پرینت

بررسی کتاب «گفتا که خراب اولی» یا (زن می‌گوید: ویران‌کن) - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه مارگریت دوراس

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

بررسی کتاب «گفتا که خراب اولی» یا (زن می‌گوید: ویران‌کن) - مینا حسین‌نژاد

دوشینه سیه چـشمی در خـواب خـوشم گفتـا || کــز نـشئه بــیـداری کــیـفــیـت خــواب اولـی (1)

کتاب "گفتا که خراب اولی"  یا "Detruire, dit-elle" در سال 1969 در پاریس توسط مارگریت دوراس به نگارش درآمد و در زمستان 1381 با ترجمه‌ی قاسم روبین به فارسی منتشر شده‌. گویا در ابتدا مقصود نظر نویسنده این بوده است که این اثر را برای اجرای صحنه تنظیم کند، چون در انتهای کتاب توضیحاتی در مورد اجرای تئاتری اثر به نگارش درآمده است. این توضیحات شامل پیشنهاداتی برای طراحی صحنه‌ی کار و همچنین توصیفاتی از فیزیک شخصیت‌هاست. البته خود نویسنده در گفتگویی که در آخر کتاب پیوست شده است، اشاره می‌کند که چند ماه پس از چاپ تصمیم می‌گیرد که اثر را در قالب فیلم سینمایی کارگردانی کند. پس با این تفاصیل نتیجه می‌گیریم که کتاب "گفتا که خراب اولی" چیزی است بینابین یک رمان، یک نمایشنامه و طرحی از یک فیلم‌نامه. این سرگردانی و چندگونگی کتاب اتفاقاً با مضمون هنجار گریز آن کاملاً منطبق است.
وقایع کتاب در طی چند شبانه‌روز در مهمان‌خانه‌ای بی‌نام و نشان می‌گذرد. الیزابت آلیون زن میان‌سالی است که به تازگی کودک خود را سقط کرده‌ و به تنهایی و به دور از شوهر و دخترِ چهارده‌ساله‌اش دوران نقاهت روحی خود را در این مهمان‌خانه می‌گذراند. ماکس تُر نیز مرد میان‌سالی است که در مهمان‌خانه اقامت دارد و منتظر است تا همسرش الیسا که بسیار از او جوانتر است به او ملحق شود. اشتین مرد دیگری است یهودی و به دلایل نامعلومی در اینجا سکونت دارد. الیزابت دچار بدخوابی است و مدام قرص‌های مسکن و آرام‌بخش مصرف می‌کند. اشتین و ماکس تُر او را زیر نظر دارند. ماکس به الیزابت علاقه‌مند شده ولی جسارت نزدیک شدن به او را ندارد. اشتین سعی دارد تا این جسارت را در او برانگیزد. الیسا همسر ماکس از راه می‌رسد. بین الیسا و اشتین کشش زیادی بوجود می‌آید. آنها در همان برخوردهای اول به هم علاقه‌مند می‌شوند و هیچ سعی در پنهان کردن این اشتیاق ندارند. این سه نفر به الیزابت نزدیک می‌شوند. بی‌پروایی الیسا و اشتین در عشق‌ورزی به همدیگر همانند نیروی محرکه‌ای است که الیزابت و ماکس که درون‌گرا تر و ترسوترند را وادار می‌کند تا امیال خفته خود را بیدار کنند. الیسا با تلاش زیاد متوجه می‌شود که افسردگی الیزابت به خاطر غم از دست‌دادن فرزندش نیست بلکه به علت خودکشی پزشک جوانی است که مدتی قبل به الیزابت ابراز علاقه‌کرده. هراس الیزابت از خودش، شوهرش و دنیای بیرون در حدی است که مدام سعی در انکار این واقعیت دارد. رابطه‌ی میان ماکس و الیزابت درحال شکل‌گیری است؛ ولی الیزابت که تاب تحمل این دگرگونی را ندارد با شوهرش تماس می‌گیرد تا به دنبالش بیاید و باهم از اینجا بروند. شوهر که به مهمان‌خانه به دنبالش می‌آید الیزابت از تلفن خود پشیمان‌شده ولی دیگر راه چاره‌ای ندارد و مجبور است تا برود. حال روحی او به علت معاشرت با ماکس و الیسا و اشتین رو به بهبودی است. در صحنه‌ی یکی مانده به آخر همگی افراد دور میز باهم غذا می‌خورند. آنها سعی دارند تا حقایقی که به الیزابت مربوط است را برای شوهرش توضیح دهند و او را آگاه کنند. الیزابت و شوهرش پس از صرف غذا به شهر خودشان برمی‌گردند. الیسا و ماکس و اشتین در کنار هم نشسته‌اند. آنها قصد دارند بعدها به شهر الیزابت بروند و او را که حالا تحولی روحی یافته بازهم ملاقات کنند.
مارگریت دوراس قصد دارد تا در این کتاب ناهنجاری را جایگزین هنجار و خرابی را به جای عقل‌گرایی و قانون‌مندی بنشاند. او می‌خواهد روابط میان آدم‌ها را که از پیش تعیین شده و قلابی و تقلبی است خراب کند. نویسنده‌ی کتاب کمونیست است و بسیاری از اوقات جوانی خود را صرف مبارزات سیاسی کرده‌است. او با نگارش این کتاب عقل‌گریزی را توصیه می‌کند. شوهر الیزابت –برنار- مردی است متمول، علاقه‌مند به خواند کتب علمی و بیزار از هرگونه رمان و داستان. نویسنده نسبت به این شخصیت، قضاوت صریحی ابراز می‌کند و محکومش می‌کند. او بدون این‌که فرصت دفاعی از خود داشته باشد، تبدیل به شخصیت منفی کتاب می‌شود. در سوی دیگر اشتین قرار دارد که بدون داشتن پروایی از ماکس،شوهر الیسا، با الیسا رابطه‌ی نزدیکی برقرار می‌کند. اشتین در جایی از کتاب می‌گوید که هیچ‌وقت تسلیم مضحکه‌ی ازدواج نمی‌شود. اشتین و الیسا مبلغ نوعی هیپی‌گری و آنارشیسم هستند که مورد علاقه‌ی دوراس است. بی‌پروایی و جسارت آنها که تا حدی تحمیل شده از سوی نویسنده می‌نماید، شخصیت‌های دیگر را وادار به عمل‌گرایی و کنش می‌کند و آنها را از حصاری که به دور خود کشیده‌اند بیرون می‌آورد. الیسا و الیزابت، شباهت های ظاهری بی‌شماری باهم دارند و گویی دو روی یک سکه هستند. الیسا وجه جسور و قدرت‌مند الیزابت است که سعی دارد او را آگاه کند و به جلو براند. اشتین نیز سویه‌ی دیگر شخصیت ماکس است که با تصاحب کردن الیسا ،همسر ماکس، میل را در ماکس بیدار می‌کند.
دوراس در گفتگویی که در آخر کتاب با «ژاک ریوتِ» فیلمساز و «ژان ناربونی» منتقد و مدرس سینما انجام می‌دهد معتقد است که این کتاب به هیچ‌وجه کتابی روان‌شناسانه نیست و بیشتر سیاسی است. مهمان‌خانه جهانی تخیلی است و شخصیت ها، استعاری و نمادین هستند. اشتین به گفته‌ی خودش یک یهودی آلمانی است. یک شخصیت ناممکن که در روزگار دوراس نمی‌توانسته‌است ما به ازای بیرونی داشته باشد. مهمان‌خانه یک آرمان‌شهر است برای دوراس؛ و خرابی و ناهنجاری و عقل‌گریزی، آرمان اوست. دوراس امید به روزی دارد تا آدم‌ها کتاب‌ها را به دور بیندازند، جهان عقل و سود و سرمایه و روشنفکری را کنار بزنند و خلاَ و خرابی را پیشه کنند. او معتقد است که کمونیسم آینده‌ی جهان است. ولی اتفاق غم‌انگیزی که در مورد دوراس و آثارش می‌افتد این است که این کتاب توسط عامه‌ی مردم خوانده و فهمیده نمی‌شود. فیلم‌ها و کتاب‌های دوراس تنها در محافل روشنفکری است که پر رونق می‌نماید، همان روشنفکران و کتاب‌خوان‌هایی که او آنها را محکوم می‌کند.
این کتاب با ترجمه‌ی "قاسم روبین" توسط نشر نیلوفر به فارسی برگردانده شده‌است.

1) فروغی بسطامی

 

مینا حسین‌نژاد

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی