پرینت

«احساس گناه» در داستان [کور و برادرش]-علیرضا عطاران (7)

نوشته شده توسط علیرضا عطاران. Posted in ویژه‌نامه‌ی آرتور شنیتسلر

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

«لكن او چون يك قرباني براي گناهان گذرانيد.»

«کتاب مقدس ـ عبرانيان ـ 10»

 

 

«آرتور شنیتسلر»، پزشک و نویسنده‌ی اتریشی در ماه مه سال ۱۸۶۲ در وین به دنیا آمد. او در رشته پزشکی تحصیل کرد، اما زیاد در این حرفه کار نکرد و به سوی نویسندگی کشیده شد. نخستین اثرش را در سن هیجده سالگی منتشر کرد. و از مهمترین آثار او می‌توان به مجموعه داستان «گريز به تاريكي» و داستان‌های بلند «بازی در سپیده‌دم» و «بئاتریس» و «رویا» [از این رمان فیلمی با نام «چشمان باز بسته» توسط استنلی کوبریک ساخته شده است.] اشاره کرد.

مهمترین ويژگی این نویسنده، تأثیر روان‌شناسی در نوشته‌هایش است. به عبارتی اگر  به تعریفی از رمان «روانشناختی» قائل باشیم که می‌گوید: رمانی که به احساسات، عواطف و ويژگی‌های ذهنی و روانی شخصیت‌ها و مهمتر به انگیزه‌ها و چرایی رفتار آن‌ها توجه نشان می‌دهد، بی‌گمان نویسنده از اين شيوه بيشترين بهره را براي تحليل و خلق شخصيت‌های داستانی‌اش به عمل آورده است. اما این همه توانایی نویسندگی او نیست، بلکه دو ويژگی مشخص دیگر در آثار او قابل مشاهده است.

نخست آن‌که «آرتور شنیتسلر»؛ علاوه بر این‌که به تجزیه و تحلیل روانی شخصیت‌هایش می‌پردازد، به ارزش‌های اخلاقی نیز توجه خاصی نشان می‌دهد. برای همین در اکثر داستان‌هایش؛ سعی می‌کند که لایه‌های عمیق‌تر شخصیت‌هایش را بکاود، تا به کشف امکانات نهاییِ روح انسانی نائل آید.

به عنوان نمونه در داستان «فرولاین الزه»، روایت دختر جوانی است که برای نجات جان پدرش از شر طلب‌کارانش، دست به سوی مرد ثروتمندی دراز می‌کند، اما با پیشنهاد نامشروع مرد مواجه می‌شود. تا آنکه زن در یک تناقض درونی گرفتار شده و در نهایت اقدام به خودکشی می‌کند.

یا در داستان «رویا» ـ که فیلمی نیز از روی آن ساخته شده است ـ مضمون داستان در باره انحطاط اخلاقی و زوال خانواده است. به عبارتی بحرانی که در زندگی زناشویی زن و مرد جوانی اتفاق می‌افتد، خود معلول پوچی و بیهودگی زندگی جامعه بورژوازی است.

اما دومین ويژگی نویسنده، آنجاست که گرچه او سعی می‌کند، لایه‌های عمیق‌تر شخصیت‌ها را بکاود، اما این کاوش و جستجو؛ بطور مشخص در متن واقعیت زندگی جریان دارد. ويژگی که شاید بتوان نام آن را «رئالیسم اخلاقی» گذاشت. تا جایی که در بیشتر داستان‌های او ـ شاید هم همه نوشته‌هایش ـ با پیچیدگی‌های ذهنی؛ از آن نوع که در آثار نویسندگان ذهنی وجود دارد، روبرو نیستیم.

در اینجا اشاره به این نکته لازم است که گرچه ادبیاتی که بخواهد مردم را با عدالت اخلاقی درگیر کند، کم نبوده‌اند. اما شاید اعمال «رئالیسم اخلاقی» در آثار هیچ یک از نویسندگان دیگر بدین‌گونه مطرح نشده است. نویسنده‌ای که خواننده را درگیر زندگی اخلاقی کند، از او بخواهد که انگیزه‌هایش را به محک بکشد و اشاره کند: واقعیت آن چیزی نیست که تحصیلات قراردادی خواننده به او آموخته است. و مهمتر پرسش‌هایی اساسی در باره آدمی را در ذهن مخاطب ایجاد کند، پرسش‌هایی که ما را در راه تصفیه‌ی انگیزه‌ها رهبری کنند و بپرسد که در ورای غرایز پسندیده‌ی ما چه چیزی ممکن است نهفته باشد. چون هیچ چیز مهم تر از این نیست که دریابیم در پشت آن غرایز چیزی نهفته است.

اما اوج کار نویسنده در داستان «جرونيموي كور و برادرش» قابل مشاهده است. جایی که نویسنده بدون آنکه به سوی داستان «روان‌شناختی» کشیده شود، داستانش را به شیوه‌ای واقعی ـ رئالیسم ـ یعنی در متن زندگی حقیقی خلق می‌کند. ضمن اینکه تم مشخص «اخلاق» در این داستان بطور برجسته قابل مشاهده است. تا جایی که صفت «رئالیسم اخلاقی» آن را از دیگر آثارش متمایز می‌کند. اما پیش از آن که بیشتر در باره این داستان بنویسم؛ بهتر است خلاصه‌ای از داستان را شرح بدهم.

داستان ««ژرونیمو کور و برادرش» یکی از داستان‌های مجموعه «گريز به تاريكي» است. در این داستان با زندگی دو برادر سرگردان مواجه هستیم که با نوازندگی و  تکدی گری گذران می‌کنند.

نویسنده شرح می‌دهد که پریشانی دو برادر از زمانی آغاز شد که پدرشان دچار مشکل مالی می‏شود. آنگاه پس از مرگ پدر، آن دو مجبور می‏شوند آنچه دارند، بفروشند تا بتوانند قرض‌های پدر را بپردازنند. سپس دوران سختی را پشت سر می‌گذرانند. آنوقت از آنجا که نمی توانند کاری پیدا کنند؛ ـ بخصوص که برادر کوچکتر نقص عضو دارد و از رفتن به مدرسه نیز امتناع کرده است. به ناچار برادر  کور نوازندگی می‌کند و برادر بزرگ نیز کمک و همراهش است؛ و به نوعی از او مراقبت می کند. اما این که چرا برادر بزرگتر او را رها نمی‌کند و پی سرنوشت خود نمی‌رود، همان تم و مضمون داستان است که در پایین به آن اشاره خواهم کرد.

باری در ادامه داستان می‌خوانیم که برادران به مسافرخانه‌ای وارد می‌شوند، تا برای مسافران و رهگذرانی که از آنجا گذر می‌کنند، نوازندگی کرده و پولی دریافت کنند. آنوقت یکی از مسافران موقع رفتن؛ یک سکه یک‏ فرانکی به برادر بزرگتر می‌دهد و بعد در یک فرصت مناسب، نزد برادر کوچکتر ـ کور ـ می‌رود و می‏گوید:

«حواس‌ات باشد؛ یک موقع گول نخوری!»

[برادر کور] می‏پرسد: «چرا؟»

[مسافر] می‏گوید:

«به برادرت یک سکه ی طلا دادم.»

شکل‌گیری داستان با این حادثه آغاز می‌شود. یعنی برادر کور که حالا تحت تأثیر دروغ مسافر قرار گرفته؛ نزد برادر بزرگتر می‌رود و می‌گوید:

ـ «سکه طلا را بده تا لمس‌اش کنم. خیلی وقت است‏ طلا دستم نگرفته‏ام!»

کارلو [برادر بزرگ] می‏گوید:«چه طلایی؟»

ژرونیمو [کور] می‏گوید:«طلایی که طرف داده بود!»

ـ  کارلو با تعجب‏ می‏گوید: «طلاییِ نداده بود! کدام طلا؟»

آنجاست که نسبت به برادرش بدبین می‌شود. این بدبینی زمانی به یقین مبدل می‌شود که برای آن دلیل پیدا می‌کند. یعنی می‌پندارد؛ چون برادرش با دختر خدمتکار مسافرخانه سروسری پیدا کرده، پس می‌خواهند طلا را با همدیگر خرج کنند.

از اینجا به بعد؛ نویسنده دپگر کاری به ذهن و افکار برادر کوچکتر ـ کور ـ کاری ندارد، بلکه سعی می‌کند به درون شخصیت برادر بزرگتر نفوذ کند، و تشویش‌ها و عذاب وجدان او را نشان دهد. یعنی بگوید که آدمی است سرگشته، ناامید و دل شکسته، با روحی مملو از احساس گناه. و مهمتر ناتوان در برابر سرنوشت قرار گرفته است.

اما این چه عاملی است که باعث شده برادر بزرگ نتواند خودش را از این ماجرا بیرون بکشد، چه احساسی است که در ذهن و روان او جا خوش کرده و به هیچ وجه توان کنار آمدن با آن را ندارد.

نویسنده در ابتدای داستان از ذهن برادر بزرگ؛ بدینگونه روایت می‌کند:  سال‌های دور؛ زمانی که دو برادر مشغول بازی بودند، برادر بزرگتر یک تیر پرتاب می‌کند که این تیر به طور اتفاقی به چشم برادر کوچکتر می‌خورد و باعث نابینایی او می‌شود. برادر بزرگ که خود را مقصر می‌داند؛ این «احساس گناه» چنان در ذهنش تأثیر بدی می‌گذارد که نمی‌تواند خود را ببخشد، و مدام این «احساس گناه» او را رنج می‌دهد. و این همان «پی‌رنگ» داستان است.

نویسنده باز روایت می‌کند: برادر بزرگتر پس از این اتفاق؛دوران سختی را می‌گذراند، حتا تصمیم می‌گیرد خودکشی کند. اما زمانی که برای اعتراف؛ نزد کشیش می رود. از کشیش ـ شاید هم از ندای وجدانش ـ می‌شنود:

ـ «به جای فکر کردن‏ به خودکشی، وظیفه‏ات این است که زنده بمانی. و تا وقتی زنده‏ هستی، در خدمت برادرت باشی.»

اکنون در اوج داستان؛ وقتی برادر بزرگ می‌بیند که مورد اتهام خیانت قرار گرفته است، اتهامی که نه می‌تواند آن را از خودش بزداید، از سویی دلش نمی‌خواهد ـ بخاطر همان احساس گناه ـ برادر را ترک کرده و او را رها کند. پس دچار بحران می‌شود و دست به رفتاری می‌زند که درون‌مایه داستان را می‌سازد.

برادر بزرگ تصمیم می گیرد از دو نفر از مسافرانی که تازه به مسافرخانه آمده بودند، دزدی کند. او پس از اینکه موفق می‌شود؛ سکه ای طلا بدزدد و آن را به برادرش بدهد. برای این که دزدی‌اش لو نرود؛ صبح خیلی زود دوتایی از مسافرخانه خارج می‌شوند. بین راه برای این که دل برادر کورش را به دست بیاورد می‌گوید:

«این سکه را به این خاطر به تو ندادم که یک وقت‏ آن را گم نکنی و یا خرجش نکنی.»

اما با اینکار نه تنها سوءظن برادر کوچکتر نسبت به او رفع نمی‌شود که بدبین‌تر می‌شود. و این طنز تلخ داستان است.

آنوقت این سرخوردگی تازه با بحرانی که از پیش در ذهن برادر بزرگتر چنگ انداخته بود، عذاب و آزردگی او را دو چندان می‌کند. زمانی که در می‌یابد؛ این دلیل نتوانسته توجیه مناسبی باشد، مهمتر دزدی‌اش ـ که به نوعی خودش را قربانی کرده است؛ـ اما این کار نه تنها سودی برایش نداشته که برادرش را نسبت به او بدبین‌تر کرده است.

پایان داستان با درون‌گرایی ذهنی برادر بزرگ ادامه پیدا می کند، تا این‌که حادثه‌ای رخ می‌دهد. یعنی ژاندارمی مسلح آنها را دستگیر می‌کند. آنوقت در بین راه همه چیز برای برادر کور مکشوف می‌شود. پس به یکباره می‌ایسند و گیتارش‏ را می‏اندازد. آنگاه برادر بزرگ را بغل می‏کند و می‏بوسد.

برادر بزرگ که هنوز باور نکرده است، اما همین که:

«لبخند برادرش را آمیخته با یک حالت مهربانی و خوشوقتی دید و این حالت را ندیده بود مگر در هنگام بچگی او. باورش شد که او دوباره برادر خود را به چنگ آورده بود. آه، ...نه. بهتر از این، دل او به دست آورده بود.»

شاید هم در آن لحظه زیر لب نجوا کرد: «لكن او چون يك قرباني براي گناهان گذرانيد.»

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی