پرینت

باشگاه دعوا، خشم مقدس، و حاشیه‌هایی درباب خود‌ویران‌گری - آرش معدنی‌پور

نوشته شده توسط آرش معدنی‌پور. Posted in ویژه‌نامه‌ی چاک پالانیک و Fight Club

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

باشگاه دعوا، خشم مقدس، و حاشیه‌هایی درباب خود‌ویران‌گری
(یادداشتی بر "باشگاه دعوا" چاک پالانیک)
آرش معدنی‌پور

1-    باشگاه دعوا
فایت‌کلاب، عنوان فیلمی است از دیوید فینچر، که در اولین مواجهه با آن، بیش‌تر از هر چیز، عجیب می‌نماید؛ این عجیب‌بودن، در واقع نتیجه‌ی ترکیبی است از چند عنصر: سوژه‌ی عجیب، روایت عجیب، نگاه عجیب، پایان‌بندی عجیب، و خیلی چیزهای عجیب دیگر، که در پکیجی از میزانسن و دکوپاژ و فیلم‌برداری و موسیقی و بازیگری و... قرار گرفته‌اند، و همه در نهایت «عجابت!» خود. و حالا، بعد از چند سال، با ترجمه‌هایی از رمان فایت‌کلاب مواجه شده‌ایم، که به‌نظرم در مبحث «عجابت»، هیچ کم از آن فیلم ندارد، که خیلی عجیب‌تر هم هست. آن فیلم را به اسم «باشگاه مشت‌زنی» شناختیم، و یکی از ترجمه‌ها هم (پیمان خاکسار/نشر چشمه) همین اسم را به‌کار برده، اما، دوست عزیز ما، ادیب وحدانی، در ترجمه‌اش، لفظ «باشگاه دعوا» را استفاده کرده، که من هم همان را به کار می‌برم، نه به هزار دلیل موجه و غیر‌موجه، بل‌که فقط از روی رفاقت.
2-    خشم مقدس
«آخه گوساله! چرا این کارو می‌کنی؟»
این جمله را، خطاب به بغل‌دستی‌ام می‌گویم، و منظورم به پرشیای نقره‌ای رنگی است که دارد از روبروی‌مان می‌آید؛ خیابان دو‌طرفه است، لاین کناری ترافیک است، و آن گوساله‌ی محترم ترجیح داده از لاین ما استفاده بکند، این همان چیزی است که در فرهنگ غنی ما به «زرنگی» تعبیر می‌شود، معمولا. پای‌ام را بیشتر روی گاز فشار می‌دهم و مستقیم به جلو می‌روم، بغل‌دستی‌ام، لحظه‌ای سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: «بی‌خیال». من اما پیش می‌روم، به جلو نگاه می‌کنم، سعی می‌کنم جای تقریبی صورت‌اش را، در نور کم‌سوی خیابان پیدا کنم و زل بزنم به چشم‌های‌اش. فاصله‌ی‌مان نزدیک‌تر شده، نمی‌خواهم بی‌خیال‌اش شوم، نور چراغ‌های‌اش درست توی چشم‌ام می‌زند، نزدیک‌تر می‌شویم، احساس می‌کنم پای راست‌ام شل شده، سعی می‌کنم آرام باشم، پای راست‌ام خیلی آرام بلند می‌شود و به سمت چپ می‌رود، دست‌راست‌ام، خیلی آرام فرمان را به‌سمت خودش می‌برد، پای راست‌ام ترمز را لمس می‌کند، آرام‌ام، ماشین هم آرام‌تر می‌شود، دست چپ‌ام به یاری دست راست‌ام می‌آید، پرشیای نقره‌ای، آرام از کنارم می‌گذرد، سرم را می‌گردانم به چپ، راننده‌اش دارد روبه‌رو را نگاه می‌کند، هنوز آرام‌ام، صدای ضبط را کم می‌کنم و برمی‌گردم به مسیر خودم. بغل‌دستی‌ام، سرش پایین است. می‌گویم:
«باور کن راس می‌گم، اگه یه روز، فقط یه روز از زنده‌گی‌م باقی مونده باشه، می‌رم یه نیسان می‌خرم و میفتم توی خیابونا، اونوخ مرد می‌خوام که بیاد جلوم و ترمز نکنه...»
بغل‌دستی‌ام دست چپ‌اش را جلو می‌برد و صدای ضبط را زیاد می‌کند:
«بی‌خیال».
I feel my world shake
Like an earthquake
Hard to see clear
Is it me? Is it fear?
I'm madly in anger with you…
(Metallica-St. Anger)

3-    حاشیه‌هایی در باب خود‌ویران‌گری
« بلوغ دیررس من به تجربه احتیاج داشت و من که یک عمر اعتقاد داشتم "بهتر است حرص بخورم چرا یک کار را کرده‌ام تا این که پشیمان بشوم چرا آن کار را نکرده‌ام" دقیقا هر چیز را که در زندگی اجتماعی میشد تجربه کرد امتحان کردم. این تجربه‌ها پراکنده بود و جدید بود و سرم را گرم میکرد اما من محتاج یک نخ تسبیح بودم که نظام فکریم را دوُر آن بتنم. لازم بود ترسناکترین کار زندگیم را بکنم و نمیدانستم چه. باشگاه دعوا آن فیلمی بود که یادم انداخت چه قدر از کتک‌کاری میترسم، آنقدر که یادم رفته ازش میترسم، یا نمیخواهم به یاد بیاورم.
شانسم بود انگار که توی کاشان و اصفهان چندین و چندین دفعه رفتم جلو که کتک بزنم و بخورم و نشد و یک روز واقعا دیدم نمیترسم. همان روزها من تازه زنده شدم، شاید هم مردم.»
(تکمله‌ی ادیب وحدانی بر ترجمه‌اش از باشگاه دعوا)
«... اما همین اسکیزوفرنی است که بارزه‌ی زندگی و شخصیت مدرن است: ایجاد مکان‌های کاملا خصوصی برای در ‌امان نگه‌داشتن جهانی که هر دَم از خود می‌کاهد، که هر دم انرژی‌های جدیدی را وارد نظم موجود می‌کند. تن‌دادن به اسکیزوفرنی فردی راهی است برای پرهیز از عمومی‌کردن موارد خصوصی...
تا امروز نیز مصرف مواد مخدر تن‌دادن به خشونتی است که به منظور رد خشونت حیوانی‌تری صورت می‌گیرد، خشونتی که در سطح خیالی روی می‌دهد و قادر به درک خود از جهان اطراف، و از همین‌رو، تناقضات موجود در آن نیست.»
(کتاب اعتیاد/شهریار وقفی‌پور/نشر قصه)
مهم نیست که چه‌قدر از بودن‌ات راضی هستی، یا نیستی.
مهم نیست که چه‌قدر به آن چیزهایی که می‌خواسته‌ای، رسیده‌ای، یا نه.
مهم نیست که اصلا چیزی برای خواستن داشته‌ای هیچ‌وقت، یا نه.
مهم نیست که مدت‌هاست فهمیده‌ای که دیگر چیزی مهم نیست.
مهم بودن توست، که در چنبره‌ای از مناسبات عموما پوسیده‌ی نخ‌نمای ساخته‌ی دست دیگران، گیر کرده است و هیچ راه فراری ندارد/نداری.
مهم تاریکی مطلقی است، که در آن گم شده‌ای.
مهم رشته‌های پیدا و ناپیدای تقدیر است، که اسیرش شده‌ای.
من عقده‌ی خود‌کم‌بینی جو هستم.
من موهای درد‌کشیده‌ی جو هستم، وقتی از ته تراشیده می‌شوند.
من دندان‌های ریشه‌دار جو هستم، وقتی کاملا خراب شده‌اند، اما از جا در نمی‌آیند.
من ناخن‌های بی‌جان جو هستم، وقتی از بیخ کشیده می‌شوند.
من تضاد ترسو/خود‌ویران‌گر جو هستم.
مهم نیست که زنده‌گی معمولی‌ام، معمولی‌تر از هر معمولی‌ای می‌گذرد.
مهم نیست که جرات و جسارت خود‌ویران‌گری ندارم.
مهم این است، که روزی، روزگاری، نه چندان دور، خودم را می‌بینم، ایستاده، با شمایلی از کلاه و بارانی، در کافه‌ای غرق دود، با هفت‌تیری در دست.
من عقده‌ی «خود سامورایی‌بین» جو هستم.
زنده‌گی، یا هر چیزی که اسم‌اش را می‌گذارید، رو‌به‌روی‌ام ایستاده،
مهم نیست که خشاب من خالی است،
مهم این است که کدام‌مان ماشه را زودتر می‌کشیم...
« آغاز انهدام چنین است
این‌گونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر گور من بنویسید:
ـ یک جنگجو که نجنگید
اما، ... شکست خورد»
 (نصرت رحمانی)

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #2 امین علی اکبری 1391-05-04 11:43
دم شما گرم
همین که متفاوت می نویسی، خودش هنریه...
نقل قول
 
 
0 #1 امير معدني‌پور 1391-05-02 13:45
خوب بود. به‌خصوص قسمتِ سوم. خسته نباشي.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی