پرینت

یادداشتی بر "رُمان کوتاه رویا" از "آرتور شنیتسلر" و فیلم "چشمان باز-بسته" از "استنلی کوبریک"-ترجمه از: ملیحه بهارلو

نوشته شده توسط ملیحه بهارلو. Posted in ویژه‌نامه‌ی آرتور شنیتسلر

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

نوشته‌ی "راینرجِی. کائوس"

Rainer J. Kaus

University Of Cologne

 

منبع زبان اصلی

 

رمان کوتاه "رویا" (Dream Novella) از آرتور شنیتسلر(Arthur Schnitzler) و فیلم "چشمان باز-بسته" (Eyes Wide Shut ) از استنلی کوبریک (Stanley Kubrick)، از یک طرف شباهت بسیاری به هم دارند و از طرف دیگر، خیلی با هم فرق دارند.استنلی کوبریک وقایع داستان را از وین در آستانه‌ی قرن بیستم به نیویورک در آستانه‌ی قرن بیست‌و‌یکم منتقل کرده است. قهرمان‌های اصلی کتاب، زوج فریدولین(Fridolin) و آلبرتینه(Albertine) هستند که به ویلیام(بیل) و آلیس تغییر نام داده‌اند و تام کروز(Tom Cruise) و نیکول کیدمن (Nicole Kidman) نقش آن‌ها را بازی می‌کنند. تابوها و مشکلات روابط نامشروع در ازدواج، در وین در آن برهه‌ی خاص از زمان، جزیی از رمان رویا است که حذف آن، حذف بخش ناچیزی از حال‌و‌هوا و فضای فانتزی رمان وینی است که با قرار دادن آن در نیویورک کنونی به پیام جدیدی تفسیر و تبدیل شده است.

سؤالات مشخصی در رابطه با محدوده‌ی بین واقعیت و خیال، و وابستگی متقابل آن‌ها در فیلم می‌تواند مطرح شود. فریدولین و آلبرتینه هرکدام در تلاش برای برآورده کردن امیال سرکوب‌شده‌ی خود هستند، فریدولین در واقعیتی خواب‌گونه و آلبرتینه در خوابی نزدیک به واقعیت. نسبتِ واقعیت در رویای آلبرتینه و نسبتِ خیال در واقعیت فریدولین، به‌طور دقیقی توسط کوبریک مورد پرسش قرار گرفته است.

قرار است با پهلوی هم قرار دادن جزء‌به‌جزء فیلم و کتاب، در آن‌هاتجدید‌نظر کنم. داستان زناشویی و ازدواج، از ابتدای تاریخ تا کنون، همیشه محدودیت‌هایی داشته و علیرغم آزادی در زمینه‌های مختلف، فروپاشی تابوها و تغییرات در ارزش‌های اخلاقی، تمایل برای داشتن رابطه‌ی نامشروع جنسی در ازدواج، نه تنها شدت خود را از دست نداده، بلکه توسط تمایلات، احساسات و خیال‌های ناخودآگاه ما، پیوسته درمعرض خطر است. آرتور شنیتسلر که دکترای پزشکی داشت، به‌خاطر توصیفات هوشمندانه‌اش از فرایندهای روانی، مورد تحسین "زیگموند فروید" (Sigmund Freud) قرار گرفته بود. آن‌ها باهم دوست نبودند، اما احترام زیادی برای یکدیگر قائل بودند. گفته می‌شود که تنها هم‌بازی بودن بچه‌های فروید و شنیتسلر، فرصت ارتباط بین آن دو را فراهم می‌کرده است.

آرتور شنیتسلر در سال 1862 در وین به‌دنیا آمد و در 1931 در همان‌جا درگذشت. رمان "رویا"ی او اولین بار در سال 1925 در مجله‌ی "خانم" (Die Dame) در شماره‌های ماه دسامبر 1925 و مارس 1926 چاپ شد. در همان سال، رمان توسط انتشارات "فیشرورلاگ" (Fischer Verlag) در برلین به‌صورت کتاب، منتشر شد. داستان درباره‌ی یک زن و شوهر بورژوا است که در موقعیت خوبی قرار دارند. مرد، سی‌وپنج سال دارد و دکتر است، در یک کلینیک بیماران‌اش را عمل می‌کند و به آن‌ها رسیدگی می‌کند. زن، چند سال جوان‌تر از مرد است و به‌نظرمی‌رسد که کاملا غرق در وظایف‌اشبه‌عنوان همسر و مادر است.

قالب زمانی داستان، سی‌وچهار ساعت است که از ساعت نه شب شروع می‌شود، از جایی که دختر کوچک خانواده، درحال خواندن یک افسانه با صدای بلند است و در بین خواندن آن به خواب می‌رود. (این افسانه، نقش مهمی در کتاب دارد. موتیف‌های اصلی کتاب یعنی شب، تنهایی، سفر و ماجراجویی، در همین اول داستان و در این افسانه مطرح می‌شوند و در آینده از آن‌ها استفاده می‌شود، مثلا کشتی بادبانی در افسانه، یک‌بار دیگر در رویای آلبرتین ظاهر می‌شود. ارتباط بین رویا، خاطره، واقعیت بیرونی و درونی در کتاب با این افسانه، باید در یک مطالعه‌ی جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.) وقتی پدر کتاب را می‌بندد و می‌گوید که وقت خواب است، دختر کوچک یک‌دفعه با وحشت از خواب بیدار می‌شود. پرستار می‌آید و دختر را به تخت‌اش می‌برد. هنگامی که پدر و مادر تنها می‌شوند، درباره‌ی بالماسکه‌ی شب قبل و آن‌چه در جو اغواکننده‌ی مهمانی بر آن‌ها گذشته بود، حرف می‌زنند. به یکدیگر می‌گویند که چگونه دوباره تمایل به رابطه با کس دیگری را داشته‌اند و چطور در رویارویی با این موضوع، راحت و آزاد بوده‌اند و حتی تا شب بعد از مهمانی هم همچنان مجذوب و شیفته‌ی عشقی بوده‌اند که مدت‌ها بوده تجربه نکرده بوده‌اند.

مکالمه‌ی آن دو کم‌کم کشیده می‌شود به آرزوها و خیال‌های مخفیانه‌ی دیگرشان که آلبرتینه در ابتدا شروع به صحبت درباره‌ی آن می‌کند و از کشش اروتیک‌اش به مرد جوانی صحبت می‌کند که در طول آخرین سفرشان به دانمارک، در هتل دیده است و این کشش و علاقه، بعد از دیدن علاقه از طرف مقابل، به آلبرتین خیلی چیزها داده است. حتی در آن دوره، احساس نزدیکی بیش‌تری به فریدولینمی‌کرده و از بودن با او لذت بیش‌تری می‌برده است. در پاسخ به سؤال درباره‌ی تجربیات این چنینی از طرف مرد، او از دختر خیلی جوانی با موهای روشن رها شده بر شانه‌اش می‌گوید که در ساحل دیده بود و علیرغم کشش دوطرفه، به مرد دستور داده بود که از او دور شود. وقتی مکالمه‌ی فریدولین و آلبرتینه به پایان رسید، روابط‌شان تیره شده بود و هرکدام منتظر بود دیگری کاری بکند و فضا را عوض کند. اما آلبرتینه فکر می‌کرد که در آینده هم باید در مورد چنین چیزهایی صحبت کنند.

در این هنگام خدمتکار در می‌زند و به فریدولینمی‌گوید که باید فورا برای معاینه به بالین یک بیمار برود. خدمتکار پالتوی پوست او را می‌آورد و او به سرعت، همسرش را ترک می‌کند، درحالی ‌که افکارش جای دیگری است. وقتی که به خانه‌ی بیمارش می‌رسد، بیمار، مُرده است. او جواز دفن را صادر می‌کند و پنجره را باز می‌کند تا هوای گرم بهاری وارد اتاق شود. ناگهان "ماریانه" (Marianne) دختر مرد مرحوم، علاقه و میل‌اش را به او آشکار می‌کند. علیرغم این فکر سریع که اگر دختر، معشوقه‌ی او بود، زیباتر به‌نظرمی‌رسید، احساسات‌اش نسبت به او همچنان بی‌تفاوت باقی می‌مانند. بعد از به صدا درآمدن زنگ خانه و وارد شدن نامزد ماریانه به اتاق، فریدولین که از آن موقعیت خلاص شده، خانه را ترک می‌کند. آن‌ها را با هم تنها می‌گذارد و بدون داشتن هیچ مقصد معینی در دل شب شروع به راه رفتن می‌کند.

در راه، به عده‌ای دانش‌آموز مست برمی‌خورد که تلوتلو می‌خورندو یکی از آن‌ها به او تنه می‌زند، مرد بی‌خانه‌ای را روی نیمکت یک پارک می‌بیند، و یک فاحشه‌ی خوش ‌قیافه‌ی ریز نقش، نظر او را به خود جلب می‌کند. او با زن به خانه‌اش می‌رود، اما به‌خاطر کمرویی و شرمی که علت‌اش را نمی‌داند، نمی‌تواند به زن، تمایلی داشته باشد.

زن را به طرف خودش می‌کشد و شروع به عشق‌بازی با او می‌کند، همان‌طور که ممکن است به هر دختر معمولی یا زنی که عاشق‌اش است، عشق بورزد. زن، مقاومت می‌کند و احساس شرم می‌کند، و سرانجام، فریدولین از او دست می‌کشد.

وقتی به خیابان برمی‌گردد، سعی می‌کند شماره‌ی خانه را به خاطر بسپرد تا روز بعد برای او شراب و شکلات بفرستد.

به راهش ادامه می‌دهد و به یک قهوه‌خانه‌ی سطح پایین می‌رسد. در آن‌جا یکی از دوست‌های قدیمی‌اش را می‌بیند که با هم در رشته‌ی پزشکی درس خوانده بودند، اما او هرگز موفق نشده بود تحصیلات‌اش را به پایان برساند و به‌جای آن، پیانیست خیلی خوب و بااستعدادی شده بود. اسم او "ناختیگال" (Nachtigall) است. ناختیگال یک‌دفعه به یاد بدهی هشت ‌سال پیش‌اش به او می‌افتد که حالا می‌تواند آن را از کیف پُر از پول‌اش پرداخت کند.

فریدولین از این موضوع تعجب می‌کند و کنجکاو می‌شود. ناختیگال می‌گوید برای یک محفل خصوصی و محرمانه در جایی که خودش هم نمی‌داند کجاست، پیانو می‌نوازد. بعد از اصرار بیش از حد فریدولین، ناختیگال موافقت می‌کند که او را با خودش به آن محفل ببرد و رمز عبور را به او می‌گوید. اما قبل از آن، فریدولین باید یک دست لباس مخصوص و ماسک تهیه کند.

طبق پیشنهاد اجاره‌‌دهنده‌ی لباس، فریدولین خرقه‌ی مخصوص راهب‌ها را انتخاب می‌کند. در مورد اتفاقاتی که بین او، اجاره‌دهنده‌ی لباس و دخترش می‌افتد، در این‌جا خیلی گذرا صحبت می‌شود. دختر، لباس دلقک‌ها را پوشیده و به نظر می‌رسد دیوانه باشد. او امیال اروتیک فریدولین را تحریک می‌کند.

یک کالسکه با کالسکه‌ران‌اش که با کلاه نوک‌تیز و دراز و لباس سراسر سیاهی، بی‌حرکت بالای کالسکه نشسته است، جلوی بنگاه اجاره‌ی لباس ایستاده است و فریدولین را به یاد کالسکه‌ی تشییع جنازه می‌اندازد. این همان کالسکه‌ای است که ناختیگال را به مکان ناشناس می‌برد. فریدولین به سرعت کالسکه‌ای می‌گیرد و پشت سر ناختیگال به خانه‌ی ویلایی خارج شهر می‌رود. اسم رمز ورود به خانه "دانمارک" است که او را به یاد خیال‌های اروتیک خود و آلبرتینه در طول آخرین سفرشان به دانمارک می‌اندازد.

سپس جو اسرارآمیز خانه، او را احاطه می‌کند. زنان نقاب‌دار و شوالیه‌ها در لباس‌های رنگارنگ، قدم‌زنان بالا و پایین می‌روند.

اتاق مقابل از نور خیره‌کننده‌ای اشباع شده بود و در آن‌جا خانم‌ها بی‌حرکت ایستاده بودند، هرکدام با یک سر بنده‌ی تیره که سر، پیشانی و گردن‌شان را می‌پوشاند و یک نقاب توری سیاه روی صورت‌شان، درحالی‌ که قسمت‌های دیگر بدن‌شان کاملا برهنه بود. چشمان حریص فریدولین میان اندام‌های باریک و زیبا و هیکل‌های جوان و اندام‌هایی در غایت شکوفایی سرگردان بود؛ و در حقیقت، هرکدام از این اندام‌های برهنه، هنوز به‌صورت یک راز باقی مانده بودند و از پشت نقاب‌ها، چشم‌هایی درشت با نگاه‌هایی ژرف و عمیق و رازآلود به ‌سوی او می‌درخشیدند و لذت سیری‌ناپذیر تماشا به درد تقریبا تحمل‌نکردنیِ اشتیاق تبدیل می‌شد.

ناگهان یک بانوی لاغر و جوان به او نزدیک می‌شود، صدایش به‌نظر آشناست، اما صورت‌اش پشت نقاب، مخفی است. به او اخطار می‌کند که فورا خانه را ترک کند، اما فریدولین می خواهد با او بماند و علیرغم خطری که زن به آن اشاره کرده، از او می‌پرسد که می‌تواند دوباره او را ببیند یا نه؟ او امتناع می‌کند. از فریدولین درباره‌ی رمز داخل خانه سؤال می‌کنند، اما او فقط رمز ورود را می‌داند، نه رمز خانه را. از او خواسته می‌شود که نقاب‌اش را بردارد. در ابتدا نمی‌پذیرد و بانویی که لباس راهبه پوشیده، اعلام می‌کند که حاضر است گناه او را به گردن بگیرد، اما فریدولین که می‌خواهد مانع این کار شود، اعلام می‌کند که آماده است نقاب‌اش را بردارد، اسم‌اش را بگوید و همه‌یعواقب‌اش را می‌پذیرد. زن از او تقاضا می‌کند که این کار را نکند، زیرا این کار باعث نجات‌اشنمی‌شود.

و درحالی‌که به سمت دیگران برمی‌گشت، گفت: "من این‌جا هستم، در اختیار شما، همه‌ی شما!" و لباس تیره‌اش، انگار که به‌صورتیسحرآمیز از تن‌اش به زمین افتاد و با بدن سفید و درخشان‌اش، راست ایستاد. قبل از این‌کهفریدولین بتواند چهره‌اش را ببیند، توسط دیگران به بیرون رانده شد. به اطراف‌اش نگاه کرد و سعی کرد همه‌چیز را خوب به‌خاطر بسپارد تا بتواند آن خانه را دوباره پیدا کند.

کالسکه از مسیر پیچیده‌ای او را به شهر برگرداند. حتی خود کالسکه هم با پنجره‌های تیره و مات‌ و درهای قفل شده‌اش تصویر وهم‌آلود و ترسناکی داشت، درهایی که به‌نظرمی‌رسید از طریق یک مکانیزم نامرئی، خودبه‌خود باز می‌شدند.

دوباره به آن‌چه که در انجمن مرموز بر او گذشته بود، فکر کرد و با خودش عهد کرد که تا آن زن زیبا را دوباره پیدا نکرده، از پا ننشیند، زن زیبایی که با برهنگیخیره‌کننده‌اش او را مجذوب خود کرده بود. تازه در آن لحظه بود که به یاد آلبرتینه افتاد و احساس کرد که مجبور است او را هم دوباره به‌دست بیاورد؛ اما آلبرتینهنمی‌توانست مال او باشد، مگر این‌که با هر زنی که آن شب دیده بود، به او خیانت کند، باید با آن زن برهنه، با دلقک، با ماریانه، و با آن فاحشه‌یکم‌سن‌و‌سال در آن خیابان باریک بخوابد تا بتواند دوباره آلبرتینه را به‌دست بیاورد.

فریدولین ساعت چهار صبح به خانه می‌رود و آلبرتینه را می‌بیند که با آرامش در خواب است، ولی یک‌دفعه با صدای خنده‌ی ناگهانی و بلند خودش از خواب بیدار می‌شود و فریدولین از او می‌خواهد که خواب‌اش را تعریف کند.

در این رویا، در موقعیت‌های مختلف، انگار موازی با تجربیات فریدولین در شب گذشته، آلبرتینه در میان خیالاتاروتیک‌اش زندگی می‌کند. این خیالات ورای مرزهای معمولی‌ می‌روند و از لحاظ شدت، با هیچ چیزی که او تا به حال در بیداری حس کرده است، قابل مقایسه نیستند. او به فریدولینمی‌گوید:

"یقینا در زندگی آگاهانه‌ی ما چیزی پیدا نمی‌شود که از لحاظ سبکبالی و آزادی، با خوشبختی مطلقی برابری کند که من در این خواب احساس می‌کردم. و با این‌حال، در تمام آن مدت، حتی برای یک لحظه از تو غافل نبودم."

هوس‌های او در آن مجلس عیش‌ونوش در خواب‌اش، با یک سری امیال سادیستی تشدید می‌شوند و اوج آن در به صلیب کشیده شدن فریدولین است که او بدون هیچ احساس ترحم و دلسوزی‌ای اجازه می‌دهد این اتفاق بیفتد.

"می‌خواستمدرحالی‌که تو را به صلیب می‌کشیدند، حداقل صدای خنده‌ی مرا بشنوی. بنابراین تا جایی که می‌توانستم، بلند و پرسروصدا خندیدم. فریدولین، این همان خنده‌ای بود که با آن از خواب بیدار شدم."

برخی از نویسنده‌ها سعی می‌کنند رویای آلبرتینه را در حد یک مانیفست ببینند. این منجر به پیچیدگی‌ها و اظهارات خیلی متناقضیمی‌شود. مثلا در تفسیر "ویلیام ایچ. رِی" (William H. Rey)، هیچ ارجاعی به این حقیقت نیست که رویا از طریق صحبت کردن درباره‌ی آن توضیح داده می‌شود و درک می‌شود. بنابراین آن‌طور که "رِی" می‌گوید، رویا تنها عاملی برای حذف "شرم و کمرویی حاصل از آگاهی" و "رهایی از شهوت جنسی" نیست، بلکه مکانیزم‌هایپیچیده‌ای مثل خلاصه کردن رویا، جایگزین کردن آن با چیزهای دیگر، تغییر مکان آن، وارونه نشان دادن حقیقت، و مهم‌تر از همه، سانسور رویا را نیز شامل می‌شود.

فریدولین تصمیم می‌گیرد از آلبرتینه انتقام بگیرد و حتی از او جدا شود. صبح روز بعد، خرقه‌ی راهب و کلاه زائر را که باید به اجاره‌دهنده‌ی لباس برگرداند، برمی‌دارد.

او روی برنامه‌ی آن روز خود با دقت و جزئیات کامل کار کرده است.

اما به‌هرحال فراموش می‌کند نقاب را با خودش ببرد. این اشتباه بعدا باعث می‌شودآلبرتینه به ماجرای فریدولین در آن شب پی ببرد. البته این حدس و گمان می‌توانستبه‌صورت دیگری آشکار شود، مثلا آلبرتینه از طریق خواندن خاطرات روزانه‌یفریدولین از ماجرا باخبر شود.

این اشتباه، تنها ارجاع به تفکر فرویدی نیست. کاملا واضح است که شنیتسلرهمه‌ی انواع تفسیرهای عمیق روانی را در کار خود می‌آورد، برای نمونه می‌توان از مطالعه‌ی "هرتاکروتکف" (HerthaKrotkoff) روی رمان رویا نام برد.

هرکسیمی‌توانست به آسانی وسوسه شود که از ویژگی‌های معمول در عنوان و تم کارهای فروید و شنیتسلر، تصویرهای گسترده و غیرضروری بسازد. ایده‌ی قرار دادن تفسیرهای علمی فروید از رویا در قالب یک رمان، خیلی کمک‌کننده است.

برای نویسنده‌های دیگر، ارتباط با نظریه‌هایفروید اغلب تا حدی گریزناپذیربه‌نظرمی‌رسد. این نشان‌دهنده‌ی امکانات و محدودیت‌های "رویا" در مقابل "واقعیت" است.

نکته‌ی دیگر این است که ممکن است موفقیت‌های اصلی شنیتسلر در این خصوص به‌راحتی نادیده گرفته شوند. شواهد روشنی وجود دارد مبنی بر این‌کهشنیتسلر قبلا در سال 1880 از بینش‌های عمیق روانی، در ادبیات استفاده کرده بوده، یعنی خیلی قبل‌تر از انتشار "تفسیر خواب" (Interpretation Of Dreams) فروید در سال 1900. طرح ناتمام شنیتسلر با عنوان "شب بهاری در اتاق کالبدشکافی" (Spring Night In The Surgery Theater)شاهدی بر این ادعاست که بیست سال قبل از "تفسیر خواب" نوشته شده بود. بدون اغراق باید گفت که حتی قبل از 1894، نوشته‌هایشنیتسلر همان بینش‌ها و عقایدی را آشکار می‌کرده که در کارهای بعدی‌اشبه‌عنوان عقاید تحت تأثیر فروید از آن‌ها نام برده‌اند. مشخصا می‌توان از این ویژگی‌های اصلی در کارهای او نام برد: اعماق پنهان شخصیت، سطوح مختلف آگاهی، غلبه و سلطه‌ی ضمیر ناخودآگاه بر ضمیر آگاه و هوشیار، تردید درباره‌ی آزادی اراده، آگاهی از اهمیت رویاها، تأثیر عظیم تجربیات کودکی بر رشد و پیشرفت برداشت‌های جنسی و اهمیت روانی تأثیرات جنسی.

"کینیتزگا" (Kenneth Segar) عقیده دارد شنیتسلر نسبت به دیگران درک عمیق‌تری از زندگی مردم دارد و علت آن هم شغل اولیه‌اشبه‌عنوان پزشک است؛ ولی او هم به شباهت‌هایی بین فروید و شنیتسلر در واژگانی که به‌کارمی‌برند، اشاره می‌کند. به‌عنوان مثال، یک چیز مشخصا قابل‌توجه، مفهوم شنیتسلر از "آگاهی میانی" (Middle Consciousness) است که آن را به‌صورت یک موقعیت متوسط تعریف می‌کند و درست مثل مفهوم "قبل از خودآگاهی"(Preconscious) فروید است. این یک حالت نیمه‌آگاهانه بین "ناخودآگاهی" و "قبل از خودآگاهی" است که "مایکل شفِل" (Michael Scheffel) آن را دقیقا در بازجویی دوطرفه‌یفریدولین و آلبرتینه از یکدیگر می‌بیند.

فریدولین، قهرمان داستان، علاوه بر انجام وظایف پزشکی‌اش، همه‌یمکان‌های شب قبل را بعد از اعتراف رویای آلبرتینه جستجو می‌کند. اما این گردش برای او فقط مجموعه‌ای از ناامیدی به‌همراه دارد. دنبال ناختیگالمی‌گردد، ولی او کاملا ناپدید شده است. وقتی لباس را به اجاره‌دهنده‌ی لباس تحویل می‌دهد، دختر او را یک بار دیگر می‌بیند و مجبور است بپذیرد که دخترک، فاحشه‌ای بیش نیست. شکلات‌هایی که می‌خواهد به فاحشه‌ی جوان، "میتسی" (Mizzi) بدهد، شخصا نمی‌تواند به دست‌اش برساند، زیرا در این اثناء، دختر در بیمارستان بستری شده است. می‌خواهد با بودن با ماریانه، دختر مرد مرحوم، از آلبرتینه انتقام بگیرد، اما وقتی دوباره ماریانه را می‌بیند، یک بار دیگر خودش را نسبت به او بی‌تفاوتمی‌یابد و باز هم با ناامیدی خانه‌ی او را ترک می‌کند.

در واقع، فریدولینیک‌جور زندگی دوگانه را برای خود تصور می‌کند: از یک‌سو یک دکتر قابل اعتماد، پُرکار و درحال پیشرفت، یک همسر نجیب، مرد خانواده و پدری مهربان، و در عین حال یک مرد بی‌بندوبار و شهوت‌ران، و بی‌اعتنا به احساسات دیگران که فقط به دنبال هواوهوس خودش است.

این چشم‌انداز در آن لحظه برای او به طرز عجیبی مطبوع و دلپذیر بود، و چیزی که همه‌یاین‌ها را برای‌اشدلپذیرترمی‌کرد این بود که قصد داشت بعدها، زمانی که آلبرتینه خودش را در پناه زندگی آرام خانوادگی و زناشویی‌اش، امن و آسوده تصور می‌کرد، خونسرد و لبخندزنان به گناهان خود نسبت به او اعتراف کند تا انتقام عمل تلخ و ننگینیکه همسرش در خواب، نسبت به او روا داشته بود را بگیرد.

سعی می‌کند دوباره آن خانه‌یویلایی را پیدا کند، جایی که در آن، زیبایی واقعی را دیده بود، و به‌راستی پیدایش می‌کند؛ اما نامه‌ای به او داده می‌شود که اخطاری دوباره برای متوقف کردن پرس‌وجوی‌اشدرباره‌ی آن محفل است.

او به‌طور مکرر و متناوب سعی می‌کند تا خودش را از دنیای هرروزه و آشنایشخاطرجمع کند. به خانه تلفن می‌کند، بعد از معاینه‌یبیماران‌اش به همسر و بچه‌اش سر می‌زند و با آسودگی می‌فهمد که مادر همسرش در خانه‌شان است و این‌که دخترش مشغول یادگیری زبان فرانسه است.

اما وقتی به پله‌هامی‌رسد، دوباره این احساس را دارد که همه‌ی این نظم، تعادل و امنیت در زندگی‌اش، درواقع یک توهم و دروغ بوده است.

در قهوه‌خانه، در روزنامه‌ی عصر درباره‌ی تلاش برای خودکشی خانم بسیار زیبا و دلربایی به نام بارونین د. مطلبی می‌خواند که او را به یاد زنی می‌اندازد که در آن محفل مرموز می‌خواستزندگی‌اش را به خاطر او به خطر بیندازد. فریدولین به محل نگهداری اجساد در انستیتوی پاتولوژی-آناتومی می‌رود و در آن‌جا جسد زنی را پیدا می‌کند که سعی می‌کند آن را شناسایی کند؛ اما به خاطر می‌آوردکه صورت آن زن، تمام شب پشت نقابی، پنهان بوده است و می‌فهمد از وقتی که برای اولین بار آگهی را در روزنامه خوانده است، زنِخودکشی‌کننده‌یبی‌چهره را به صورت چهره‌یآلبرتینه تصور کرده است. و به راستی، همان‌طور که او اکنون با وحشت به آن پی می‌بُرد، بی‌وقفه همسر خودش در هیأت زنی که جستجو می‌کرد، در نظرش مجسم می‌شد.

بعد از بدرودی احساسی و گیج‌کننده از زن مورد علاقه‌اش، که با احساس گناه همراه است، فریدولین در ساعات اولیه‌ی صبح به خانه می‌آید. کنار صورت آلبرتینه، نقابی را که آن روز صبح فراموش کرده بود با خودش ببرد، می‌بیند. به خود می‌لرزد و شروع به گریه می‌کند. بعد دست آلبرتینه را احساس می‌کند که موهایش را نوازش می‌کند. تصمیم می‌گیرد همه چیز را به او بگوید. آلبرتینه با آرامش به او گوش می‌دهد و با لبخند می‌گوید که هر دوشان باید از سرنوشت سپاسگزار باشند که از همه‌ی آن ابهامات و گرفتاری‌هانجات پیدا کرده‌اند، از آن ماجراهای واقعی و رویایی. در پاسخ به تردید فریدولین که می‌پرسد آیا مطمئن است یا نه، می‌گوید:

"از این احساس‌امهمان‌قدرمطمئن‌ام که حس می‌کنمواقعیت یک شب و یا حتی واقعیت سراسر زندگی یک انسان، در عین حال نمی‌تواند در اعماق وجود انسان، حقیقت کامل داشته باشد."

فریدولین آهی کشید و به آرامی گفت:

"و هیچ رویایی، به تمامی، خواب و رویا نیست."

آلبرتینه سر او را میان دستان‌اش گرفت و آن‌را با محبت روی سینه‌اش گذاشت و گفت: "حالا واقعا بیدار شده‌ایم، حداقل برای یک مدت طولانی."

رُمان در همان جایی که آغاز شده بود، به پایان می‌رسد، با دختر کوچک. با پرتو پیروزمندانه‌ی نور خورشید و خنده‌ی روشن کودکی از اتاق مجاور، روز جدید آغاز می‌شود. در رمان، تعامل بین قهرمان‌های داستان، فریدولین و آلبرتینه، به همان خوبی تعامل بین نقش‌های فرعی است. نتیجه‌یرویارویی‌هایفریدولین با زن‌ها، بیان‌کننده‌ی یکی از تکنیک‌های خاص شنیتسلر است. او برای ازپس‌همآمدن‌های شب و روز در داستان‌اشدلیل‌های محکمی دارد و تصمیم‌های دقیقی برای آن‌هامی‌گیرد. شروع و پایان داستان با بچه‌ی خانواده تعریف می‌شود. می‌توان "رمان رویا" را به هفت بخش تقسیم کرد. بخش‌های چهارم و پنجم به طور عمده با دنیای ناخودآگاه سروکار دارند. سازگاری بین دنیای درونی و بیرونی، و بین رویا و واقعیت، در اختلاف‌ها و توافق‌های بین قهرمان‌های داستان نشان داده می‌شود -یک‌جور تعادلی که خیلی ناپایدار است و فقط در شادیِ آن لحظه به آن‌ها داده می‌شود.

مدت خیلی زیادی بود که استنلی کوبریک قصد داشت رمان "رویا"ی آرتور شنیتسلر را به فیلم تبدیل کند. او امتیاز فیلم را در سال 1971 خریداری کرد. خود شنیتسلر هم در سال 1930 فیلم‌نامه‌ای نوشته بود. به درخواست کارگردان، "جورج ویلهلمپَبست" (Georg Wilhelm Pabst) که می‌خواست امتیاز فیلم‌هایدیگری را بر پایه‌ی کارهای شنیتسلر بگیرد، او نسخه‌ی خطی یک فیلم صامت را نوشت. در این فیلم‌نامه، او حضور واقعی در مجلس رقص را در نظر می‌گیرد که در رمان تغییر پیدا کرده به یک خاطره‌ی مشترک از آن مهمانی که بعدا دوباره در فیلم کوبریک تبدیل شده به مهمانی‌ای در خانه‌ی "ویکتور زیگلر" (Victor Ziegler) دوست مشترک زوج. اما فیلم‌نامه ناتمام ماند. پبست آن را رد کرد و دلیل آن هم معلوم نشد. اگر می‌توانستیم دو نسخه‌ی فیلم را با هم مقایسه کنیم، خیلی جالب بود، اما الآن این امکان وجود ندارد. حتی برای مدت زیادی، این موضوع هم معلوم نبود که خود کوبریک حق استفاده از نوشته‌یشنیتسلر را دارد یا نه.

در فیلم کوبریک، قهرمانان شنیتسلر تبدیل به بیل و آلیس هارفوردمی‌شوند. ساختار فیلم کوبریک، کات‌ها، ضمیمه‌ها و تغییرات در رمان را به کار می‌گیرد تا بهتر بتواند آن را به صورت یک فیلم دربیاورد. توالی اتفاقات در کل داستان و همچنین بیش‌تردیالوگ‌ها، اساساً شبیه کتاب شنیتسلر هستند و دقیقا از کتاب اقتباس شده‌اند.

یکی از مهم‌ترین اختلافات بین فیلم و کتاب این است که در پایان فیلم، ویکتور زیگلر، دوست خانواده‌یهارفورد، نظرش را درباره‌ی کل داستان، به بیل می‌گوید. ویکتور اعتراف می‌کند که خودش هم در آن مجلس عیش‌ونوش بوده است و می‌گوید: "اگر می‌فهمیدی که چه کسانی در آن مهمانی شرکت کرده بودند، شب را تا صبح نمی‌توانستی بخوابی." بیل با تردید، درباره‌ی زن زیبایی که به او اخطار داد، سؤال می‌کند. ویکتور جواب می‌دهد که او فقط یک فاحشه بوده است و همه‌ی آن ماجرا درواقع، هیچ چیز نبوده، فقط یک نمایش ساختگی بوده که مانع از حرف زدن او درباره‌ی آن محفل بشود. آن زن هم معتاد به مواد مخدر بوده و مرگ‌اش برای محفل اصلا مهم نبوده است.این مکالمه که اتفاقات اسرارآمیز آن شب را قابل توضیح می‌کند، در اثر شنیتسلر نیست.

تفاوت دیگر، در زمانِ سالی است که رمان در آن واقع شده است. در اثر شنیتسلر، در اواخر فصل کارناوال است که مردم دوست دارند به بالماسکه بروند و با پوشیدن لباس‌های عجیب و غریب و زدن نقاب، در مجالس رقص شرکت کنند. علاوه بر این، انتخاب این زمان به این معنی است که داستان در پایان زمستان اتفاق می‌افتد. در نسخه‌ی کوبریک، وقایع در زمانی قبل از کریسمس اتفاق می‌افتند که نشانه‌ای از دور هم جمع‌ شدن‌ها و مهمانی‌های خانوادگی است.

رمز عبور برای پذیرش به محفل خصوصی در کتاب شنیتسلر، "دانمارک" (Denmark) است و اشاره دارد به آن تجربه‌یاروتیک و اغواکننده‌ی قهرمانان داستان در سفرشان به دانمارک، درحالی‌که در فیلم کوبریک، رمز عبور "فیدلیو" (Fidelio) است که سمبلی برای وفاداری و صداقت (fidelity) است.

همچنین قسمت مفقود در نسخه‌ی کوبریک جایی است که آلبرتینهخاطرات‌اش با فریدولین را در زمان کوتاهی قبل از نامزدی‌شان به یاد می‌آورد و می‌گوید که انتظار داشته آن موقع، فریدولین حرفی را که درست و بجا بوده، بر زبان بیاورد تا با او به هرجا که می‌خواسته، برود. نکته‌ی دیگر این که در داستان شنیتسلر، نقطه‌ی اوج داستان در پایان رمان است و همه‌ی موضوعات، هنگام صحبت درباره‌یآن‌ها مثل خواب و رویاهایی هستند که تمام شده‌اند؛ اما در فیلم کوبریک، نقطه‌ی اوج فیلم، رفتن بیل به مجلس عیش‌ونوش آن محفل خصوصی است.

همچنین کوبریک این اختیار را به خود می‌دهد که داستان را به روش خودش، پس‌وپیش کند. برای او فیلم، یک نوع هنرمندانه روایت کردن داستان است. بنابراین روایت فیلم‌گونه با روایت ادبی تطابق پیدا می‌کند و قسمت‌هایی از آن را می‌پوشاند. درکی که کوبریک از خودش به عنوان یک هنرمند دارد، این است که متعلق به قرن نوزدهم است، اگرچه فیلم در نیویورک امروزی روایت می‌شود.

کوبریک در یکی از مصاحبه‌هایش در رابطه با موضوعات فیلم‌هایاولیه‌اش گفته است:

"نمایش واقعیت، هیچ تأثیر و قدرتی ندارد و از یک حدی فراتر نمی‌رود. این روزها بیش‌ترعلاقه‌مند به داستان‌های خیالی و غیرمحتمل هستم."

و اضافه می‌کند:

"همیشه از نمایش موقعیت‌های کمی سوررئال به یک صورت رئالیستی لذت برده‌ام. همیشه میل شدیدی به افسانه‌ها، اسطوره‌ها و داستان‌هایسحرآمیزداشته‌ام. به نظر من، آن‌ها نسبت به داستان‌هایواقع‌گرایانه، به تجربیات کنونی ما از زندگی واقعی نزدیک‌ترند و فقط اساساً به سبک خاصی درآمده‌اند."

در "چشمان باز-بسته" اشارات و نشانه‌های زیادی در اسم مکان‌ها وجود دارد، مثلا "رستوران ورونا" (Restaurant Verona) یا "کافه سوناتا" (Caf'e Sonata) یا "کافی‌شاپگیلیسپی" (Gillespie's Coffee Shop).نمادهای دیگر شامل متن روزنامه‌ها، آگهی‌ها و پوسترها می‌باشد. هنگامی که بیل در تاکسی نشسته و در حال رفتن به محل جشن و محفل خصوصی است، در طول راه یک تابلوی نئون با پیام فریبنده‌ی "تعطیلات مبارک" ظاهر می‌شود. کوبریک اشاره‌هایکنایه‌دار و حتی بدبینانه‌تر دیگری هم می‌سازد، مثلا روزنامه‌ای که بیل در آن خبر مرگ زن مرموز بر اثر مواد مخدر را می‌خواند، "تعطیلات استثنایی" نام دارد. تیتر اصلی صفحه‌ی اول: "خوش‌شانسی که زنده‌ای" هم خیلی دراماتیک است. وقتی بیل می‌خواهد "نایتینگل" (Nightingale)را در بار مشروب‌فروشی ملاقات کند، پشت سرش پوستری با این متن دیده می‌شود: "نهایتا همه خارج می‌شوند."

مکان‌ها، سبک معماری، دکوراسیون داخلی و مبلمانخانه‌ها هم اهمیت بسزایی در فیلم‌های کوبریک دارند. برای بیل، قهرمان فیلم کوبریک، مکان محفل خصوصی به معنی قطب مخالف خانه‌ی خودش است. این‌جا مکانی است که هم به بیل و هم به آلیس، توهین و بی‌احترامیمی‌شود.

در دکوراسیون داخلی خانه‌یییلاقی که محل محفل خصوصی است، آینه‌ها اتفاقات مجلس عیش‌ونوش را به صورت تصویری دوبرابر منعکس می‌کنند. همچنین برخلاف صحنه‌های دیگر فیلم، در این صحنه‌ها تنوع رنگ زیادی دیده می‌شود و با نورپردازی خاصیفیلم‌برداریشده‌اند که کنتراست بیشتری ایجاد کنند.

در مقابل رنگ‌های گرم ویلای ویکتور زیگلر، که مهمانی شروع فیلم در آن‌جا برگزار می‌شود، و مساوی با جشن بالماسکه در رمان شنیتسلر است، مکان مجلس عیش‌ونوش با رنگ‌های سرد، تیره و افسرده‌کننده به تصویر کشیده شده است. در آن‌جا اتفاقات، با سرود خشک و خشن فرقه، پررنگ‌ترمی‌شوند، در مقابل آهنگ‌های ملایم والس در ویلای زیگلر. یک ماشین قرمز در پارکینگ خانه‌یییلاقی پارک شده است، فرش‌ها و پرده‌هاقرمزند و فرشی که در مرکز مراسم و تشریفات مذهبی قرار گرفته نیز قرمز است.

فرمی که مراسم مذهبی مجلس در آن اتفاق می‌افتد، دایره‌شکل است. حتی زنان نیمه‌برهنه به صورت یک دایره، دور کشیش اعظم جمع شده‌اند. همچنین، معماری اتاق توسط منحنی‌هایی مشخص می‌شود و بنابراین نشان‌دهنده‌ی این است که اتاق، مرکز اتفاقات و رویدادها است. قرار گرفتن این صحنه از فیلم، تقریبا در میانه‌ی فیلم هم تصادفی نیست.

دلیل شرح رمان شنیتسلر با جزئیات کامل به این خاطر بود که بتوانم تفاوت‌های کار کوبریک را به صورت دقیق‌تری نمایان سازم. جایگاه مرکزی رویا در نسخه‌ی کوبریک، ضعیف شده است، اما اهمیت احساسی آن منتقل شده است. اهمیت رویا در رمان، نیازمند توضیح و تفسیر دقیق‌تری بود که کوبریک به آن نپرداخته است.

به طور خلاصه می‌توان گفت که دنیای کلی سمبل‌ها و موتیف‌ها در فیلم به بهترین صورت به تصویر درآمده است، مثلا کیف دستی زردرنگ مرد دانمارکی در رمان شنیتسلر و مربی در فیلم کوبریک.بُعدرویاگونه و اسرارآمیز در فیلم از طرق مختلفی به تصویر کشیده می‌شود، از قبیل استفاده از رنگ‌های خاص، نورپردازی متفاوت، حرکت سریع یا کند دوربین و یا حرکت پیوسته‌ی آن، مثلا حرکت افقی(pan shots)  و رزولوشن تصاویر.

اجازه بدهید آخرین نظرم را هم بدهم و این بحث را تمام کنم. کوبریک به روش‌های ظریفی بین فیلم‌هایش ارتباط برقرار می‌کند، به‌عنوان مثال، پلاک ماشین شخصیت اصلی فیلم، 9987 است. این شماره، به سال تولید فیلم ماقبل آخرش "غلاف تمام فلزی" (Full Metal Jacket) (1987) و سال تولید همین فیلم "چشمان باز-بسته" (1999) اشاره دارد.

ترجمه از: "ملیحهبهارلو"

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی