پرینت

زندگینامه و نمایه آثار-مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه مارگریت دوراس

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

مینا حسین‌نژاد

حقیقت من کدام است... تو اگر می‌دانی به من بگو(1)
(مروری بر زندگی و آثار مارگریت دوراس)

مارگریت دوراس در آوریل 1914، چند هفته قبل از جنگ جهانی اول، در هندوچین (در حومه‌ی شهر سایگون) به دنیا آمد. سرگذشت او از نم‌دمه‌ی جنگل‌ها شروع می‌شود. از نور کاهرنگ آسیای تحت استعمار، از آرامش شب‌های فارغ از صدای آمد و شدِ کولی‌ها، از لحن تودماغی زبان آتامی (ویتنامی). پدرش امیل دونادیو Emile Donnadieu استاد ریاضیات است. ماری دونادیو، مادرش، نیز به تدریس اشتغال دارد. مدتی بعد، پدر آنها را ترک می‌کند. به فرانسه می‌رود تا با استفاده از آبهای گرم آنجا به مداوای اسهالِ خونی‌اش بپردازد. در فرانسه به نزد دیگر فرزندانش –ژان و ژاک- می‌رود؛ فرزندانی که از همسر اول خود دارد. همسری که بیست سال قبل درگذشته است. پدر برای تمامی اعضاء خانواده‌اش، هم آنها که در هندوچین هستند و چه این دو فرزند برنامه‌هایی دارد. خریدِ خانه‌ای در فرانسه در محدوده‌ی دوراس Duras که فقط از آنِ آنها باشد و سپری کردن تعطیلات تابستانی در آن خانه. پدر سه سال در فرانسه می‌ماند و در دسامبر 1921 در چهل و نه سالگی از دنیا می‌رود. مارگریت و برادرانش پل و پی‌یر نمی‌فهمند. بعدها به آنان گفته می‌شود. مستمری خانم دونادیو که از شوهرش به او می‌رسد و حقوقی که دریافت می‌کند، کفاف گذران زندگی را نمی‌دهد. او در یک مدرسه‌ی بومی تدریس می‌کند و خانه‌ای متوسط مخصوص کارمندان و یک خدمتکار در اختیار دارد. از این پس خانواده در جرگه‌ی «خرده سفیدپوستان» قرار می‌گیرد – نظیر ژاندارمها، گمرکچی‌ها، کارمندان پست و زندانبانان. آنها را در میان بورژوازی فرانسه که از هموطنان خود به سبب اشتغالشان به مشاغل بومی می‌گریزند جایی هست و نه در میان بومی‌های آنامی. ولی دونادیوها با بومی‌ها نزدیکی بیشتری حس می‌کنند تا با فرانسوی‌ها. بچه‌ها به حالِ خود در طبیعت بازی می‌کنند و تن نیمه‌عریانشان را با خاکِ رس می‌پوشانند و برای شکار به جنگل می‌روند، یا در میان مرداب‌ها و شالیزارها به صید ماهی پرداخته و در برکه‌ها آب‌تنی می‌کنند. هم‌بازی‌هایشان بیشتر بچه‌های آنامی هستند، به زبان آنها صحبت می‌کنند و از سوی دیگر در کمال شگفتی به این دورگه‌های کوچک، نحیف، پر شور و آسیایی شبیه می‌شوند. خانم دونادیو از این‌که نمی تواند به این کودکان خاک‌آلودش تفهیم کند که فرانسوی‌اند ذله می‌شود. مارگریت دوست ندارد رفتارش را عوض کند. او به هیچ وجه این ضرورت را احساس نمی‌کند که خود را با رسوم جامعه‌ای که ظاهراً به آن تعلق ندارد وفق دهد.
روزی گدایی بیمار، با پاشنه‌هایی که زخمی وحشتناک آنها را دریده بود، کودک رو به مرگ خودرا در میان بازوان خانم دونادیو قرار می‌دهد. اغلب دیده می‌شود که در بازار، زنان بومی کودکان خود را به قیمت چند سیب‌زمینی می‌فروشند. این زن، کودک ورم‌کرده‌ی دوساله‌اش را که به نظر می‌رسید شش ماهه است و کرم‌ها جویده بودندش در ازای یک پیاستر واگذار می‌کند. مادر با این‌که می‌داند کودک زنده نخواهد ماند تسلیم می‌شود. وی را به مارگریت می‌سپارد. کودک نجات نمی یابد و به جمع اجساد غیرقابل تشخیص کودکانی می‌پیوندد که در گل و لای شالیزارها دفن شده بودند.
علاوه بر خاطره ی این کودک، خاطره‌ی زنی به اسم "الیزابت اشتریتر" هم هست که بعدها بر اساس آن رمان «نایب کنسول را می‌نویسد. الیزابت اشتریتر همسر مردی عالی‌رتبه است در دهکده‌ی کائودوک. این زن نظر مارگریت را برانگیخته بوده و دوراس برای دیدن او به کمین می‌نشسته است. از چشم دوراس زن زیبایی بوده. موقر و تودار. او علاقه‌ی خاصی به مجالس رقص و موسیقی دارد. توی ماشین دولتی، سیاه مدل کالسکه‌ای، بارقه‌ای اندوه با خود دارد. دلباختگانی هم دارد و دو دختر که مارگریت کمتر می‌بیندشان. دو دختر که بیرون از دنیای مادرند. روزی باخبر می‌شوند که مرد جوانی به خاطر خانم اشتریتر خودکشی کرده است. به دنبال این واقعه، مارگریت به شناختی پیش‌رس دست می‌یابد، شناختی از زن و زنانگی، محمل میان مرگ و حیات، صورت ازلی زنانگی. در همان ایام نونهالی طالب این است که چنین اقتداری در اختیار داشته باشد. بعدها یقین پیدا می‌کند که در خور این اقتدار هم بوده است. بعدها، در برِ دلباخته‌ی چینی، خواه در علم خیال و خواه در عالم واقع.
از دیگر وقایع مهم نوجوانی مارگریت، تلاش‌های بی‌ثمر مادرش است تا بتواند از طریق خریدن زمین و کاشتن محصولی سرمایه‌ای کسب کند. خانم دونادیو برای تصاحب ملکی در این کرانه حاضر است تمام مبلغی را که در صندوق پس‌انداز سایگون گذاشته فدا کند. ملک، دویست هکتار وسعت دارد. در سال اول خانم دونادیو با ساختن یک خانه‌ی یک طبقه Bungalow برای خودش که ارباب است کار خود را آغاز می‌کند. در اطراف خانه، بومی ها درون کلبه‌های پوشالی یا بر زمین کنار باتلاق زندگی می‌کردند. خانم دونادیو پیش از اتمام کار ساختمان، نیمی از زمین را به زیر کشت می‌برد و برنج می‌کارد. در ماه ژوئیه امواج کوچک دریا، آرام آرام در مزرعه پیچ و تاب خورده و محصول را به زیر آب می‌برند و را نابود می کنند. ماری دونادیو باز هم زمین را می‌کند و نشا می کند. در ژوئیه‌ی سال بعد باز هم دریا جذر و مد می‌کند و محصول را از بین می برد. او چندین مرتبه سد درست می‌کند تا در مقابل جذر و مد دریا زمین را محافظت کند، ولی سدها نیز با پیشروی آب می‌شکنند. ماری دونادیو از خشم بیمار می‌شود، نعره می‌کشد و به کماهای عجیب فرو می‌رود. هر حمله‌ برای او خطر مرگ به همراه دارد.
مارگریت، برای گرفتن دیپلم وارد دبیرستان شاس-لو-با می‌شود. مادر از او قول گرفته است که پس از آن به فرانسه برود و خود را برای کنکور ریاضیات آماده سازد. روزی در راه در نزدیکی رود مکونگ به مردی زردپوست، سوار بر لیموزینی سیاه برمی‌خورد. مرد "هوین ایوای‌له" نام دارد. سومین پسر یکی از خانواده‌های ثروتمندِ ماندران است. مارگریت با او آشنا می‌شود و مرد آنچه را که انتظار داشت به او هدیه می‌کند: پول و تجربه‌ی زنان را، ولی با مرد برای او آینده‌ای نیست. مرد بایه به زودی با دختری جوان و بیگانه ازدواج کند.
مارگریت برای تحصیل به فرانسه مهاجرت می‌کند. اوایل جایی را نمی‌شناسد مگر دهکده‌ی پدری. دوراس. نام خانوادگیش را که به آن علاقه‌ای ندارد به دوراس تغییر می‌دهد. دونادیو به معنی جان نثارِ یزدان، است ولی به گفته‌ی خودش او چیزی ندارد که نثار یزدان کند. اعتقاد زیادی به این امر ندارد. تحصیلاتش را با بی‌تفاوتی و به اجبار مادر دنبال می‌کند. رشته‌ی ریاضی و بعد حقوق. هجده ساله. دیگر هیچ حرفی درمورد هندوچین سرزمین کودکی و نوجوانی‌اش نمی‌زند. فقط گاهی چیزهایی می‌گوید در مورد استعمار و حق حضور فرانسه در آنجا. البته او آن‌قدرها هم خود را متعلق به فرانسه نمی‌داند. گفته است که زاده‌ی جایی نیست. خود را بیگانه می‌داند. بی ماوا.
در پاریس با "روبر آنتلم" ازدواج می‌کند و نسخه‌ی دست‌نویس نخستین اثرش با عنوان «امپراطوری‌فرانسه» را در اختیار انتشارات گالیمار قرار می‌دهد. ناشر آن را می‌خواند و سپس جواب رد می‌دهد. از نوشتن و خواندن دست نمی‌کشد. آثار موریاک را می‌خواند و کلاسیک‌های ادبیات فرانسه را. مدتی بعد کتاب امپراطوری فرانسه چاپ می‌شود که البته موفقیتی برایش ندارد. در سازمان امور مستعمرات، بخش تبادل اسناد و اطلاعات بین مستعمرات و بعد در سازمان فرانسوی پرورش موز. تمایل شدیدی دارد که تمام راه‌ها را بپیماید. از سر و سِر داشتن‌های خطرناک بدش نمی‌آید. خواهان قدرت است، احتمالاً به این دلیل که انتقام مادر فریب خورده‌اش را بگیرد. وارد موسسه‌ی انتشاراتی گالیمار می‌شود. به عنوان منشی به جرگه‌ی کتاب فروشان می‌پیوندد. با نویسندگان آشنا می‌شود. بحث و مناظره می‌کند. علاوه بر کار باقی اوقاتش را وقف نوشتن می‌کند، رمان می‌نویسد. در ابتدا نام رمانش را می‌گذارد «خانواده‌ی تانِران». مدعی است که اگر کتابش چاپ نشود از غصه می‌میرد.
قوای آلمان پاریس را اشغال می‌کند. مارگریت در شورای نظارت بر کاغذ، سمت منشی‌گری را پیشه می‌کند، شغلی که غیرمستقیم زیرنظر کمیسر فرهنگی رایش سوم است. در قانونِ وضع شده یعنی عدم توزیع کاغذ به نویسندگان یهود و کمونیست‌ها، هیچ کاری از دوراس برنمی‌آید. ولی او کم‌کم از این حکم قانونی عدول می‌کند و به برخی نویسنده‌ها کمک می‌کند. از روبر آنتلم باردار می‌شود و در پاریسِ تحت اشغال زندگیش را کمابیش ادامه می‌دهد. در ماه مه 1942 فارغ می‌شود. نوزادش مرده به دنیا می‌آید.
در تابستان 1942 با "دی‌یونیس ماسکولو"، ادب شناس و و یراستار بنگاه انتشاراتی گالیمار آشنا می‌شود. مجذوب شخصیت ماسکولو می‌شود ولی علاقه به روبر آنتلم هنوز در دلش باقی است. دلش می‌خواهد مثلث این رابطه را حفظ کند و هم یار و هم همسر را برای خودش نگه دارد.
پاریس که اشغال می‌شود، مارگریت به کوچه‌ی سن‌بنوآ نقل مکان می‌کند و این آپارتمان را تا آخر عمر حفظ می‌کند. روبر آنتلم، همسرش، به جمع هواداران نهضت مقاومت می‌پیوندد. برارد ارشد –که در همه‌ی آثارش با نفرت از او یاد می‌کند- هم به پاریس آمده، مدام به سروقت مارگریت می‌آید، تهدیدش می‌کند و از او باج می‌گیرد. مطمئن است که برادر ارشد جیره‌خوار آلمانی‌هاست و یهودی‌ها را لو می‌دهد.
عنوان رمان جدیدش را «بی‌شرمان» می‌گذارد و ان را در 1942 چاپ می کند. یک سال بعد در سال 1943 انتشارات گالیمار «زندگی آرام» را از دوراس به چاپ می‌رساند. اثری که مورد استقبال قرار می‌گیرد. در سال 1944، مارگریت و روبرت آنتلم در عرصه‌ی سیاست وارد عمل می‌شوند و به هر خطری تن در می‌دهند. چندی بعد شبکه‌ای از نهضت مقاومت به دام نازی‌ها می‌افتد. مارگریت از مهلکه می‌گریزد، "فرانسوا میتران" با نام استعاری "ژاک مورلن" نجاتش می‌دهد. روبر آنتلم دستگیر و بلافاصله تبعید می‌شود. آلمان دشمن اصلی دوراس است و او کینه‌ای عمیق به آن دارد. دوراس عضو حزب کمونیست فرانسه می‌شود. به گفته‌ی خودش، این نخستین تجربه‌ی سیاسی زندگیش است. کینه‌اش علیه آلمان‌های اشغال‌گر، حضور در مجامع و گروه‌ها، اطلاعاتی که کسب می‌کند، همه و همه باعث می‌شود تا قدم به عرصه‌ی فعالیت‌های اجتماعی بگذارد. او برای کسب اطلاع از آنتلمِ تبعید شده دست به هرکاری می‌زند، عرض‌حال می‌نویسد، اعلامیه می‌دهد، افشا می‌کند، به ملاقات مسئولان اداره‌ی بازداشت‌گاه‌ها می‌رود. آزادی پاریس در اوت 1944 بازگشت تبعیدی‌ها را به دنبال دارد. او چشم به راه روبر آنتلم است. سرانجام در روز چهارم و بعد دوازدهم آوریل 1945 رد و نشانی از آنتلم به دست می‌آورد: آنتلم در آلمان زندانی است. دوراس از مورلن می خواهد تا قضیه را پیگیری کند و حالا که آلمان از هم پاشیده فرصت را از دست ندهد. مورلن به عنوان نماینده‌ی دولت موقت در امور تبعیدی‌ها و زندانی‌ها و مهاجران به همراه یک کشیش عازم داخائو می‌شوند. آنها بازداشتگاه‌ها و خواب‌گاه‌ها و آسایش‌گاه‌های سربازان را جستجو می‌کنند و به موجود نیمه‌جانی برخورد می‌کنند که به سختی نام مورلن را بر زبان می‌آورد. روبر آنتلم را می‌بینند که هیچ شباهتی به انسان ندارد. او را به پاریس به کوچه‌ی سن‌بنو‌آ می‌برند و مارگریت با دیدن او فقط فریاد می‌کشد. روبر آنتلم جسمی است بی‌جان. روزهای سیاه دوراس آغاز می‌شود. باخبر می‌شود که برادر کوک و محبوبش هم به علت نبود دارو در روزهای اشغال ژاپنی‌ها، جان خود را از دست داده است. در عکس‌هایی که در سال‌ها اشغال پاریس از دوراس گرفته شده، تغییر زیادی در چهره‌ی او مشهود است. تیره‌روزی او آشکار است.
پس از جنگ، دوراس به‌تدریج نسبت به حزب دلسرد می‌شود. احساس می‌کند که میان حکومت استالینی و حکومت نازی تفاوت‌های زیادی وجود ندارد. دیکتاتوری را در هردو به‌عیان مشاهده می‌کند. او خود را عمیقاً آنارشیست می‌داند. برخلاف نظر حزب کمونیست به آثار همینگوی، کنراد، ملویل و اشتاین‌بک علاقه‌مند است. او معتقد است که ادبیات ساحت مقدسی است و جایز نیست که تحت سیطره‌ی ایدئولوژی‌ها قرار گیرد. "ریمون کنو"، منتقد و نویسنده‌ی سرشناس اولین کسی است که به استعداد دوراس در ادبیات پی می‌برد. دوراس هیچ‌وقت توصیه‌ی او را فراموش نمی‌کند: "بنویسید. کاری جز این نکنید." به توصیه‌ی وی، دوراس همواره می‌نویسد. حتی در اوقاتی که نمی‌نویسد هم می‌نویسد، در خواب، در حین غذا خوردن یا عشق‌ورزیدن. در این دوره از دی‌یونیس ماسکولو باردار است. اسم نوزاد را می‌گذارد "ژان" که البته توی خانه "اوتا" صدایش می‌زنند. به‌تدریج از حزب فاصله می‌گیرد، ولی آموخته‌های دوره‌ی عضویتش در حزب را منکر نمی‌شود. حزب را رها می‌کند ولی کمونیسم را نه. پیش از آن که حزب طردش کند، نامه‌ی سرگشاده‌ای می‌نویسد و برای ترک پیش‌قدم می‌شود. مضمون نامه جسورانه است. در واقع اوست که حزب را به‌نوعی طرد می‌کند.
با پیروی از سنت همینگوی و فاکنر شروع می‌کند به نگارش رمانی درباره‌ی احیای خاطرات هندوچین. عنوان رمان «سدی بر اقیانوس آرام» است. بعدها تا آستانه‌ی دریافت جایزه‌ی گنکور هم می‌رود، ولی هیئت داوران، «بازی‌های بی‌قاعده» اثر "پل کُلَن" را برتر می‌دانند. نظرش را در مورد هیئت داوران گنکور این‌طور بیان می‌کند: "جایزه‌ی مردان برای آثار مردان." آن‌چه از این کتاب نصیبش می‌شود شهرت و اعتبار نزد عامه، تیراژ وسیع و چاپ‌های مکرراست. کتاب روانی است که باعث می‌شود خواندن کتاب با لذت دنبال ‌شود. البته خودِ دوراس به این سبک ساده و روان علاقه‌ای ندارد و بعدها روالی را در پیش می‌گیرد که "کلود روآ" آن را "دوراسی" نامیده است.
«دریانورد جبل‌الطارق» ، «اسب‌های کوچک تارکینیا» و «ساعت ده و نیم شب در تابستان» از جمله آثاری هستند متعلق به دوره‌ی بعد. رمان‌هایی در مورد شور و امیال. در ستایش انتظار. جور و بی‌وفایی در این کتاب‌ها نه‌تنها طرد نمی‌شود بلکه به مثابه حقیقی‌ترین چیزی که از عشق می‌ماند تلقی می‌شود.
او نویسنده‌ای با عنوان "نو" است. و بسیار متفاوت از نویسندگان هم‌عصرش. او در تب و تاب نیازی گرفتار است که به سبک چشم‌گیری بر سبک نوشتن و بر نظراتش در مورد ادبیات تاثیر می‌گذارد. نوشتن از این پس برای او ضرورت مطلق می‌شود. از افراط روی گردان نیست. معتقد است که نویسنده بودن با قدرت طلبی ربط دارد، با کشف و شهود هم همینطور؛ و این‌که مدام باید کار کرد. شکی نیست که دوراس در سال‌های شصت نویسنده‌ی بابِ روز به حساب می‌آمد، بی‌آن‌که محض خوشایند به عامه‌ی کتابخوان و اصحاب ادب امتیازی بدهد. نویسنده‌ای که به استعداد خود یقین دارد و به تحریک و ترغیب‌ها بی‌اعتناست. شیوه‌ی او به این صورت است که رغبتی ندارد بر اساس "طرح" و "پلات" کار کند؛ خود را به سیالی کلمات می‌سپارد که به طور غریزی در او دمیده می‌شود.
شور و اشتیاق دوراس به ماسکولو کم‌کم فروکش می‌کند در سال‌های 65-1955 ماجراهای عاشقانه‌ای را پشت سر می‌گذارد. بدون پنهان‌کاری. با "ژرار ژارلو" روزنامه‌نگار خوشگذران و عاشق پیشه رابطه‌ای را شروع می‌کند. «مدراتو کانتابیله» را در حوالی همین سال‌ها می‌نویسد. آوازی که "آن دبارد" و "شوون" (دو شخصیت رمان) می‌خوانند را، دوراس از زبان ژارلو شنیده بود. در همین گیر و دار باخبر می‌شود که مادرش فوت کرده. در مراسم کفن و دفن حاضر می‌شود، ژارلو همراهش است. مهرورزی‌های طی این سفر را بعدها در کتاب «حیات مجسم» بازگو می‌کند. پس از مرگ مادر متوجه می‌شود که سهم ارثش توسط برادر بزرگتر به یغما رفته است. او از مطالبه‌ی حق خود چشم می‌پوشد و برادر تمام ارث را بر سر میز قمار می‌بازد. رابطه‌اش با ژارلو نیز به‌تدریج به سردی می‌گراید. «باغ‌گذر» منتشر می‌شود. این کتاب نه داستان است و نه نمایشنامه. از لحاظ شکل می‌توان گفت شالوده‌ی سبکی است که بعدها به سبک "دوراسی" موسوم می‌شود. یعنی متنی با جریان آزاد کلمات. متنی رها از هر فرم و قالب که می‌تواند هم فیلم باشد، هم رمان، هم شعر و هم داستان کوتاه.
دوراس در سال‌های 60-1957 به روزنامه‌نگاری گرایش پیدا می‌کند. الکل و زندگی با ژارلو وضعیت مغشوشی برایش به بار آورده است. پیشنهاد روزنامه‌نویسی برای هفته‌نامه‌ی "فرانس ابسرواتور" را می‌پذیرد. او خواهان روزنامه‌نویسی ذهن‌گرا (سوبژکتیو) می‌شود. به همین دلیل می‌گوید: "نوشتن برای روزنامه‌ها، نوشتنِ بی‌درنگ است و بی‌تامل. در نتیجه این نوع نوشته باید آهنگی روان و زبانی سلیس و پر شتاب داشته باشد، و کمی هم سهل‌انگارانه." او روزنامه‌نگاری را طریقه‌ای می‌داند که بواسطه‌ی آن می‌تواند در واقعیت ظاهری تفحص کند و حقیقتی پنهانی را از دل آن بیرون بکشد. اکثر مطبوعات ملاحظه‌کار فرانسه، هیچ وقت نتوانسته‌اند دوراس را بپذیرند. مباحث و نظرات سیاسی دوراس که چندان هم شفاف نیست، اغلب برای مدافعانش آزاردهنده است. وقتی در باب موضوعاتی چون سرمایه‌داری، لهستان، شخصیت‌های سیاسی و جامعه مقاله می‌نویسد اغلب زبانی موهن و سرزنش‌آمیز دارد و بسیار درشت‌گویی می‌کند.
موفقیت فیلم «شب و مه» ساخته‌ی آلن‌رنه سبب می‌شود که تهیه کنندگان ساخت فیلمی درباره‌ی هیروشیما را به او پیشنهاد دهند. رنه می‌پذیرد به این شرط که فیلمنامه را یک زن پایه‌ریزی کند. او از "فرانسواز ساگان" و "سیمون دوبووار" می‌گذرد و به دوراس می‌رسد زیرا معتقد است که آثار او بسیار زنانه هستند. در این دوره در سال 1959، ژارلو و دوراس کم‌کم از هم جدا می‌شوند. دوراس به الکل پناه برده و چهره‌ی ورم کرده و برآماسیده‌اش هیچ شباهتی به خودش ندارد. او فیلمنامه‌نویسی را می‌پذیرد به شرطی که رنه در نگارش، اختیار تام به او بدهد. زبان بدیعی در سینمای جهان متولد می‌شود. و آلن رنه از آن بسیار استقبال می‌کند. فیلم‌برداری دو هفته در ژاپن و دوازده روز در فرانسه به طول می‌انجامد و دوراس دیالوگ‌ها را روز به روز می‌نویسد. دوراس در دوره‌ای که هنوز چیزی به نام "موج نو" در سینمای فرانسه باب نشده بود، با نگارش این فیلم ظهور آن را رواج داد. فیلم در جشنواره‌ی کن به نمایش در می‌آید و موافقان زیادی پیدا می‌کند.
در اوایل دوره‌ی شصت دوراس از همه می‌برد و تنهایی اختیارمی‌کند. شیوه‌ای هم در نوشتن پیش می‌گیرد که با این عزلت‌گزینی‌اش، همخوانی دارد. آشنایانش به او یادآوری می‌کنند که دارد در نوعی ادبیات لابراتواری و تجربی-تحقیقی سردرگم می‌شود. دوراس اعتنایی نمی‌کند. بعد از انتشار «غیبتی‌چنین طولانی» و «بعداز ظهر آقای آندسماس» خانه‌ی دیگری می‌خرد. آپارتمانی در هتل قدیمی دِرُش‌نوآر. رو به ساحل تروویل. پیش‌تر، پروست و فلوبر در این هتل اتاقی داشته‌اند مخصوص به خود. در این دوره در تروویل، تنهاست و کسی را نمی‌بیند و فقط می‌نویسد. کتابی که در این دوره می‌نویسد «شیدایی لول.و.اشتاین.» نام دارد. این کتاب یکی از پیچیده‌ترین آثارش است که از دوراس نویسنده ی برجسته‌ای ساخت. جنونِ "لُل" خوانندگان و بسیاری از روانشناسان و روان‌کاوان را مبهوت کرد. در آمریکا این کتاب بسیار مورد تقدیر قرار گرفت و موضوع بسیاری از پایان‌نامه‌ها و رساله‌ها شد. "ژاک‌لاکان" پس از خواندن این کتاب، عبارت مشهوری بر زبان آورد: "داناست این زن."
دوراس که سال به سال بیشتر به شیوه‌ی "دوراسی" مسلط می‌شود، در سال 1964، «نائب کنسول» را منتشر می‌کند که اهمیتش کمتر از کتاب پیشین نیست. با این اثر دوباره پیوندش را با هندِ مستعمره برقرار می‌کند و از سرچشمه و ایام کودکی‌اش می‌گوید. دوراس در سال‌های حوالی 1965 در وضعیتی وخیم و خطرناک به سر می‌برد و بازهم زندگی را با نوشتن و الکل سپری می‌کند. در عکس‌ها، قوز کرده و چهره‌اش ناشناختنی است. «معشوق انگلیسی» در سال 1967 تحت عنوان رمان چاپ می‌شود و در سال بعد به همراه «سراسر روزها در میان درختان»، «یس، شاید» و «شاگا» برای صحنه آماده می‌شود و در یک مجلد به چاپ می‌رسد. دوراس در مرحله‌ی تمرین این نمایش‌ها، نکات بدیعی را در عرصه‌ی هنرهای نمایشی و بازیگری ارائه می‌دهد: "کلمه را باید اجرا کرد، خون کلمه باید جاری شود، قربانی شود تا در خدمت چیز دیگری قرار گیرد...کلمه را باید در اخیتیار گرفت، از معنای رایجش تهی کرد و بعد معنای دیگری به آن داد. اشاره هم اگر می‌کنم به "تکثر معانی"، منظورم فقط معنای کلمه نیست، تبیین کل نمایشنامه است."
وقایع ماه مه 1968 همچون آتشِ زیر خاکستر رخ می‌دهد و دوراس نیز در این جنبش و انقلاب شرکت می‌کند. او در همه‌جا حاضر است. درتئاتر ادئون، در سوربن، در کوچه و خیابان. کمونیسم دوباره در وجودش شعله می‌کشد. گفته‌ها و ایدئولوژی‌های او در این زمان باز هم شنونده پیدا می‌کند و دوراس بازهم می‌شود آن زنِ تندخوی به سیمِ آخر زده. مدتی فمینیسم می‌شود و در حلقه‌ی زنانی محصور می‌گردد که مطالباتشان را از او می‌خواهند. دوراس فمینیست‌های همجنس‌گرا را از خود می‌راند و مدتی بعد می‌بیند که با بسیاری از شعارهای فمینیستی نمی تواند اغنا شود. نوشته‌هایش در این دوره به طور کامل فرم کلاسیک‌شان را از دست می‌دهند و در نهایت ایجاز و اختصار هستند. نثرش به نظم شبیه می‌شود و تمام شالوده‌های مرسوم روایت را به هم می‌ریزد. آثاری خلق می‌کند با نام‌های: «اَبان، سابانا، داوید» ، «عشق» ، «زردینه خورشید» و «ناتالی‌گرانژه». اطرافیانش به او می‌گویند که او در این مسیر گمشده است و خواننده‌هایش را سرگردان می‌کند. روزنامه‌ی فیگارو هم به سختی بر او می‌تازد. دوراس اعتنایی نمی‌کند و شوریده‌عقلی روز به روز بیشتر او را در انزوا می‌کشد. از فروش کتاب‌هایش بسیار کاسته می‌شود ولی او به چاپ آثارش ادامه می‌دهد. در این دوره از چشم دیگران، زنی می‌شود بدگمان و تندخو و خودپسند. بعضی می‌گویند که دوراس افسانه‌پرداز است و از خودش اسطوره می‌سازد. او بیش از هر نویسنده‌ی دیگری آماج حمله‌ی منتقدان است. در رجعت دوباره‌اش به سینما، «گفتا‌که‌خراب‌اولی» (یا: زن می‌گوید ویران‌کن) را می‌سازد. او معتقد است که هرکس بر اساس رمان‌های او فیلمی ساخته است دچار اشتباه در پرداخت شده و به رمان‌ها خیانت کرده است. این فیلم در ایالات متحده و در میان دانشجویان با استقبال زیادی مواجه می‌شود. کتاب‌هایش نیز در خارج از کشور فروش بیشتری دارند و در برلن و لندن نمایشنامه‌هایش را اجرا می‌کنند.
دوراس بین سال‌های 1969 تا 84، پانزده فیلم کوتاه و بلند می‌سازد. آثاری بسیار کم‌هزینه وبسیار کند آهنگ. در سینما بسیار به بداهه‌پردازی دست می‌زند و به تدریج حضور واقعیتِ چیزها و نشانه‌ها را در فیلم‌هایش کمرنگ می‌کند. صداها را حذف می‌کند و از صدای خارج از کادر استفاده می‌کند. او می‌خواهد طریقی بسیار متفاوت را در سینما بپیماید. می‌خواهد حتی "سکوت" را هم حذف کند. در سال 1975 عاقبت شاهکارش را می‌سازد: «آوای هند». این فیلم در جشنواره کن به نمایش درمی‌آید. این فیلم بر خلاف فیلم‌های متکی به تصویر، شالوده‌اش بر اصوات استوار است. «باکستر، ورا باکستر» ، «سراسر روزها در میان درختان» ، «سفینه‌ی شب» ، «سزار» ، «نقش معکوس دست‌ها» (یا: دست‌های منفی) ، «ارلیا اشتاینر» ، «آگاتا» و «مرد آتلانتیک» جملگی در این سال‌ها ساخته شده‌اند. در فیلم «مرد آتلانتیک» کادر، یکسره سیاه است.
دوراس بازهم به الکل پناه می‌برد. ایام‌اش را در نوفل‌لوشاتو سپری می‌کند. بیمار است و داروها بر او تاثیری ندارند. او خودش را این‌چنین می‌نامد: "موجود وانهاده". مثل همیشه از خوانندگانش نامه دریافت می‌کند. در میان نامه‌ها، نامه‌های مرد جوانی به نام «یان لُمه» Y.Lemee توجهش را جلب می‌کند. تعداد نامه‌های او بیشتر می‌شود و دوراس سرانجام پاسخش را می‌دهد. یانِ بیست و هفت ساله که هم‌جنس‌گراست به تروویل می‌آید تا با دوراس دیدار کند. نازک‌دلی یان که دوراس را به یادِ برادر کوچک و هم‌چنین عاشقِ چینی‌اش می‌اندازد، او را جلب می‌کند. باهم زندگی می‌کنند و دوراس نامی برای او انتخاب می‌کند: "یان آندره‌آ". دوراس در جوار او احساس می‌کند که جوانی‌اش را بازیافته است. بازهم در کوچه و خیابان حاضر می‌شود. البته بسیاری از رفتارهای یان خشم دوراس را برمی‌انگیزد. یان گاهی او را ترک می‌کند و به سراغ کافه‌چی ساحل می‌رود. ماجراهای قهر و گریزها و مرارت‌ها و رهاکردن‌ها و طرد و آشتی و صلح، شبیه همان عشق و دلباختگی‌های اولین رمان‌های دوراس است. یان تبدیل به منشی دوراس می‌شود و تمامی کارهای او را انجام می دهد. دوراس برای روزنامه‌ی لیبراسیون می‌نویسد ،فیلم سینمایی «آگاتا» را می‌سازد و با غرور و تبختر در شبکه‌های تلیزیونی برای مصاحبه‌ حاضر می‌شود. در محافل ادبی اسم دوراس و یان را گذاشته‌اند: "زوج تناردیه."
دوراس مدتی را در بیمارستان بستری می‌شود. یان در آن دوره تمام مشاهداتش را به صورت کتاب با عنوان م.د (مارگریت دوراس) منتشر کرد و به وجه اساطیری دوراس افزود. دوراس با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند و پس از مرخص شدن از بیمارستان به سرعت به سروقت دست‌نوشته‌ی «عارضه‌ی‌مرگ» که پیشترها آغازش کرده بود می‌رود. دیگر نمی‌نوشد. نوشیدن برایش مرگ‌بار است. نمایش‌نامه‌ی «ساوانا  بای» را می‌نویسد و در سپتامبر 1983 آن را کارگردانی و اجرا می‌کند.
اوتا، پسر دوراس که فیلمساز و عکاس است، قصد دارد تا یک آلبوم ابتکاری از عکس‌های دوراس از کودکی تا هشتادسالگی گردآوری کند. دوراس در ابتدا قبول می‌کند. او پیشتر، تکه‌هایی از ایام کودکی‌اش را در کتاب «مکان‌های مارگریت دوراس» با همکاری "میشل پورت" در سال 1977 بازگو کرده است. ولی به ناگاه منصرف می‌شود و تصمیم می‌گیرد که خودش در قالب نوشته، سال‌های گذشته‌ و کودکی و داستان عاشق چینی را تصویر کند. رمان «عاشق» را به چاپ می‌رساند. نگارش آن چند هفته‌ای بیشتر طول نمی‌کشد. کتابش با تبلیغات وسیع و دهان به دهان شناخته می‌شود وحتی روزنامه‌ی مخالفش فیگارو نیز نمی‌تواند دست به تحسین او نزند. سپس جایزه‌ی گنکور را در سال 1984می‌گیرد. جایزه‌ای که او آن را متعلق به مردها می‌دانست. استقبال از کتاب در حدی است که به عنوان "پرفروش‌ترین کتاب قرن در فرانسه" معرفی می‌شود. کتاب‌هایی که پس از عاشق به چاپ می‌رساند، عبارتند از: «درد» ، «لاموزیکای دوم» ، «چشمان آبی، گیسوی سیاه» ، «قحبه‌ی بندر نرماندی» ، «حیات مجسم» ، «امیلی‌ال» ، «باران تابستان» که همه در واقع بسط و گسترش یافته‌هایی هستند از مقالات و نمایشنامه‌ها یا حتی داستان‌های کودکان که پیشتر هم بی سر و صدا منتشر شده‌اند.
در تابستان 1983 دوراس با آن بی‌توجهی همیشگی به سلامتیش به وضع وخیم خود اهمیت نمی‌دهد. و به علت نفس‌تنگی و اتساع شریان ریه بستری می‌شود و در برابر تحیر همگان بازهم بهبود می‌یابد. "ژان‌ژاک آنو" فیلم «عاشق» را می‌سازد و تجاری شدن این فیلم خشم دوراس را برمی‌انگیزد و او را "فیلمساز بی‌مایه" می‌نامد. «عاشقی از چین ختن» را منتشر می‌کند و شروع به نگارش کتاب «نوشتن» می‌کند. این کتاب مجموعه‌ای است از پنج متن. کتاب دیده می‌شود و شهرتش از شهرت دوراس هم بیشتر می‌شود.
در سال 1993 با وخامت بیماری‌اش به تروویل می‌رود. می‌گوید که می‌خواهد در همان‌جا بمیرد. در سال 1994دیگر قادر به نوشتن نیست. مبتلا به بیماری آلزایمر است ولی با این حال کلمات نامفهومی بر زبان می‌آورد ولی آنها پیوند و تداومی ندارند. حاصل آن‌ها می‌شود کتاب «همین و تمام». این کتاب در خصوص عشق است. در خصوص دوراس و یان‌آندره‌آ. نوعی وقایع‌نگاری عجیب است که تاریخ وقوع، وقایع آن به طور دقیق مشخص نیست.
آخرین هفته‌ی پیش از مرگ حال دوراس وخیم می‌شود و در 29 فوریه دوباره دچار حمله‌ی قلبی می‌شود. فردا ساعت 8 صبح، مارگریت دوراس رخ می‌بندد از این عالم خاکی. در 5 عصر خبرگذاری فرانسه، این خبر را به نقل از یان آندره‌آ پخش می‌کند.

فهرست آثار
- 1941 خانواده‌ی تانِران
- 1943 بی‌شرمان
- 1944 نخستین تحریر سدی بر اقیانوس آرام
- 1944 زندگی آرام
- 1950 سدی بر اقیانوس آرام
- 1952 دریانورد جبل‌الطارق
- 1953 اسبهای کوچک تارکینیا
- 1954 سراسر روزها در میان درختان
         لوبو.آ کارگاه‌های ساختمانی
- 1955 باغ‌گذر
- 1958 مدراتو کانتابیله
- 1959 پل‌های سن اِئواز (نمایشنامه)
- 1960 ساعت ده و نیم شب در تابستان
- 1960 هیروشیما عشقِ من (فیلم‌نامه)
- 1960 غیبتی بسیار طولانی (فیلم‌نامه، با همکاری ژرار ژارلو)
- 1962 بعدازظهر آقای آندسماس
- 1964 شیدایی لول.و.اشتاین
- 1965 جلد اول مجموعه نمایشنامه‌ها: آبها و جنگل‌ها؛ باغ‌گذر؛ لاموزیکا
- 1965 نائب کنسول
- 1967 معشوق انگلیسی
- 1968 جلد دوم مجموعه نمایشنامه‌ها: معشوق انگلیسی؛ سوزان آندلر؛ سراسر روزها در میان   
         درختان؛ یس،شاید؛ لوشاگا؛ مردی که به دیدنم آمد

- 1969 گفتا که خراب اولی (زن می‌گوید، ویران کن)
- 1969 فیلمنامه و کارگردانی فیلم گفتا که خراب اولی
- 1970 اَبان، سابانا، داوید (نمایشنامه)
- 1971 کارگردانی نمایشنامه اُه، ارنستو (از هارلن کست)
- 1971 عشق
- 1971 فیلمنامه و کارگردانی زردینه خورشید
- 1972 کارگردانی ناتالی‌گرانژه
- 1973 آوای هند (نمایشنامه)
- 1973 فیلمنامه‌های ناتالی‌گرانژه؛ زن رود گنگ
- 1974 زنان حراف (همراه مصاحبه‌ای با گزاوی‌یر گوتیه)
- 1975 کارگردانی فیلم آوای هند
- 1976 فیلمنامه و کارگردانی فیلم باکستر، ورا باکستر
- 1976 کارگردانی فیلم نام ونیزی‌اش در کلکته برهوت
- 1976 کارگردانی فیلم سراسر روزها در میان درختان
- 1976 کارگردانی فیلم کامیون
- 1977 فیلمنامه کامیون، همراه مصاحبه‌ای با میشل‌پورت
- 1977 مکان‌های مارگریت دوراس (با همکاری میشل پورت)
- 1977 سینما اِدِن (نمایشنامه)
- 1978 سفینه شب، همراه با فیلم‌نامه‌های سزاره، نقش معکوس دست‌ها (دست‌های منفی)،
          سه‌گانه‌های اُرلیا اشتینر
- 1980 ورا باکستر یا سواحل آتلانتیک
- 1980 مردی نشسته در سرسرا
- 1980 تابستان 80
- 1981 آگاتا
- 1981 کارگردانی فیلم آگاتا
- 1981 در حاشیه
- 1981 دختر و کودک (ضبط روی نوار)
- 1982 قرائت نمایشنامه‌ای متن تابستان 80، به کارگردانی یان آندره‌آ
- 1982 فیلمنامه و کارگردانی گفتگوی رم
- 1982 مرد آتلانتیک
- 1982 ساوانابای
- 1982 عارضه مرگ
- 1983 کارگردانی تئاتر: حیوان در جنگل (نوشته هنری جیمز، کارگردانی از دوراس و جیمز
         لرد) ؛ کاغذهای اَسپرن (از هنری جیمز، کارگردانی از دوراس و آنتلم) ؛ رقصِ مرگ
         (از آگوست استریندبرگ، کارگردانی از دوراس)
- 1984 عاشق
- 1984 کارگردانی نمایشنامه معجزه در الاباما (از ویلیام گیبسون)
- 1985 درد
- 1985 کارگردانی مرغ دریایی از چخوف
- 1985 لاموزیکا دومین
- 1985 کارگردانی فیلم بچه‌ها (با همکاری ژان ماسکولو و ژان مارک تورین)
- 1986 چشمان آبی، گیسوی سیاه
- 1986 قحبه‌ی بندر نرماندی
- 1987 حیات مجسم
- 1987 امیلی‌ال
- 1990 باران تابستان
- 1991 عاشقی از چین ختن
- 1993 نوشتن
- 1995 همین و تمام
- 1996 بحر مکتوب

1- شعری از مارگریت دوراس. این شعر جزء آخرین الفاظی است که از دهان او خارج‌شده و یان‌آندره‌آ آن را ثبت کرده است.

• نوشته‌های بالا برگرفته از کتاب‌های زیر می‌باشند:

- حقیقت و افسانه (سیری در آثار و احوال مارگریت دوراس) – آلن ویرکندله – ترجمه‌ی قاسم روبین – نشر نیلوفر
- دوراس یا شکیبایی قلم (زندگینامه مارگریت دوراس) – فریدریک لیلی – ترجمه افتخار نبوی نژاد – نشر فرزان
- لاموزیکا دومین (موخره‌ی کتاب) – مارگریت دوراس – تینوش نظم‌جو - نشرنی

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی