پرینت

گزین‌گویه‌ها

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه مارگریت دوراس

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

گزینش: مینا حسین‌نژاد


خوب می‌دانم که د‌‌ل‌مشغولی‌های دیگری هم داری
غمگین هم هستی، می‌دانم، برای من البته مهم نیست
همین که دوستم داری از همه مهم‌تر است
بقیه‌اش مهم نیست؛ بی‌اعتنام دیگر

همین و تمام (1)- 3ژوئیه، ساعت 15، نوفل‌لوشاتو

 

حقیقت من کدام است؟
تو اگر می‌دانی بگو به من
از دست رفته‌ام.
نگاهم کن.

همین و تمام (2) - 31 ژوئیه

 

به گمانم که دیگر تمام است،
که عمرم به سر آمد.
نیستم دیگر.
به موجودی سراپا هول‌انگیز بدل شده‌ام.
مجموع نیست وجودم دیگر.
زود بیا.
لب و دهانیم نمانده، چهره‌ای نمانده.

همین و تمام (3)- اول اوت، بعد از ظهر


... حالا دیگر چیزهایی می‌دانم، از بعضی چیزها سر در می‌آورم. می‌دانم آنچه زن‌ها را بیش و کم زیبا جلوه می‌دهد نه لباس و جامه است، نه بزک، نه سرخاب و سفیداب، نه زیورآلات و نه حتی نادرگی. می‌دانم که چیز دیگری است، چه چیز، نمی‌دانم. ولی می‌دانم همانی نیست که زن‌ها می‌پندارند...

عاشق(4)


...خودتان هم می‌دانید که اگر در پی آفتاب هستید علتش این است که در شب بسر می‌برید، در تاریکی. چاره‌ی دیگری هم ندارید...

باغ‌گذر(5)

 

…فرصت پیدا کرده بود که یک جنایتکار شود. من فقط فرصت این را پیدا کرده بودم که به سینما بروم. آدم هرکاری از دستش برمی‌آید می‌کند…
دریانورد جبل الطارق(6)

 

 

....دیده‌ام که همه چیز باطل است، از پی باد دویدن است
دیده‌ام هر آن که تا شود، باز به پا نمی شود
دیده‌ام هر آن که ندارد به حساب نمی آید...
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 باران تابستان(7)

زن: خیال می‌کردم که در وجود هر مردی چیزی از عشقِ از دست رفته‌ی ما را می‌شود پیدا کرد...خیال می‌کردم که همین‌طوری می‌شود پیدا کرد، در وجود هر مردی، هرکه باشد...تنها از گرمای پوست تن...بار اول این طور بود
لاموزیکا دومین(8)

مهر بسیار باید، خیلی، تا بتوان مردها را دوست داشت. دوست داشتنِ مردها مهر بسیار می‌طلبد. بدون مهر نمی‌شود دوستشان داشت. نمی‌شود حتی تحملشان کرد.
حیات مجسم(9)

زن‌ها خیلی چیزها را تحریف می‌کنند. باهم که حرف می‌زنند حرفهاشان فقط در باب زندگی است، حیات مجسم. انگار از قدم نهادن به عالم معنوی منع شده‌اند
حیات مجسم(10)

این دختر جوان پرسه‌زن در شهر، با آن طرز راه رفتنش، انگار دختر مدرسه‌ای است، عابر خیابانی دراز با شیارهای مخصوص تراموای، پیمودن کوچه و بازار، پیاده‌روهای سیاه از جمعیت، راهی دراز برای رسیدن به مرد عاشق، رفتن به سوی میل اجتناب ناپذیر نقصان آور، در جوار مردی عاشق. این دختر از چیزی برخوردار است به نام آزادی که من آن را از دست داده‌ام.
حیات مجسم(11)

درباره‌ی نوشتن خیلی گفته‌ام ولی هنوز به آن پی‌نبرده‌ام.
حیات مجسم(12)

نوشتن، قصه نقل کردن نیست. نوشتن با قصه و حکایت فرق دارد. نوشتن یعنی گفتن همه چیز، یعنی گفتن داستان و فقد داستان، به طور توامان؛ گفتن داستانی که از طریق فقد داستان شکل می‌گیرد.
حیات مجسم(13)

نوشیدن الزاماً به معنی طالب مرگ بودن نیست، ابداً، گرچه نمی‌توان به نوشیدن ادامه داد و به نابود کردن خود واقف نبود.
حیات مجسم(14)

در خراب احوالیِ حاصل از میگساری، آنچه فکر خودکشی را پس می‌زند این است که بعد از مرگ دیگر خبری از نوشیدن نخواهد بود.
حیات مجسم(15)
الکل تسلی‌دهنده‌ی آدمی نیست، برعکس، کاری می‌کند تا آدم با سرگشتگی خود خو بگیرد، به قلمرویی قدم بگذارد تا حاکم بر سرنوشت خویش باشد. هیچ موجود بشری، هیچ زنی، هیچ شاعری و هیچ موسیقیدانی، هیچ اثر ادبی و هیچ پرده‌ی نقاشی نمی‌تواند جایگزین نقشی باشد که الکل در مورد انسان ایفا می‌کند: تصور آفرینش بزرگ
حیات مجسم(16)

آدمیزاد بی‌خدا مانده است. این خلا آشکار شده در شباب جوانی را هیچ‌چیز نمی‌تواند منکر شود. الکل این خلا موجود در عالم را تحمل‌پذیر می‌کند.
حیات مجسم(17)

ما تمام تعهداتمان را نادیده گرفتیم، تمام قواعد رایج در انواع را هم همین‌طور، با ناممکنیِ عشق مواجه شدیم، پا پس نگذاشتیم، نجات هم نیافتیم، عشقمان از دیار دور آمده بود، دور از تصورمان بود، غریبه بود با ما، به جد نمی‌گرفتیمش، حرمت قائل نبودیم. عشق را در همان هیئتی که ظاهر شده بود زیسته بودیم: ناممکن، به واقع ناممکن، بی‌واسطه، بی‌آنکه کاری کنیم تا از رنج بکاهیم، بی‌آنکه شانه خالی کنیم، بی‌آنکه نابودش کنیم، بی‌آنکه بگریزیم. و باز این همه کفایت نمی‌کرد.
حیات مجسم(18)

گاهی از نمردن متعجب می‌شوم: تیغی صیقل‌خورده، فرونشسته در عمق گوشت زنده‌ی تن، و آدمی تتمه‌ی هستی خویش را به روز و شب می‌زید.
درد(19)

1 و 2 و 3 – نوشتن، همین و تمام – مارگریت دوراس- قاسم روبین – نشر نیلوفر
4 – عاشق – مارگریت دوراس – قاسم روبین – نشر نیلوفر
5- باغ‌گذر – مارگریت دوراس- قاسم روبین – نشر نیلوفر
6- دریانورد جبل‌الطارق – مارگریت دوراس- پرویز شهدی – نشر نیلوفر
7- باران تابستان- مارگریت دوراس- قاسم روبین – نشر نیلوفر
8- لاموزیکا دومین - مارگریت دوراس- قاسم روبین – نشر نیلوفر
9 و 10 و 11 و 12 و 13 و 14 و 15 و 16 و 17 و 18 – حیات مجسم - مارگریت دوراس- قاسم روبین – نشر نیلوفر
19- درد - مارگریت دوراس- قاسم روبین – نشر نیلوفر

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 علي اميررياحي 1391-04-21 12:19
کار خوبي بود مينا جان.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی