن یا به‌عنوان وسیله‌ای برای تحقیر او استفاده می‌کند (مثل "سدی بر اقیانوس آرام")، یا به‌عنوان وسیله‌ای که توسط صدای راوی، تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد (مثل "شیدایی لل و. اشتاین").
پیکر جسمانی، جایی است که راوی در "سدی بر اقیانوس آرام"، دردهای "سوزان" (Suzanne) جوان را بیان می‌کند. تفاوت بین پیکر جسمانی در "عاشق" و در این رمان این است که در این‌جا هدف، تحقیری عمیق و شدید است. "سدی بر اقیانوس آرام" رمان سنتی‌تری نسبت به "عاشق" است، زیرا یک طرح نسبتا خطی در داستان وجود دارد و داستان تا حدی، توالی منطقی یا تاریخی وقایع را حفظ کرده است، و همچنین شخصیت‌پردازی در آن قوی‌تر است. راوی در این رمان، متکی بر زبان کلامی برای بیان درد "سوزان" است. به‌هرحال، بدن او، همان جایی است که درد روی آن نوشته می‌شود. درحالی ‌که راوی در این رمان به‌نظرنمی‌رسد حضوری شیطانی داشته باشد، زیرا قصد او انتقاد از حضور مستعمراتی ستمگر در هندوچین است، اما به‌هرحال او از فرم‌های استدلالی روایت استفاده می‌کند تا صدای "سوزان" جوان را سرکوب کند و بدن او را تحقیر کند.
آخرین کاری که بررسی می‌کنم، "شیدایی لل و. اشتاین" است که به‌خاطرچشم‌اندازش به خاموش کردن صدا، آن را انتخاب کرده‌ام. راوی این داستان، "ژاک هولد" (Jacques Hold) است، او عاشق "للاشتاین" است. ما "لُل" را تنها از چشم‌انداز او می‌شناسیم، درحالی‌که خودِ لُل، ساکت و خاموش است. هولد جنبه‌های مختلف رابطه‌شان را به تنهایی می‌سازد و دیدگاه کوته‌بینانه‌ای از لل ارائه می‌دهد؛ بدن و صدای او را سرکوب می‌کند و از درد او برای قدرتمند کردن حضور خود در داستان استفاده می‌کند.
در پایان لازم است بگویم که هدف من از نوشتن این فصل، رد کردن این نظریه‌ی "اسکاری" که می‌گوید: "درد، قربانیانش را محکوم می‌کند و آن‌ها را تا حد صداهای خاموش یا غیرواضح، تنزل می‌دهد"، نیست و درواقع، می‌خواهم این ایده را به چالش بکشم که ارتباط استدلالی و نیاز برای یک زبان ویژه به‌عنوان نماینده، تنها وسیله‌هایی هستند که درد را به‌صورتی بیان می‌کنند که قربانیانش را قدرتمند می‌سازد. بنابراین مهم است دقیقا مطالعه شود که دوراس چطور با تعریف دوباره‌ی زبان درد، این ایده را به چالش می‌کشد. کتاب‌های دوراس که در این فصل مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، مفهوم زبان را دوباره تعریف می‌کنند. هدف هر زیرفصل، آشکار کردن راه‌هایی است که دوراس، آن حالت‌های ارتباط با درد را که به حاشیه رانده شده‌اند (مثل فریاد زدن، زبان بدن و...)، به جلو می‌راند و آن‌ها را اصل قرار می‌دهد. دوراس بیان درد را به‌صورتی در داستان به تصویر می‌کشد که مفهوم پذیرفته شده‌ی آن را که معتبر است و در ابتدا از طریق زبان کلامی فهمیده شده است را به چالش می‌کشاند و همچنین تأکید می‌کند که در برخی موارد، انسان باید برای بیان درد، به دیگران تکیه کند. ترکیب صداهای کلامی و بدنی مختلف و یا چشم‌اندازهای گوناگون برای بیان درد، مبنای مطالعه‌ی دردی است که او در کارهای مورد مطالعه‌اش در این فصل، به‌کار می‌گیرد.
هر کدام از کارهای دوراس، روش منحصربه‌فردی برای بیان زبان درد را دارا است. همه‌ی آن‌ها اثر متقابل بدن و صدای راوی را شامل می‌شوند. از طریق این ارتباط است که زبان درد دوراس متولد می‌شود. آنچه که این نظریه را از نظریه‌ی درد اسکاری و نیاز برای یک نماینده متمایز می‌کند این است که وقتی خطی که صدای راوی و شخصیت اصلی را از هم مجزا می‌کند، محو می‌شود، بیان درد، بهتر ادا می‌شود و توانمند کننده‌ی شخصی است که از درد، رنج می‌برد.
صدای زن، در داستانِ خودش از درد، شرکت دارد. او یک موجود خاموش، خنثی و بی‌روح نیست، بلکه یک قهرمان زن است. در کارهایی که دوراس، مشخصا بین صدای راوی و شخصیت زن خطی ترسیم می‌کند و آن‌ها را از هم جدا می‌کند، صدای زن، خاموش می‌شود. در سه تا از کارهای دوراس، قدرت و طنین صدای راوی زن در بیان درد کاملا آزادشده است: در "عاشق"، "درد" و "آهنگ هند". در این سه اثر، راوی که -نماینده‌ی بیان درد است- و زنی که دردمند است، با هم یکی شده‌اند. او خود، نماینده‌ی خود برای بیان دردش می‌شود.

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی