پرینت

گفت‌وگو با گراهام گرین، سیمون ریون و مارتین شاتلورث برگردان: فائزه اثنی‌عشری

نوشته شده توسط فائزه اثنی‌عشری. Posted in ویژه‌نامه‌ی گراهام گرین

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


گفت‌وگویی با گراهام گرین، هنر نویسندگی
سیمون ریون و مارتین شاتلورث
برگردان: فائزه اثنی‌عشری 


قرن هجدهم در  طبقه ی همکف خیابان سنت جیمز به قرن بیستم می‌رسد. برق و جلا و شیشه‌های بار صدف خوراکی و آژانس‌های مسافرتی به طرز نامتجانسی پاهایشان را اطراف خانه‌های باشکوه این خیابان دراز کرده‌اند. گراهام گرین در انتهای این معبر تجاری، در طبقه‌ی اول آپارتمان کوچکی که میان کلاب های اشرافی و قصر سنت جیمز محاصره شده، زندگی می‌کند. در طبقه‌ی بالایش، ژنرال آچینلک، ژنرالی که مغلوب رومل( Rommel)  شد زندگی می‌کند، و در طبقه‌ی پایینش مجلل‌ترین بار صدف خوراکی در اروپا و روبه‌رویش، دومین بار مجلل صدف خوراکی قرار داد.
کسانی که  کیک  و آبجو راخواندهاند، به یاد دارند که در همین نزدیکی بود که مقام (Maugham) هیو والپل( Hugh Walpole) را ملاقات کرد. اما این جا، آن‌طور جایی نیست که آدم انتظار دارد رمان‌نویسی را در آن ملاقات کند، حتی رمان‌نویسی موفق را. منطقه‌ای است که از شدت شیک بودن سیاه به نظر می‌رسد، رولز رویس‌ها و کلاه‌های لبه‌دار مردان، همه سیاه هستند. کفش‌ها و لباس‌های زنان سیاه هستند. و در بزرگترین آپارتمان‌ها حتی استخرها با مرمر سیاه پوشانده شده‌اند. در همین نزدیکی باغ و آفتابگیر پیکرینگ پلیس( Pickering Place) قرار دارد، جایی که فقط ثروتمندان می¬توانند واردش شوند و در تنهایی کارولینایی آن بخورند و بنوشند.
احتمالا تنهایی، تنهایی ناشی از ناشناس بودن، و نه ثروت گرین را به این خیابان کشانده. چون او مردی است که در ارتباطاتی که به خاطر شهرتش با او برقرار می‌شود خجالتی است، تا مدتی پیش که همین‌طور بود. او با کفش‌ها و کت و شلوار قهوه‌ای در را به روی ما باز کرد و بعد ما را به اتاقی بزرگ، بالای بار صدف خوراکی هدایت کرد. برای ماه آوریل هوای سردی بود، و در گوشه‌های اتاق چند بخاری روشن بود. چند لامپ با طراحی اسکاندیناویایی کنار پنجره بود. چند تا از چراغ ها روشن بودند. چراغ‌ها برای  نور رقیق آوریل مثل پس سوزهای موتور جتی بودند که رو به خاموشی می‌رود. با نور چراغ‌ها توانستیم کتابخانه‌ای با یک میز، دستگاه ضبط صوت، ماشین تایپ، صندلی‌های راحتی و قالیچه¬ای خزدار را ببینیم. نقاشی‌ای از جک ییتس( Jack Yeats) به دیوار بود، محزون، سلتیک و بسیار ظریف، که به نقاشی‌های هنری مور با مدادرنگی قرمز که به دیوار بودند می‌آمد. کلاسیسیم محزون این نقاشی ها با رنگ قهوه‌ای که در اتاق غالب بود هماهنگ بود. مثل رنگ قهوه‌ای دفتر کوچکی در لاگوس(Logos)، که گرین یک بار گفت که ممکن است بخواهد چهل سال اندوهناک را آنجا بگذراند، قهوه‌ای مثل مجموعه‌ی کتاب‌هایش که آبی بود. آن رنگ آبی که انتشاراتی‌های کتاب‌های دانشگاهی به قفسه‌ی کتاب‌های اساتید دانشگاه و محققان تحمیل می‌کنند. این غیرمنتظره بود. ما ناخودآگاه منتظر رنگ‌های سیاه و ارغوانی یک کتاب‌فروشی کاتولیک، خشونتی که با مکزیک، برایتون و غرب افریقا جور در بیاید، بودیم. ولی چیزی که دیدیم جایی دنج و راحت بود. خانه‌ای از همان نوعی که ممکن است در هر شهرستان کوچکی در انگلستان یافت شود. تنها نشانه‌ی یک حالت روحی خاص، یا چیزی غیرمعمول(چون این روزها خیلی از مردم کارهای هنری مور را در خانه‌شان دارند)، مجموعه‌ی هفتادوچهار بطری مینیاتوری ویسکی بود که بالای کتابخانه ردیف شده بودند، و به اندازه‌ی معاهده‌ی بین‌المللی اعضای جدید کلیسای کاتولیک رم( Salesian) عجیب بودند.
در انزوای مرد درون رمان نویس، مردی که آمده بودیم محاصره‌اش کنیم،  کشف خوشایندی وجود داشت.
-    آقای گرین، ما فکر کردیم برای این که از زمان بهترین استفاده را ببریم، چند سئوال اصلی مطرح کنیم و باقی گفت‌وگو پیرامون آن شکل بگیرد. احساس کردیم که هر پرسشنامه‌ی رسمی‌ای که تهیه کنیم، فقط مبتنی بر دانش ما از نوشته هایتان  خواهد بود  و قسمتی از پاسخ ها در پیش فرض هایی که به ما مجال طرح سئوالات را داد، از قبل وجود دارد. می خواستیم از این فراتر برویم، و بنابراین فکر کردیم  به گفت‌وگو اجازه دهیم هدایتمان کند که تا هرجا اجازه دهید،  به آن‌چه درباره‌ی شما نمی‌دانیم پی ببریم.

-    حرف خیلی صریحی بود.


-    شاید بشود از کار آخر شما، نمایشنامه‌ی اتاق نشیمن شروع کرد. این کار هنوز در آمریکا دیده نشده است. پس ما را ببخشید اگر وارد بعضی جزئیاتش می شویم.
-    شما خودتان این نمایش را دیده‌اید؟

- نه، دختر باهوشی آن را از طرف ما دید. او به پورتماث رفت و با نوشته‌ای انتقادی، خلاصه‌ای از کار، و تحسین های زیاد از شما بازگشت.

-    خوشحالم، این اولین نمایشنامه ی من است. من تا به حال آدم سینما بوده‌ام، و برای همین تا حدی می‌ترسیدم  آن را آن قدر سینمایی نوشته باشم که به عنوان نمایشنامه موفق نباشد.

-    او خیلی از دیدنش لذت برد. احساس می‌کرد  شما فضای مرعوب و جن‌زده ی خانه ای را نقل کرده‌اید که در آن خانواده‌ای به خاطر مذهب و اشرافیت بیمارشان در حال پوسیدن‌اند. شما  وضعیت دختری را به قالب درام درآورده‌اید که در کویر میان  اندوه، حقیقت و خانواده‌ای که تکیه بر گذشته دارد، و عاشق و سرابی از شادی که روبه آینده دارد، گم شده است. انتقاد اصلی دوست ما، که احتمالا ربطی به همین چیزی که تازه گفتید دارد،  تفاوت میان تکنیک سینمایی و نمایشی بود. این که شما درام را زیادی مبتنی بر دیالوگ و کمتر از میزانی که لازم است، مبتنی بر کنش نوشته‌اید.

-    با این حرف مخالفم. من پیوستگی را حفظ کردم. من خودم را به ترتیب خاصی محدود کردم و کاری کردم که کنش هر کدام از شخصیت‌هایم بر دیگری تاثیر بگذارند. دیگر چه جور کنشی می‌توان داشت؟ از تمام کنش‌های بی‌معنی آدم هایی که به هم تلفن می‌زنند و سیگار روشن می‌کنند و به زنگ در جواب می‌دهند، چیزهایی که در بسیاری از نمایشنامه‌های مدرن کنش تلقی می‌شود خسته شدم. نه، منظور من از عبارات سینمایی این بود که آن قدر به دیسالو شدن عادت کرده بودم که وجود پرده را در نمایش فراموش کرده بودم. و آن قدر به دوربین که فقط وقتی لازم باشد روشن می‌شود، عادت کرده بودم که یادم رفته بود که بازیگران در تمام مدت روی صحنه هستند و بسیاری از خطوط کارکردی را رها کرده بودم. ولی باز هم بیشتر آن‌ها به کار گرفته شده‌اند.
-    بنابراین، این انتقاد، اگر معتبر باشد، به این معنی است که دیالوگ طور دیگری کوتاه شده است. شاید دیالوگ‌ها  به دیالوگ رمان هایتان که بیشتر اوقات بار کنش را به دوش نمی‌کشند خیلی نزدیک بود.

-    این دقیق‌ترین توضیحم است: سعی کردم همه چیز را در هم بیامیزم و به دیالوگ تبدیل کنم. اما کاملا موفق نشدم. دفعه‌ی بعد موفق می‌شوم( با لبخند).

-    چیز خاصی که منتقد ما را تحت تاثیر قرار داد، برخورد شما با خودکشی دختر بود. او نوشته: "نقطه‌ی مرکزی بسیاری از نوشته‌های گرین خودکشی بوده، که در اصول مذهب کاتولیک مرگ بارترین گناه است. اما در این نمایشنامه حداقل تفسیر او از آن اصولی نیست. در ما این احساس باقی می‌ماند که اگر روح کسی نجات یافته باشد، روح دختر است. و پیام نمایشنامه، از آن‌جا که اثر تظاهر نمی‌کند که پیامی ندارد، صرفا تبلیغ مذهب کاتولیک نیست، بلکه تمنای بزرگ‌تری است. خواهشی برای باور به خدایی است که پدر براون، کسی که دختر برای اعتراف نزد او می‌رود، خود اعتراف می‌کند که ممکن است وجود نداشته باشد، اما ایمان فقط می‌تواند مفید باشد و هیچ وقت زیان‌بار نیست و بدون آن نمی‌توانیم از عهده‌ی خود بربیاییم... خودکشی دختر احتمالا تنها پاسخ مشهود به بیشتر مردم است، اما ایمان خدشه ناپذیر خود پدر براون، این که او خونسردانه مرگ  دختر را پذیرفته است، بیانگر این است که پاسخ دیگری درکار است، اما تلاش برای یافتن آن را نباید متوقف کرد."

-    بله، می‌توانم بگویم که تاحدودی درست است. اما پیام اثر، همچنان کاتولیک است.

-    چه طور این معنی را پیدا می‌کنید؟

-    می‌دانید، کلیسا مهربان است...

-    ببخشید که حرفتان را قطع می‌کنم، اما می‌توانم الان سئوال مربوط دیگری بپرسم تا بعد به این حرف برگردیم؟
-    بپرسید.

-     اسکوبی در "واقعیت چیست"  هم مرتکب خودکشی شد. آیا وقتی که اتاق نشیمن را می‌نوشتید قصد داشتید همان مخمصه را نشان دهید و بگویید که در موقعیت‌های خاصی خودکشی می‌تواند کنشی در جهت رستگاری باشد؟

-    همواره، همواره. بگذارید این‌طور بگویم. من درباره‌ی وضعیت‌هایی می‌نویسم که معمول‌اند، شاید همگانی کلمه‌ی درست‌تری باشد. موقعیت‌هایی که شخصیت‌هایم درگیرشان می‌شوند و ایمان می‌تواند رهایی‌شان بخشد. با وجود این، حالت واقعی رستگاری فورا معلوم نمی‌شود.  بخشش خداوند هیچ حد و مرزی ندارد و از آن‌جا که این خیلی مهم است، اعتراف نکردن واقعیت خیلی متفاوت است. و آدم از خود راضی یا پرهیزکار ممکن است این را درک نکند.

-    به این معنا، اسکوبی، رز( دختر اتاق نشیمن) ، پسر خبیث در صخره‌ی برایتون، و کشیش می‌خواره‌ی قدرت و جلال، همگی رستگار شده‌اند؟

-    بله، اما رستگاری کلمه‌ی دقیقش نیست. باید نسبت به زبانی که استفاده می‌کنیم محتاط باشیم. در نهایت، همه‌ی آنها چیزی را فهمیدند. شاید این همان معنای مذهبی باشد.

-    بنابراین، آیا  ما کنه درونمایه‌ی اثر را دریافته‌ایم؟ همان درونمایه‌ای که  همان‌طور که خودتان در جایی گفته‌اید، به قفسه‌ای از رمان‌ها، یک‌پارچگی یک نظام را می دهد؟

-    بله، یا این که وحدت میان مجموعه‌ای از رمان‌هایم را نشان می‌دهد، که فکر می کنم حالا دیگر به پایان رسیده‌اند.

-    کدام مجموعه؟

-    صخره‌ی برایتون، قدرت و جلال، واقعیت چیست، و پایان کار. رمان بعدی‌ام اصلا درونمایه‌ی کاتولیک صریحی ندارد.

-    پس این حرف طعنه‌ آمیز New Statesman که پایان کار آخرین رمانی است که آدم می‌تواند درازکشیده بخواند،  قرار است غلط از آب دربیاید؟

-    بله، تا جایی که آدم خودش می‌تواند تشخیص دهد، این طور فکر می‌کنم. فکر می‌کنم می‌دانم که رمان بعدی قرار است درباره‌ی چه باشد، اما آدم هیچ وقت واقعا نمی‌داند، البته تا وقتی که تمام شود.

-    درباره‌ی کتاب‌های اول‌تان همین‌طور بود؟

-    به خصوص کتاب‌های اولم...

-    بله، آنها چه؟ چه طور موضوع‌شان را پیدا کردید؟ رمانتیسیم تاریخی آنها با آن‌چه بعدتر آمد خیلی متفاوت بود. حتی با رمان‌های سرگرم‌کننده‌تان.

-    آدم چه‌طور موضوعش را پیدا می کند؟ فکر می‌کنم به تدریج. سه رمان اولم- مرد درون( The Man Within)، نام عمل( Name of Action)، شایعه در شبانگاه( Rumour at Nightfall)-  تا جایی که آدم از کسی تاثیر می‌گیرد و فکر نمی‌کنم که این تاثیر آگاهانه باشد، متاثر از استیونسون) Stevenson) و کنراد(Conrad) بودند، و این طور که الان هستند از کار درآمدند ،چون آن زمان من می-خواستم درباره‌ی آن موضوعات بنویسم. رمان‌های سرگرم‌کننده‌ام( قطار استانبول( Stanbul Train) که یک سال بعد از شایعه در شبانگاه نوشته شد اولین‌شان است. بعد، اسلحه‌ی فروشی( A Gun for Sale)، مامور معتمد( The Ministry of Fear) ، مرد سوم( The Third Man) و بت افتاده(The Fallen Idol) ) در میان رمان‌ها متمایزند، چون همان‌طور که اسمشان نشان می‌دهد حامل هیچ پیامی نیستند( چه کلمه‌ی وحشتناکی).
-    اما آثاری از همان طرز فکر را دارند. از همان دیدگاه نوشته شده‌اند.

-    بله، من آن‌ها را نوشته‌ام. هیچ کدام آن‌قدر  هم متفاوت نیستند.

-    میان شایعه در شبانگاه و انگلیس مرا ساخت( England Made Me) ، که میان نوشته‌های شما رمان محبوب ماست، شکافی وجود دارد. چه چیزی رمان‌نویس سابق را به این نویسنده‌ی امروزی تبدیل کرده است؟

-    موضع من به طور خاص درباره‌ی انگلیس مرا ساخت هم ملایم است. نوشتنش را تقریبا وقتی شروع کردم که قطار استانبول را شروع کرده بودم.  باید داستانی هیجان‌انگیز، یک ماجراجویی مدرن می‌نوشتم و ناگهان کشف کردم که از این فرم خوشم می‌آید، که نوشتنش برایم آسان است، که دارم شروع می‌کنم جهانم را پیدا کنم. در انگلیس مرا ساخت، برای اولین‌بار به خودم اجازه دادم که خودم را رها کنم.

-    خواندن جیمز(Jamrs) و موریاک (Mauriac)  را شروع کرده بودید؟

-    بله، شروع کرده بودم به تغییر کردن. فهمیده بودم که چیزی که می‌خواهم بیان کنم، می‌توان گفت  دلبستگی‌هایم، می‌توانند به بهترین شکل در رمان‌های مدرن، ملودرام و بعدتر کاتولیک بیان شوند.

-    موریاک چه تاثیری روی شما داشت؟

-    دوباره می‌گویم، فکر می‌کنم تاثیر خیلی کمی داشت.

-    اما شما به کنت آلوت(Kenneth Allott) که درکتابش از شما نقل کرده، گفتید که موریاک تاثیر مشخصی برشما داشت.
-    این را گفتم؟ این از آن چیزهایی است که آدم تحت فشار می‌گوید. من در سال 1930 تریز Therese() را خواندم  و آن را دریافتم. اما همان‌طور که گفته‌ام، فکر نمی‌کنم او هیچ تاثیری روی من داشت، مگر این که ناخودآگاه بوده باشد. کاتولیک بودن ما خیلی با هم متفاوت است. من شباهتی را که مردم درباره‌اش حرف می‌زنند میان خودم و او نمی‌بینم.

-    تفاوت میان کاتولیک بودن شما و مودیاک ناشی از چیست؟

-    گناهکاران مودیاک علیه خدا گناه می‌کنند، ولی گناهکاران من، با وجود تلاش زیاد، هیچ وقت نمی‌توانند کاملا...( صدایش آهسته می‌شود.)

-    موریاک تقریبا پیرو مانی( Manichee) بود، در حالی که شما..( تلفن زنگ زد و وقتی گرین بعد از مکالمه‌ای کوتاه برگشت، مکالمه از سر گرفته نشد. با این که صراحتا نگفت، ولی تصور کردیم که ادامه دادن بحث قبلی برای گرین دشوار بود.) حالا می‌شود درباره‌ی دوره‌ی جدیدی که الان اشاره کردید حرف بزنیم؟

-    می‌شود، ولی فکر نمی‌کنم که شما چندان از آن سردر بیاورید. چون هنوز شروع نشده است. همه‌ی آنچه می‌توانم به شما بگویم این است که فعلا همین را می‌دانم که رمان بعدی‌ام قرار است درباره‌ی آدم‌هایی دیگر با ریشه‌های کاملا متفاوتی باشد.

-    پس شاید بهتر است که درباره‌ی ریشه‌های آدم‌های قبلی‌تان حرف بزنیم. اگر رمان‌های تاریخی رمانتیک و رمان‌های سرگرم کننده را کنار بگذاریم، و به رمان‌های اخیرتان توجه کنیم، به روشنی می‌بینیم که رابطه‌ای میان شخصیت‌هاست که تا حدی محصول فریفتگی شما نسبت به شکست، پی‌گیری، و فقر است و تا حدی علاقه‌تان به نوع خاصی از آدم‌ها.

-    موافقم، البته وقتی که می‌گویید رابطه‌ای هست میان مثلا آنتونی فرانک در انگلیس مرا ساخت و حتی پینکی یا اسکوبی- ولی آن‌ها همان آدم‌ها نیستند، حتی اگر بیانی از چیزی باشند که منتقدان دوست دارند نامش را دلبستگی‌های من بگذارتد. دقیقا نمی‌دانم از کجا می‌آیند، اما حالا فکر می‌کنم که از شرشان خلاص شده‌ام.

-    این دلبستگی‌ها، همان چیزهایی هستند که واقعا اهمیت دارند، نه؟ ما دقیقا نمی‌فهمیم که چرا به نظر شما برای رمان‌نویس این قدر مهم است که این طورمغلوب باشد.

-    چون اگر نباشد مجبور است بر استعدادش تکیه کند، و استعداد، حتی اگر خیلی هم زیاد باشد، دستاوردی در پی ندارد. اما همان‌طور که گفتم شوروشوق حاکم، به قفسه‌ای از رمان‌ها اتحاد یک نظام را می‌بخشد.

-    آقای گرین، اگر یک رمان‌نویس این شور و شوق حاکم را نداشته باشد، آیا می‌تواند آن را جعل کند؟

-    منظورتان چه طوری است؟

-    خب، بگذارید این‌طور بگویم، و امیدوارم که به نظر گستاخانه نرسد. تضاد میان نلسون و مکزیک رمان‌ها و این آپارتمان در سنت جیمز مشخص است. بر این اتاق شهرنشینی حکومت می‌کند نه تراژدی. آیا در زندگی خودتان، زیستن در نقطه‌ی اوج ادراکی که برای شخصیت‌هایتان نیاز دارید سخت نیست؟

-    خب، جواب دادن به این سئوال نسبتا سخت است. می‌شود سئوالتان را کمی محدود کنید؟

-    اسکوبی در واقعیت چیست می‌گوید: "به من آدم خوشحال را نشان بده و من به تو یا خودخواهی، خودمحوری، شیطان و یا غفلت محض را نشان خواهم داد." ولی شما خودتان خیلی خوشحال‌تر از انتظار ما هستید. شاید حرف ساده‌لوحانه‌ای است، اما بطری‌های ویسکی، حالت صورتتان که با نگاه ثابت و جدی‌تان در عکس متفاوت است، تمامی این فضا، به نظر می‌رسد که محصول چیز مثبت‌تری از آن شادی حداقلی محدودی است که در قدرت و جلال توصیف کرده‌اید. در این عبارت: "تمام جهان قسمتی از یک قطعه است: همه‌جا مشغول همان تلاش زیرزمینی است... هر جایی که زندگی وجود داشته باشد، صلح وجود ندارد. اما اجزای فعال و خاموشی از آن سطر وجود دارند."

-    (با لبخند)بله، می‌فهمم چه چیز آشفته‌تان کرده. فکر می‌کنم شما من و سازگاری‌ام را اشتباه قضاوت کرده‌اید. این آپارتمان، شیوه‌ی زندگی من... این‌ها به سادگی، حفره‌ای هستند که توی زمین کنده‌ام.

-    حفره‌ای نسبتا راحت.

-    می‌شود این حرف زدن در این‌باره را ادامه ندهیم؟

-    حتما. فقط یکی دو سئوال دیگر به همین منوال وجود دارند. بسیاری از به یادماندنی‌ترین شخصیت‌های شما، مثلا ریون، از طبقه‌ی پایین هستند. هیچ وقت آن سبک زندگی را تجربه کرده‌اید؟

-    نه، خیلی کم.

-    درباره‌ی فقر چه می‌دانید؟

-    هیچ وقت فقر را نشناخته‌ام. به آن نزدیک بوده‌ام. بله، به این معنی که در هشت سال اول بزرگسالی‌ام باید مراقبش می‌بودم، اما هیچ وقت به آن نزدیک‌تر نشدم.

-    پس شخصیت‌هایتان را از فیلم‌ها نگرفته‌اید؟

-    نه، هیچ کس در زندگی واقعی آن قدر درباره‌ی شخصیت‌ها نمی‌داند که بتواند آن‌ها را توی رمان بیاورد. آدم شروع می‌کند و بعد ناگهان نمی‌تواند به یاد بیاورد که آن‌ها از چه خمیردندانی استفاده می‌کنند، نظرشان درباره‌ی دکوراسیون داخلی چیست، و در یک کلام، گیر می‌افتد. نه، شخصیت‌های اصلی ظاهر می‌شوند، ولی از شخصیت‌های فرعی ممکن است بشود عکس گرفت.

-    شما چه طور کار می‌کنید؟ ساعت‌های مشخصی کار می‌کنید؟

-    قبلا این طور بودم. حالا خودم را با تعداد کلمه ها محدود کرده‌ام.

-    چند کلمه؟

-    پانصد. وقتی کتاب پیش می‌رود به هفتصد و پتجاه تا هم می‌رسد. همان روز دوباره می‌خوانمش، صبح روز بعد هم همین طور و دوباره و دوباره تا جایی که آن قسمت از چیزی که الان دارم می‌نویسم خیلی دور شود. اصلاحی که موقع تایپ کردن انجام می‌دهم، اصلاح نهایی نسخه‌ی چرک‌نویس است.

-    زیاد اصلاح می‌کنید؟

-    نه بیش از حد.

-    همیشه می‌خواستید که نویسنده شوید؟

-    نه، می‌خواستم تاجر شوم، و همه‌ی چیزهای دیگر هم می‌خواستم بشوم. می‌خواستم به خودم ثابت کنم که می‌توانم کار دیگری هم انجام دهم.

-    پس نوشتن کاری بود که همیشه می‌توانستید انجام دهید؟

-    بله، فکر کنم همین طور بود.

-    چه بر سرشغل تجارت‌تان آمد؟

-    در ابتدا دو هفته طول کشید. یادم می‌آید که شرکتی بود متعلق به تاجران تنباکو. باید می‌رفتم لیدز تا تجارت را یاد بگیرم و بعد به خارج بروم. نمی‌توانستم همراهم را تحمل کنم. به طور غیرقابل تحملی کسل کننده بود. با هم دوز بازی می‌کردیم و همیشه او برنده می‌شد. آنچه در نهایت گیرم آمد این بود که گفت: " می‌توانیم در راه برگشت هم همین بازی را بکنیم، مگرنه؟" در جا استعفا دادم.

-    بعد روزنامه‌نگار شدید؟

-    بله، به همان دلیل که می‌خواستم به خودم ثابت کنم که کار دیگری هم می‌توانم انجام دهم.

-    اما بعد از مرد درون، روزنامه‌نگاری را رها کردید؟

-    بعد از آن یک نویسنده‌ی حرفه‌ای شدم.

-    پس منظورتان از این که می‌گویید: " من نویسنده‌ای هستم که کاتولیک است." همین است؟

-    در واقع همین‌طور است. باور نمی‌کنم که هرگز کسی فهمیده باشد که من کاتولیکم، تا سال 1936، وقتی که شروع کردم برای تبلتTablet نقد بنویسم، برای سرگرمی یا برای این که مجموعه‌ای از نقدها از کتاب‌هایی که به هم ربطی نداشتند وارد سیستم کنم، از نقطه نظر یک کاتولیک شروع به نوشتم کردم. اگر به این خاطر نبود...

-    اما قطعا آدم باید خیلی کندذهن باشد که هر کدام از رمان‌های شما را که بعد از "صخره‌ی برایتون" نوشتید بخواند و پی به کاتولیک بودن شما نبرد.

-    هنوز  بعضی از مردم همین‌طورند. در واقع کشیشی هلندی روز قبل درباره‌ی قدرت و جلال برایم نوشته بود و نتیجه گرفته بود که: " خب، فکر می‌کنم شما حتی اگر کاتولیک نباشید، خیلی هم با ما دشمن نیستید."

-    خب، این انتقاد درون سیستمی بوده.

-    به هر حال متوجه منظورم می‌شوید.

-    بله، شما نویسنده‌ای هستید که کاتولیک است. تا این جا این روشن است. اما هنوز شکاف‌هایی وجود دارد که پیش از آن که بتوانیم به چرایی نویسنده بودن شما پی ببریم باید به آنها پاسخ دهیم. به یاد می‌آورید که یک بار گفتید که وقتی حدودا چهارده ساله بودید، و کتاب افعی میلان(Viper of Milan) نوشته‌ی مارجوری بوئن(Marjorie) را خواندید، فورا شروع به تقلیدهای پی در پی از آن کردید: "از آن لحظه شروع به نوشتن کردم. تمام آینده‌های دیگری که می‌شد داشته باشم، ناپدید شدند..."

-    بله، همین‌طور بود. من خیلی مدیون مارجوری بوئن هستم. در آن گفت‌وگو تا حدی داشتم خوراک روشنفکران را تامین می‌کردم. پریشت ( Pritchett) گفت که تورگنیف بیشترین تاثیر را رویش داشته، هر کسی اسم کسی را آورد. من مارجوری بوئن را انتخاب کردم، چون همان‌طور که گفتم فکر نمی‌کنم کتابی که آدم در بزرگسالی می‌خواند روی کار نویسندگی‌اش اثر بگذارد. مثلا، در میان کتاب‌های خیلی خیلی زیادی که درباره‌ی هنر رمان‌نویسی وجود دارد، فقط کتاب پرسی لوبوک(Percy Lubbock) هنر داستان‌نویسی( The Craft of Fiction) مرا جذب کرد. اما کتاب‌هایی مثل کتاب بوئن که در جوانی خواندم، خیلی اثرگذار بودند. می‌دانید، کتاب خیلی زیبایی است. اخیرا دوباره آن را خوانده‌ام.

-    ما آن را نخوانده‌ایم. اما از توصیف شما به نظر می‌رسد که مشترکات زیادی با نوشته‌های شما و با فلسفه‌تان دارد. این را شما گفتید: "افعی میلان به شما الگوی زندگی داد: این مذهب بعدا طور دیگری برایم تعریف شد، اما الگو هنوز همان بود. شیطان محض که دور دنیا راه می‌رود، جایی که خیر محض دیگر هرگز نمی‌تواند قدم بگذارد و فقط آونگ تضمین می‌کند که در نهایت عدالت محقق می‌شود." این فلسفه‌ی شما را خیلی خوب توضیح می‌دهد. و به نظر می‌رسد که رنگ‌های شدت یافته و خشونت رنسانس نیز، همان‌طور که خانم بوئن نشان داده، و همان‌طور که در نمایشنامه‌های وبستر نشان داده شده،  در نوشتن شما نقش ایفا می‌کنند. همان‌طوری که ادوین مویر ( Edwin Muir) درباره‌ی شما گفته: "همه چیز در نوری تند نشان داده شده و در قالب رنگ‌هایی خیالی درآمده‌اند."

-    بله. تا حدی درباره‌ی کتاب‌های اولم این حرف درست است، اما فکر نکنم درباره‌ی آخری‌ها حق مطلب را ادا کند. ملودرام یکی از ابزارهای کار من است باعث می‌شود بتوانم تاثیراتی خلق کنم که بدون آن نمی‌توانستم. از طرف دیگر من عمدا ملودارم نمی‌نویسم. ناراحت نشوید اگر می‌گویم که من این‌طور که می‌نویسم، می‌نویسم، چون همین آدمی هستم که هستم.

-    هیچ‌وقت به محرک الکل برای نوشتن نیاز داشتید؟

-    نه، برعکس. فقط وقتی می‌توانم بنویسم که کاملا هشیار باشم.

-    آیا همکاری با دیگران برایتان آسان است؟ به خصوص همکاری با کارگردان‌ها و تهیه‌کننده‌ها؟

-    خب، من به طور استثنایی‌ای در کار با کارول رید( Carol Reed) و اخیرا پیتر گلنویل( Peter Glenville)  خوش شانس بوده‌ام. کار سینما را دوست دارم، حتی غیر شخصی بودنش را. توانسته‌ام حدی از کنترل را روی داستان‌های خودم به دست بیاورم، بنابراین به آن اندازه که به نظر می‌رسد بعضی از مردم صدمه دیده‌اند اذیت نشده‌ام. در کل، فیلم‌سازی می‌تواند تجارت اضطراب‌آوری باشد، چون وقتی که همه‌چیز گفته شد و همه‌ی کارها انجام شد، نقش نویسنده در ساختن فیلم نسبتا کم است.
-    خیلی طول کشید تا یاد بگیرید؟

-    من از بعضی فیلم‌های قبل از جنگ که خیلی خوب نبودند یاد گرفتم. برای همین زمان ساخته شدن بت فروریخته و "مرد سوم" در حال برداشتن گام بلندی بودم.

-     با نویسندگان هم‌نسلتان معاشرتی دارید؟

-    نه زیاد. بعضی از آنها دوستان خیلی عزیزم هستند، اما این که نویسنده زمان زیادی را در معاشرت با نویسندگان دیگر بگذارند، می‌دانید، به نظرم شبیه نوعی خودارضایی است.

-    دوستی شما با نورمن داگلاس( Norman Douglas) چه طور بود؟

-    آن‌قدر با هم متفاوت بودیم که می‌توانستیم دوست هم باشیم. او در سال‌های آخر عمرش خیلی پرتحمل بود، اگر من به نظرش عجیب و غریب می‌رسیدم، هیچ وقت نمی‌گفت.

-    در واقع، میان کفر او و کاتولیک بودن شما ارتباطی وجود داشت؟

-    واقعا نه. اما کار او که من خیلی تحسینش می‌کنم، آن‌قدر از کار من دور بود که می‌توانستم تمام و کمال از آن لذت ببرم.  برای من شبیه یک تخته سنگ بزرگ بود که چون خودم مجسمه‌ساز نبودم، وسوسه‌ای برای ناخنک زدن به آن نداشتم. برای همین می‌توانستم از صمیم قلب زیبایی و استحکامش را تحسین کنم.

-    بله، قطعا نمی‌توان میان نوشته‌های شما و کار او- یا میان کار شما و کار مونیاک ارتباطی پیدا کرد. چون همان‌طور که گفتید،  گناهکاران شما هر چه قدر هم تلاش کنند، هرگز نمی‌توانند مرتکب گناهی علیه خداوند شوند، اما...( تلفن زنگ زد. آقای گرین لبخند محوی زد، طوری که نشان داد که هر چه می‌خواست بگوید را تا این‌جا گفته. گوشی را برداشت و صحبت کرد.)
الو، الو پیتر! اندره‌آ چه طوره؟ اوه، یه پیتر دیگه‌س. ماریا چه طوره؟ نه، امروز عصر نمی‌تونم. باید به ماریو سولداتی برم. این تابستون تو ایتالیا داریم فیلم می‌سازیم. من تهیه‌کننده‌ام.  یکشنبه چه طوره؟  باترسی؟ اه، اونجا بسته است؟ خب، پس به کلوب سیاه شبانه‌ی مورد علاقه‌ی من می‌ریم،  گوشه‌ی میدون...


پاریس ریویو، شماره‌ی 3، پاییز 1953

 

فائزه اثنی‌عشری

منبع: (این گفت‌وگو در اصل در پاریس ریویو چاپ شده ولی در کتابی که بعدتر از مجموعه‌ی گفت‌وگوهای گراهام گرین منتشر شد نیز موجود است.)

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی