پرینت

در دل طبیت وحشی

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه مارگریت دوراس

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 


همه‌چیز زیر و رو شده است. تنها بی‌نظمی طبیعت محفوظ مانده و سرگشتگی‌اش(1)

طبیعت در آثار دوراس حضوری انکار ناپذیر دارد. در بیشتر آثار او طبیعتی که شخصیت‌های داستان در آن زیست می‌کنند، آن‌چنان حضور انکار ناپذیری دارد و  نویسنده آن‌قدر در توصیف جزئیات آن دقت به خرج می‌دهد که گاه شخصیت‌ها را فراموش می کنیم و همه‌ی حواسمان را متوجه طبیعت بکر و کمیاب می‌نمائیم. آثار او به مثابه نقاشی‌های امپرسیونیستی طبیعت را با نگاهی موشکافانه می‌کاود و تغییرات لحظه به لحظه‌ آن را نیز از چشم خواننده پنهان نمی‌کند. انسان در گوشه‌ای از این طبیعت وحشی زندگی می‌کند و سعی می‌کند خود را با آن هماهنگ نماید. این انسان به هیچ‌وجه خیال غلبه کردن بر طبیعت را به دلش راه نمی‌دهد؛ او در آثار دوراس همیشه جزئی از این کلِ عظیم است. در رمان‌های «سدی بر اقیانوس آرام»، «عاشق» و نمایش‌نامه‌ی «سینما اِدِن» که جزء آثار اتوبیوگرافیک دوراس هستند و داستانی تقریباً یکسان دارند، شخصیت مادر، زنی است که به همراه سه فرزندش در هندوچین که از مستعمرات فرانسه است زندگی می‌کند و با طبیعت دست و پنجه نرم می‌کند. او که وضعیت مالی مناسبی ندارد همه‌ی سرمایه‌ی مالی سال‌های جوانی خود را می‌دهد و قطعه زمینی در نزدیکی اقیانوس آرام خریداری می‌کند و در آنجا محصول می‌کارد، غافل از این که این زمین، شوره‌زاری بیش نیست و همه‌ی آب اقیانوس آرام که انباشته از نمک است به این سو سرازیر می‌شود و هیچ محصولی در آنجا پرورش پیدا نمی‌کند. مادر چندین مرتبه با اجیر کردن تعداد زیادی کارگر سدی در اطراف زمین برپا می‌کند تا مانع ریزش آب شور به آنجا شود، ولی هر دفعه با این‌که مهارت‌های جدیدی به کار می‌برد و از تجهیزات مقاوم‌تری استفاده می‌کند، اقیانوس سد را ویران می‌کند و همه‌ی زحمات مادر را به باد می‌دهد. مادر که تمام ذهنش را معطوف این سد و زمین و خرابی محصولاتش نموده و دغدغه‌ای جز این ندارد روز به روز بیش از پیش در جنون خود فرو می‌رود و سر آخر نیز می‌میرد. قبل از مردنش نامه‌ای می‌نویسد و در آن از ظلمی که در این دنیا بر او شده شکایت می‌کند. نامه را فرزندانش پس از مرگ او می‌یابند. نبرد میان مادر و طبیعت، نبردی است که ضعف و ناتوانی انسان را نشان می‌دهد. انسانی که همیشه در این نبرد نابرابر بازنده و محکوم به شکست بوده است.
رودِ مکونگ، رود پر آبی است در هندوچین. شخصیت اصلی کتابِ «عاشق»، دختر پانزده ساله، برای انجام فعالیت‌هلی روزمره‌اش مثل رفتن به شبانه‌روزی و بازگشت به خانه ناگزیر است که از رود عبور کند. رود مکونگ در این کتاب کارکردی داستانی پیدا می‌کند. گذرگاه نیرومندی است که دختر برای رسیدن به بلوغ ناچار است از آن بگذرد. به گفته‌ی دوراس، دختر، در محیطی زندگی می‌کند که وی را سخت به سمت پاکدامنی سوق می‌دهد و دختر چه از نظر ظاهری و چه از نظر درونی چقدر با محیط هندوچین بیگانه است. این تصویر شکستن خط‌قرمزها و رسیدن به بلوغ جسمی مدلولی است که دال آن همان تصویر گذر از رود مکونگ است. این تصویر تنها تصویری است که در سال‌های بعد که دختر نویسنده می‌شود به وضوح تمام در ذهنش باقی می‌ماند. در کنار این رود است که دختر برای نخستین بار با مرد چینی ملاقات می‌کند،سوار بر لیموزین او می‌شود و به خانه‌اش می‌رود و بسیاری از حوادث پر فراز و نشیب آینده برایش رقم می‌خورد. نکته‌ی جالب توجه این است که خانه‌ی مرد چینی هم در سوی دیگررود است. سویی که در جهت عکس خانه‌ی خودِ دختر است. این تصویر استعاریِ دختر با کلاه شاپوی مردانه‌ی صورتی، در حاشیه‌ی رود مکونگ در کنار کرجی‌ها در عالم ادبیات جاودانه شده‌است.
رمان «نایب کنسول» شامل دو ماجرای جداگانه است که در لحظاتی از کتاب باهم برخورد و تقاطع دارند. ماجرای اصلی، داستان عشق نائب کنسول فرانسه به آنماری اشترتر -همسر سفیر فرانسه- است. ماجرای دوم، رمانی است که پیتر مورگان -ازدوستان نزدیک آنماری- در روزهای گرم و کسالت بار کلکته نگارشِ آن را بر عهده دارد. رمانِ پیتر مورگان در مورد دختر نوجوانی است در خانواده‌ای فقیر و روستایی. از روستاهای اطراف هندوچین. دختر که به علت بارداری از خانه طرد شده است، پیاده و دست خالی با شکم برآمده راه صحرا و بیابان را در پیش می‌گیرد. تشنه و گرسنه، خوراکش می‌شود سنگلاخ و خاک. بارها حاشیه‌ی رود مکونگ را می‌گیرد و بالا و پائین می‌رود. ماه‌ها پیاده روی می‌کند و مقصد ناکجاآبادی را که در پیش گرفته است گم می‌کند و سرانجام در بیغوله‌ای که آفتاب تند و حشرات موذی تعدادشان کمتر است مستقر می‌شود و کودکش را به دنیا می‌آورد. از بی‌غذایی موهایش دسته دسته می‌ریزد و با فکر کردن به برنج گرم مشت مشت خاک می‌خورد. در آن بیغوله‌ای که کودکش زاده می‌شود مدتی می‌ماند و می‌شود همدم یک‌شبه‌ی ماهیگیرانی که از آن مسیر می‌گذرند. دختر در این کتاب همانند سایر شخصیت‌های دوراس در مقابل طبیعت وحشی قرار می‌گیرد، ولی برخلاف مادر -شخصیت رمان سدی بر اقیانوس آرام- به جنگ با طبیعت نمی‌رود. خود را با آن هماهنگ می‌کند. طبیعت بی‌رحم هندوچین برایش می‌شود یک مامن و پناهگاه. دختر به غیر از مادری که او را از خانه رانده است از هیچ‌کس و هیچ‌چیز گله‌ای ندارد. از هر آنچه بر روی زمین می‌بیند تغذیه می‌کند و در بیغوله‌ها، در زیر رگبارهای تند و آفتاب سوزان روزگار خود را می‌گذراند. با پای برهنه و زخمی مجروحش به کلکته می‌رسد. می‌شود یکی از گدایانی که در کنار سگ‌ها و جذامیان آواره در خیابان‌ها می‌لولند و شب‌ها برای جمع‌آوری ته‌مانده‌های غذا جلوی در خانه‌ی ثروتمندان کلکته جمع می‌شوند. تنها آرزوی دختر این است که در این شهر در میان اغنیا بتواند سرپرستی برای فرزندش پیدا کند. موفق هم می‌شود. بچه را زنی می‌گیرد و دختر که از خوشی در چمن‌های خانه‌ی زن مستقر شده است شب‌ها با زبانی که هیچ یک از اهالی کلکته از آن سردرنمی‌آورد آواز می‌خواند. این دختر نیمه‌دیوانه را همه با آوازهای نیمه‌شب‌اش می‌شناسند. همانی که با سرخوشی در رود مکونگ راه می‌رود و ماهی‌های کوچک شکار می‌کند و زنده زنده آنها را می‌خورد. دختر جزئی از طبیعت شده است. او زوال ناپذیر است. با وجود زندگی میان جذامیان بیمار نمی‌شود، فقط خودآگاهش را از دست داده. مجنونی آوازه‌خوان است. در تمام مدتی که داستان نائب کنسول و آنماری اشترتر روایت می‌شود، در همان شبی که نائب کنسول، عشق‌اش به آنماری را فریاد می‌زند به طوری که او را از مهمانی خانه‌ی سفیر بیرون می‌اندازند، صدای آواز دخترک گدا به گوش می‌رسد. آواز او موسیقی متن رمان نائب کنسول است. مارگریت دوراس می‌نویسد: "آوای هند". گرمای سرگیجه‌آور و باران‌های موسمی چند روزه و رود گنگ و سگ‌ها و فریاد جذامیان با رمان "نائب کنسول" آمیخته است. درک این کتاب جز در جوار این طبیعت وحشی امکان‌پذیر نیست.
در فیلمنامه‌ی «ورا باکستر»، جایی که وِرا با معشوقه‌ی شوهرش مونیک کومبه در ساحل دریا مشغول گفتگوست؛ امواج خروشان دریا، تلاطم درونی ورا را نشان می‌دهند. گفتگو میان او و مونیک کومبه، گفتگویی کشدار و خسته‌کننده و پر از سکوت است. گفتگویی پر از تعارف و آمیخته به دروغ. تنها امواج دریا هستند که به صورت خشم درونی ورا جلوه‌ می‌کنند و خود را به صخره‌ها می‌کوبند. در آخرِ فیلم‌نامه جایی که حقیقت عیان می‌شود و خواننده در می‌یابد که میشل‌کایر یک عاشق ساختگی است که برای رابطه برقرار کردن با ورا از شوهراو پول می‌گیرد، هوا رفته رفته تاریک می‌شود. در لحظه‌ی آشکار شدن حقیقت، تاریکی، مطلق است و خورشید به طور کامل غروب کرده و نویسنده بسیار بر این تاریکی تاکید می‌کند. نا امیدی و تباهی وجود ورا را دربر گرفته است. با صحبت کردن با این غریبه‌ی ناشناس برای ورا مسلم می‌شود که شوهرش ژان را برای همیشه از دست داده است. در اینجا هم احساسات درونی شخصیت‌ها در ظاهرشان پیدا نیست. طبیعت است که آن را به تصویر می‌کشد و به بیننده یا خواننده نشان می‌دهد.
در «مدراتو کانتابیله» عشق وحشی و آمیخته به هوسی که در وجود آن‌دبارد جاری شده همان گل‌های ماگنولیاست که با عطر غلیظ و شوم‌شان همه را کلافه کرده‌اند. بوی عطر گل‌ها آن‌قدر زیاد است که شب‌ها آن‌دبارد را کلافه می‌کند و خواب را از چشمان او می‌گیرد. در ضیافت شامی که در منزل آن برپاست او را نشسته پشت میز و مست از شرابی که شوون به او نوشانده است می بینیم در حالی که یک شاخه ماگنولیا را میان سینه‌هایش قرار داده. حرارت تن و مستی او آن‌قدر زیاد است که گل پس از چند دقیقه پژمرده می‌شود و آن تب‌آلود و کلافه گل را در میان انگشتانش می‌گیرد و له می‌کند. او این گل را پس از دیدارش با شوون، چیده است.
در رمان «دریانورد جبل‌الطارق» تمامی داستان و کنش‌های مرتبط با آن در دامان طبیعت است که معنا پیدا می‌کند. در آن هنگام که راوی هنوز در قید اسارت نامزدش ژاکلین است، گرمای فلورانس و دهکده های ایتالیا برایش حکم جهنمی سوزان را دارد که همه‌ی آرامش‌اش را مخدوش کرده و توانش را ربوده است؛ ولی زمانی که با خودش عهد می‌بندد که زندگی کسل‌کننده خود در فرانسه را رها کند و بر روی کشتی تفریحی آنا –زن آمریکایی- ادامه حیاتش را بگذراند با طبیعت سر سازگاری پیدا می‌کند و گرمای سوزان ایتالیا و پس از آن جنگل‌های استوایی آفریقا برایش مطبوع و دلپذیر می‌شود. توصیفات دوراس از طبیعت، در این کتاب دقیق و واقع‌گرایانه‌ است و با سبکی که بعدها پیدا کرد کاملاً متفاوت .او در این کتاب به توصیف اقلیم‌های گوناگونی دست می‌زند. داستان را از فلورانس ایتالیا شروع می‌کند و به روستای روکا و طبیعت بکر آن می‌پردازد و در آخر به آفریقا و قبایل آدمخوار آن می‌رسد.
در داستان «گزنه شکسته» که در مجموعه‌ی «درد» منتشر شده است. گیاه گزنه‌ای که دست مرد جوان بورژوا را زخمی می‌کند همان تمسخر تند و تیزی است که مرد کارگر و کودک (و همین‌طور دوراس و کمونیست‌ها) نثار او می‌کنند. او با کت و شلوار گران قیمت‌اش در بیایانی که محل دفع زباله‌هاست و محل زندگی کارگران کارخانه سرگردان شده است.

1) بحر مکتوب – مارگریت دوراس – ترجمه قاسم روبین – نشر نیلوفر

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی