پرینت

معرفی کتاب «درد» اثر «مارگریت دوراس»

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه مارگریت دوراس

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

معرفی کتاب «درد» اثر «مارگریت دوراس» - مینا حسین‌نژاد

هیچ‌وقت در دنیا عدالتی مستقر نخواهد شد اگر آدمی خود در این لحظه عین عدالت نباشد

مارگریت دوراس در سال 1985 کتاب درد La Douleur را منتشر کرد. کتاب شامل 6 بخش مجزاست که مضمون "جنگ" آن‌ها را به هم مرتبط می‌کند: درد – پی‌یر رابیه – آلبر دکاپیتال – میلیشیایی به نام "تر" – گزنه‌ی شکسته – ارلیا پاریس. به گفته‌ی خودِ دوراس، این‌ها دست‌نوشته‌هایی هستند که در روزهایی که در انتظار بازگشت همسر به جنگ‌رفته‌اش بوده آن‌ها را نوشته است. دوراس 40 سال بعد بدون دست‌کاری و ویرایش چاپشان می‌کند و به همین علت خود را شرمنده‌ی ادبیات می‌داند.
اولین و زیباترین نوشته که «درد» نام دارد از روزهای طاقت فرسای پس از جنگ جهانی دوم می‌گوید. از انتظار کشنده‌ای که دوراس برای بازگشت روبر.ل -همسرش- می‌کشد. روبر.ل در جمع اسیران آلمانی است و با وجود پایان جنگ احتمال تیرباران شدن او وجوددارد. دوراس روزها به «دفتر مرکزی اعزام اسرا از آلمان به میهن» می‌رود و شبها در خواب روبر.ل را می‌بیند که در گودالی افتاده و جان داده است. دوراس درد می‌کشد.درد و جنون تا حدی به او فشار می‌آورد که از مرگ خود مطمئن است. او سعی می‌کند تا روبر.ل را مرده بپندارد. رفقایشان در حزب به سرکردگی "د" برای پیدا کردن روبر.ل، شبانه به اردوگاه اسرا می‌روند و جسد نیمه جان او در حالی که چندین وقت است غذا نخورده و در میان اجساد مرده‌ی دیگر افتاده است پیدا می‌کنند و به خانه به نزد مارگریت می‌برند. روبر.ل که از شدت لاغری هم‌وزن بچه‌ی کوچکی شده، هیئت انسانی خود را ار دست داده است به طوری که دوراس در لحظه‌ی دیدن او مدت زیادی از حال می‌رود. روبر.ل را در پارچه‌ای می‌پیچند و مثل کودکی از او مراقبت می‌کنند. او مدت‌ها در مرز بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زند و سرآخر زنده می‌ماند و به تدریج بهبود می‌یاد ولی به علت فشارهایی که در اردوگاه‌های نازی بر او وارد آمده دیگر آن آدم سابق نیست. دوراس با وجود عشقی که نسبت به او احساس می‌کند از او طلاق می‌گیرد و می‌گوید که قصد دارد تا با "د" باشد و فرزندی از او داشته باشد. روبر.ل را به آسایشگاه معلولین جنگی منتقل می‌کنند.
***
دومین نوشته با عنوان «پی‌یر رابیه» نیز از روزهایی می‌گوید که شوهر مارگریت دوراس دستگیر و زندانی شده و دوراس به دنبال رابطی است که بتواند بسته‌ای حاوی موادغذایی را به شوهرش برساند. او و شوهرش عضو یک گروه پارتیزانی زیرزمینی هستند. دوراس در زمانی که برای فرستادن بسته به زندان فرن رفت و آمد می‌کندبا مامور گشتاپو(1)یی آشنا می‌شود با نام پی‌یر رابیه. او بازجو و جاسوس است و سعی دارد تا از طریق دوراس اطلاعاتی در مورد گروه زیرزمینی آنها بدست آورد. پی‌یر رابیه آرزومند این است که در روزهای پس از جنگ در پاریس یک کتابفروشی باز کند. او به کتاب و عالم هنر علاقه‌مند است و به خاطر نویسنده بودن دوراس دوست دارد تا مدام با او حرف بزند ولی رفت و آمد و قرار ملاقات با رابیه برای دوراس عذاب‌آور است و در هر قرار زن احساسی شکنجه‌آور را تجربه می‌کند و در هر ساعت از شبانه‌روز در انتظار این است که رابیه بیاید و دستگیرش کند. رهبر گروه به دوراس دستور داده تا ارتباطش با رابیه را بیشتر کند و اطلاعات بیشتری بدست آورد تا آنها بتوانند در یک فرصت مناسب او را ترور کنند. جنگ به پایان خود نزدیک می‌شود و آلمان شکست می‌خورد و آلمان‌های مستقر در فرانسه محاکمه می‌شوند. دوراس در این نوشته‌ها ترس و اضطراب کشنده‌ای را که در برخورد با این مامور گشتاپو تحمل می‌کند را به زیبایی به تصویر می‌کشد.
***
در بحبوحه‌ی روزهای بعد از جنگ جهانی دوم و تسخیر دفتر فرمانده نظامی ستاد آلمانی‌ها در فرانسه، پیشخدمت کافه‌ای از راه می‌رسد و به گروه پارتیزانی‌ که دوراس از اعضای آن است اطلاع می‌دهد که مردی به کافه‌اش آمده که قبلاً با پلیس آلمان همکاری می‌کرده است. گروه به کافه می‌روند و مرد مزدور را دستگیر می‌کنند. مرد دفترچه‌ای در جیبش دار که کلمه‌ای با عنوان "آلبر دکاپیتال" را در آن نوشته است. "د" از مرد درمورد این اسم سوال می‌کند ولی مرد جواب درستی نمی‌دهد. دوراس که در این نوشته "ترز" نام‌گرفته مامور بازجویی از او می‌شود و از او در مورد رنگِ کارتی که با آن به گشتاپو وارد می‌شده می‌پرسد. مرد آه و ناله می‌کند و چیزی نمی‌گوید. مرد را لخت می‌کنند و شکنجه می‌دهند، به طوری که خون از بدن او جاری می‌شود. مرد یک آدم معمولی و عامی است و به‌گفته‌ی خودش فعالیت سیاسی نمی‌کرده بلکه یهودیان و سایر مخالفان را لو می‌داده و با پول بدست‌آمده از آن بنجل و خرد و ریز می‌خریده است. در هنگامی که مرد دارد از پا در می‌آید سرانجام به رنگ کارتش اعتراف می‌کند: سبز. به گفته‌ی "د" : «برگه‌های ماموران اس.د پلیس مخفی آلمان سبز بوده است.» ترز که همراه با ضربه‌هایی که مرد می خورد، از درون نابود می‌شود، در پایان شکنجه، پس از اعتراف مزدور، از "د" می‌خواهد که او را آزاد کند. مزدور آزاد می‌شود... اهمیت این نوشته، در احساسات و افکاری است که هنگام شکنجه‌ی مرد، به مغز ترز فشار می‌آورد. بسیاری از زنان و دوستان ترز در هنگام شکنجه‌ی مرد فریاد مخالفتشان برمی‌خیزد و با این عمل وحشیانه مخالفت می‌کنند اما ترز با وجود حساسیت و شکنندگی درونی و انزجاری که با دیدن مرد زخمی که سبب مرگ بسیاری از یهودیان شده پیدا می‌کند از شکنجه‌ی او دست نمی‌کشد. در مورد مفهوم عدالت می‌اندیشد. او به عدالت معتقد است و خودش را تجسم بی چون و چرای عدالت می‌داند و تا زمانی که مرد لب به سخن نمی‌گشاید و از هویت‌اش نمی‌گوید به بازجویی از او ادامه می‌دهد: «هیچ‌وقت در دنیا عدالتی مستقر نخواهد شد اگر آدمی خود در این لحظه عین عدالت نباشد»
***
"میلیشیایی(2) به نام تر"، حکایت پسر جوانی است که با آلمانی‌های مستقر در فرانسه همکاری می‌کرده و در روزهای پس از جنگ توسط گروه پارتیزانی که به صورت خودمختار به دستگیری و ترور آلمانی‌ها می‌پردازد دستگیر می‌شود. این نوشته، داستان خاصی ندارد و به روزهای پر از آشوب فرانسه در پایان جنگ جهانی دوم می‌پردازد. در میان افرادی که گروه دستگیر کرده‌اند، "تر" شخصیتی متفاوت با دیگران دارد. شخصیتی که همدلی "ترز" و "د" را به شدت برمی‌انگیزد و آنها را در مورد آینده‌ی او نگران می‌کند. آنها به‌هیچ وجه قصد کشتن "تر" را ندارند. "تر" برای همکاری با آلمان‌ها دلایلی دارد که او را بی‌گناه و قابل بخشودن می‌کند. او خوش‌لباس و زیباست و جوان. بیست و سه ساله است و به گفته‌ی دوراس هیچ اندیشه‌ای در سر ندارد مگر مشتی آمال و آرزو. وجودش ساخته شده است برای خوش‌گذرانی و لذت بردن و کتک‌کاری و دختران. تنها به این دلیل به آلمان‌ها پیوسته است که اسلحه بدست آورد. هنگامی که در بازجویی علت علاقه‌ی او به اسلحه را می‌پرسند می‌گوید : «خوب، اسلحه به آدم وجهه می‌دهد.». وظیفه‌ی او در میان آلمان‌ها، راندن اتوموبیل بوده است. به میگساری و سیگار کشیدن هم علاقه‌ی خاصی دارد. به محض دستگیری هم به همه‌چیز اعتراف کرده، هیچ مقاومتی نکرده و برایش هم بدیهی است که "د" و دوستانش او را بکشند. "د" و ترز برای او احترام خاصی قائلند. در محلی جدا از بقیه او را زندانی کرده‌اند. گاهگاهی سیگار تعارفش می‌کنند و برای سرگرم شدنش به او یک دسته ورق داده‌اند. فرد بسیار ساده‌ای است، شبیه به کودکان. دوراس (ترز) از عاقبت "تر" اطلاعی ندارد. نمی‌داند تیرباران شده یا آزاد شده است. تنها به دلیل این از او نوشته است که در میان دستگیرشدگان، نظیرش را ندیده است.
***
"گزنه‌ی شکسته" تصوی ساده و بی‌پیرایه‌ای است از اعتقادات کمونیستی دوراس.مردِ غریبه‌ی این نوشته به عقیده‌ی دوراس شاید همان "تر" باشد. در یک محله‌ی فقیر نشین پاریس که خانه‌ها حلبی ساز است مرد جوان خوش‌لباسی، گیج و سرگشته، که به وضوح از افراد این طبقه از اجتماع نیست، بر سنگی نشسته است و سیگار می‌کشد. مردی کارگر و دو پسربچه هم در آن حوالی هستند و او را زیرنظر دارند. مرد در کارخانه کار می‌کند و یکی از انگشت‌هایش در حین کار قطع شده است، او به غریبه می‌گوید که در هنگام اشغال پاریس توسط آلمانی‌ها در آنجا مانده و سنگر را خالی نگه نداشته. نوشته‌ی مزبور مربوط به دورانی است که دوراس در حزب کمونیست فعالیت می‌کرده است. این نوشته به مقایسه مرد غریبه‌ی خوش لباس که بی‌گمان بورژواست و مرد کارگر می‌پردازد و تفاوت میان آن دو را نشان می‌دهد.
***
"اُرلیا پاریس" قطعه‌ای شاعرانه و کمابیش شعار زده است در مورد دخترکی یهودی که پدر و مادرش به دست آلمان‌ها افتاده‌اند. او با زنی که سرپرستی او را بر عهده گرفته زندگی می‌کند. آنها هر روز هنگام حمله‌ی آلمانی‌ها به محله همدیگر را درآغوش می‌گیرند و می‌لرزند. دوراس، به گفته‌ی خودش این نوشته‌ی ابداعی را به‌خاطر عشق دیوانه‌وارش به دخترک رها شده‌ی یهودی نوشته است. در سال 1984 «ژرار دزارت» این متن را در تالار کوچک تئاتر «رون پوآن» برخوانی کرد.
.....
کتاب «درد» متنی دهشت‌زا و هول‌انگیز است. روایتی است از روزهای پایان جنگ جهانی دوم. کتابی است ضد جنگ. او در نخستین قسمت این کتاب –درد- فقط راوی پاریس، شهری که خرابی و آشوب در آن بیداد می‌کند نیست. او تنها از منظر بیرونی به این پدیده‌ی مخرب نگاه نمی‌کند. بلکه نگاه خود را به سمت درون برمی‌گرداند. از خرابی‌هایی می‌گوید که جنگ در وجودش برجای گذاشته است. خرابی‌هایی که دیگر قابل بازسازی نیست. هرشب کابوس می‌بیند که روبر آنتلم را تیر باران کرده‌اند. از این هم فراتر می‌رود و تصویر جسد او که در گودالی افتاده است لحظه‌ای از جلوی چشمانش کنار نمی‌رود. ترس و نفرت از آلمان و انتظار ویران‌گری که برای بازگشت همسرش می‌کشد او را از پای درنمی‌آورد، از او موجود دیگری می‌سازد. عشق در وجودش تبدیل به نفرت و سپس بی‌تفاوتی می‌شود. دیدن جسد شوهرش به واقعیت تبدیل می‌شود. جسد هم نیست، نه، موجودی است که از حالت انسانی خود تهی شده و تبدیل به چیز دیگری شده. چیزی که دوراس نمی‌داند چیست. روبر آنتلم را که وزنش از یک کودک هم کمتر شده و در تب بالای 40 درجه می‌سوزد همانند یک نوزاد نگهداری می‌کنند. به او حریره می‌خورانند و مدفوعش را که شبیه به گنداب بویناکی است تمیز می‌کنند. دوراس مدت‌ها از او مراقبت می‌کند و پس از بهبودی او و سرپاشدنش از او جدا می‌شود. همان‌طور که گفته شد جنگ او را تبدیل به انسان دیگری کرده است همان‌طور که روبر آنتلم با وجو بهبودی نشانی از گذشته‌ی خود ندارد. خواهرش توسط نازی‌ها از بین رفته و روبر با چوبدستی زیر بغلش آن هنگام که دوراس نیز رهایش می‌کند، می‌نشیند و به دوردست‌ها خیره می‌شود. البته دوراس تا آخر عمرش در تمام گفتگوهایش اعلام کرده که روبر آنتلم، تنها عشق زندگی‌اش است.
ژولیا کریستوا فیلسوف برجسته درفصل آخر کتابش «خورشید سیاه» به بررسی کتاب درد می‌پردازد و آن را محصول زمانه ما می‌داند:
«به بیان آگوستن قدیس ما در سلطه‌ی ترس گام برمی‌داریم.»
کریستوا می‌نویسد که امروز مالیخولیا تبدیل به انگیزش یک «نظریه بیان تازه» شده است؛ و تاکید می‌کند که تجربه دوراس، با نیستی، به معنایی شاعرانه، و نه به معنای فلسفی سر و کار پیدا می‌کند و از این رو مالیخولیا مطرح می‌شود. کریستوا بازگفتی از مارگریت دوراس آورده است: «به او گفتم که در سال‌های کودکی دردهای مادرم همه رویاهای من بود» (عاشق). کریستوا می‌گوید که این آغاز بحث است، چون ما تازه دانسته‌ایم که مالیخولیا تبدیل به انگیزه‌ی پنهان نظریه‌ی بیان تازه‌ای شده است.(3)


1- گِشتاپو (Geheime Staatspolizei = Secret State Police) (به آلمانی: Gestapo) نام اختصاری نیروی پلیس مخفی آلمان نازی بود، در طی حکومت آلمان نازی، گشتاپو مرکز اطلاعات نظامی آلمان بوده و در کنار اِس اِس به سرکوب مخالفین می‌پرداخت. این سازمان در سال ۱۹۳۳ به دستور هیتلر و از میان درس‌خواندگان و نیروهای امنیتی جمهوری وایمار تشکیل شد.
2- شبه‌نظامی (میلیشیا یا ملیشه) به نیروی نظامی ای گفته می‌شود که از شهروندان عادی تشکیل شده‌باشند.هدف از تشکیل این‌گونه نیروها دفاع یا اجرای قوانین اضطراری یا خدمات شبه نظامی در مواقع اضطراری است و به این‌گونه نیروها مزد دائمی داده نمی‌شود و مدت خدمت رسمی ندارند.در زبان‌های اروپایی به شبه نظامیان «میلیشیا» می‌گویند.اصطلاح میلیشیا را در فارسی در معانی نادقیق دیگری نیز به‌کار برده‌اند: برای نمونه:به افرادی که به صورت پاره‌وقت و یا در زمان نیاز به آنها با یک سازمان نظامی همکاری می‌کنند. میلیشیا گفته می‌شود
3- ساختار و تاویل متن – بابک احمدی – نشر مرکز

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی