پرینت

چگونه از چربی‌های بدنِ مادرِ مارلا صابون درست کنیم؟ - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژه‌نامه‌ی چاک پالانیک و Fight Club

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

چگونه از چربی‌های بدنِ مادرِ مارلا صابون درست کنیم؟
یادداشتی بر رمان باشگاه مشت‌زنی نوشته‌ی چاک پالانیک

در دوران باستان، در محلی که امروزه "ایرلند" نامیده می‌شود. بالای یک تپه‌ی کنار رودخانه، آدم‌ها را قربانی می‌کردند. هزارها انسان. آن‌ها را قربانی می‌کردند و روی تل هیزم می‌سوزاندند. بعد از این‌که صدها قربانی سوزانده شدند یک ماده‌ی غلیظ و سفیدرنگ از قربان‌گاه به سمت رودخانه راه افتاد. سال و سال‌ها روی توده‌ی سوخته، باران بارید و آب از میان خاکستر گذشت و تبدیل به محلول قلیاب شد و بعد با چربی ذوب شده‌ی بدن قربانی‌ها ترکیب شد و صابون غلیظ و سفیدرنگی اززیر قربان‌گاه به سمت رودخانه راه افتاد. بعد از سال‌ها آدم‌کشی و باران، قدیمی‌ها فهمیدند که اگر لباس‌شان را جایی از دریاچه بشویند که صابون هست، لباس‌شان تمیزتر شسته می‌شود.
تایلر دردن می‌گوید: تمدن‌هایی که صابون نداشتن از شاش خودشون و سگاشون برا شستن لباس و موهاشون استفاده می‌کردن. به خاطرِ اون یه ذره اسید اوریک و آمونیاکی که تو ادرار هست.
تایلر می‌گوید: پس کشتن اون همه آدم کارِ درستی بود. (1)
***
تایلر دردن – هیولای فیلسوفی که از ذهن بی‌خواب شده‌ی راوی گمنام کتاب بیرون زده است- ،چه آن‌جا که در نقش یک آپاراتچی سینما، فریم‌های پورنو را در میان فیلم‌های کودکانه و رمانتیک می‌چپاند و چه آن‌جایی که در نفش یک خدمتکار کارکشته در سوپ‌های خوش آب ورنگ میهمانی‌های اعیان و اشراف ادرار می‌کند؛ چه آن موقع که خانه‌ی مردی که راوی داستان است را منفجر می‌کند، باشگاه مشت‌زنی را به راه می‌اندازد و با گسترش فعالیت‌هایش پروژه‌ی میهم را شکل می‌دهد تا کم‌کم بتواند همه‌ی دنیا را تخریب کند یک مصلح اجتماعی است. پیامبری که قصد دارد دنیا را از کثافاتی که گریبان‌گیرش شده پاک کند تا قرن‌ها بعد دنیایی بهتر از آن‌چه هم اکنون هست ساخته شود. او عجول نیست. با آرامش آدم‌هایش را می‌کشد و با چربی تن آن‌ها صلبون می‌سازد. صابون‌های گرانقیمتی که هر روز هواداران بیشتری پیدا می‌کنند، زیرا شبیه آن‌ها در هیچ جای دیگر دنیا وجود ندارد.
نویسنده‌ی کتاب، راوی خود را مرد بی‌نامی انتخاب می‌کند، شغلی عادی به او می‌دهد و او را در طبقات میانی برجی بلند جای می‌دهد. آپارتمانی انباشته از وسایل زندگی مدرن، شبیه به هزاران آپارتمانی که که عکس آن در مجله های دکوراسیون ایکیا (IKEA) به چشم می‌خورد. تمام این‌ها موجب می‌شودکه بفهمیم، پالانیک قصد نداشته است شخصیتِ داستانی منحصر به فردی که نمونه‌ی آن در دنیای بیرونی وجود ندارد را خلق کند. راوی داستان باشگاه مشت زنی شبیه به یکی از ماست. یا حتی، خودِ ماست و تایلر دردن قاتل روان پریشی نیست که از یکی از تیمارستان‌های شهر گریخته باشد. او فریادهای نزده‌ی مرد است. مشت‌هایی است که راوی جرات کوباندن‌اش به تن کسی را پیدا نکرده است. توموری سرطانی است که در مغز بزرگ می‌شود و صاحبش را با گلوله‌ی تفنگی می‌کشد.
در بخش‌های اولیه‌ی کتاب، نویسنده کدهایی به خواننده می‌دهد تا او را در مورد ماهیت تایلر به شک بیاندازد ولی در اواخر کتاب است که نظرش را صریح و قاطع اعلام می‌کند. تایلر دردنی وجود ندارد. او همان بخش آنارشیست و وحشی و ایده‌آل گرا و عمل‌گرای راوی است که در شهر به راه می افتد تا کارها را آن‌طور که به نظرش می‌رسد سر و سامان دهد. او ناخودآگاه خودِ ماست. بخشی از صداقت و خشونت ما که به روش خاص خودش می‌خواهد دنیای بهتری بسازد و البته دنیای بهتر در نظر او دنیای ویران‌شده و انسان به کمال رسیده، انسانِ مرده است. انسان‌ها در دنیای کنونی چیزی نیستند جز نقش‌های شبیه به همی که مدام تکرار می‌شوند. راوی پیش از ظهور تایلر در ذهن و زندگی‌اش و پیش از خلق پدیده‌ی "باشگاه مشت‌زنی" مردی است مودب و موقر، با پیراهنی سفید، صورتی شبیه به همه‌ی صورت‌های دنیا و خانه‌ای شبیه به آن‌چه در مجلات معروف دکوراسیون ارائه می‌شود. مردی بدون هیچ مشکل بیرونی ولی سرشار از خشم‌ها و عصبیت‌هایی که به صورت بی‌خوابی مزمن در زندگی‌اش بازتاب داده شده است. خودویران‌گری، رویایی است که او روزهایش را با آن شب می‌کند. آرزوی مبهمی که خودش هم از چند و چون و چگونگی آن چیز زیادی نمی‌داند. برای انجام ماموریتی اداری، در روز، شب، عصر یا نیمه شب سوار هواپیما می‌شود؛ تنها رویایی که آرام‌اش می‌کند و او را در آن چند ساعت پرواز به خواب می‌برد، سقوط است. یک سقوط دسته‌جمعی در کنار دوستِ موقتی چندین ساعته‌ای که مجبور است حضورش را تا فرود و مقصد تحمل کند و خوش و بش‌هایی با جمله‌های کوتاه و از پیش تعیین شده تحویلش دهد.
هنگامی که به انجمن سرطانی‌ها می‌رود، هیچ‌چیز از هیچ‌کس نمی‌داند جز نامی که شاید به دروغ بر روی لباس‌شان برچسب شده است. در این دنیا آدم‌ها، حتی پدیده‌های واقعی‌ای مثل تومور و سرطان را با القاب دیگری که به آن می دهند، تغییر می‌دهند تا در ظاهر از درد و رنج بکاهند. ولی رنج از بین رفتنی نیست، بلکه از صورتی بیرونی به صورتی درونی تغییر می‌کند. در این انجمن‌ها به سرطان و تومور می‌گویند، "عامل". به بهبود می‌گویند، "درمان". ولی اصل قضیه تغییری نمی‌کند. آن‌هایی که به انجمن‌ها می‌آیند می‌میرند، همانند زن لاغر اندام –کلویی- که با وجود همه‌ی اشک‌ها و مهربانی‌ها و تلقین‌های خوش‌باورانه، زنده نمی‌ماند و بابِ قوی هیکلی که تمثال دروغین مردانگی است. قهرمانِ زیبایی اندامی که از شدت مصرف هورمون‌ها دچار سرطان بیضه شده است و شب‌ها در انجمن‌ها اشک می‌ریزد. در یکی از همین انجمن‌هاست که سر و کله‌ی مارلا پیدا می‌شود. دختری که فاصله‌ی چندانی با "ته خط" ندارد. شلوار جین‌های مردم را از لباس‌شویی‌های عمومی می‌دزدد و در هتل درب و داغانی در کنار هروئین‌ فروش‌های حرفه‌ای زندگی می‌کند. همه‌چیز از نگاه‌های پر از ریشخند مارلا شروع می‌شود. توی انجمن به راوی نگاه می‌کند. به اشک‌های دروغینش می‌خندد و همه‌ی آن در آغوش کشیدن‌ها و دلسوزی‌ها را به باد تمسخر می‌گیرد. بعد از مارلا است که تایلر دردن هم ظاهر می‌شود، باشگاه مشت‌زنی شکل می‌گیرد و پروژه‌ی میهم که قصد دارد دنیا را تعطیل کند..
روشی که پالانیک در برخورد با خوانندگان کتابش اتخاذ می‌کند شبیه به همان شیوه‌ای است که تایلر دردن می‌خواهد از آن طریق بر دنیای اطرافش تاثیر بگذارد. ارائه‌ی تصویرهای فشرده و چندخطی‌ای که ذهن خواننده را آشفته می‌کند. تایلر دردن، آپاراتچی پاره وقت سینما دوست دارد دنیا را به همان سمت ببرد که باید. به سوی ویرانی. از آزار دادن ذهن کودکان در سینما شروع می‌کند و هر روز که می‌گذرد فعالیت‌هایش را بیشتر گسترش می‌دهد. فریم‌های پورنوگرافیک فیلم‌های سینمایی را قیچی می‌کند و آن‌ها را در بین انبوه فریم‌های یک فیلم کودکانه یا فیلمی شاد و خانوادگی که خانواده‌ها برای مفرح کردن بی‌مزگی‌های زندگی به آن در سینماها پناه آورده‌اند، می‌چسباند. او می‌خواهد در روند تکراری زندگی آدم‌ها اختلال ایجاد کند. زن و شوهرهای جوان و کودکان کم سن و سال فیلم‌ها را می‌بینند؛ چیزی از آن صحنه‌ها زننده به خاطرشان نمی‌آید -چون هر فریم تنها یک شصتم ثانیه بر پرده ظاهر می‌شود- ولی احساس بدی دارند. عصبی و ناراحتند و خودشان هم دلیلش را نمی‌دانند.
به طور قطع تا به امروز نویسندگان زیادی بوده‌اند که قصد چنین کاری را داشته‌اند. ناتورالیست‌های فرانسوی قرن نوزدهم به سرکردگی امیل زولا به موشکافی کثافات بشری می‌پرداختند و آن را جزء به جزء بازسازی می‌کردند تا تصویری واقعی‌تر و قابل باورتر از پلیدی روح‌های انسانی ارائه دهند. انسانی که تا پیش از آن، تنها زیبایی نابی بود که در آثار کلاسیک‌ در وصف‌اش مدح سرایی می‌شد. تفاوت پالانیک با بسیاری از نویسندگان پیش از خودش، در چگونگی نشان دادن تصاویر است. او از میان تعدادی زیادی تصویر که حادثه یا اتفاقی را می‌سازند، فقط تعداد معدودی از آن‌ها را انتخاب می‌کند. انتخاب‌های او آن‌قدر شایسته است و آن‌قدر صریح و بدون پرده‌پوشی که شاهد بالاترین تاثیرگذاری در کم‌ترین تعداد کلمات هستیم.
خراش بزرگی روی ناخودآگاه می‌افتد و به سادگی التیام نمی‌یابد. همانند قلیابی که تایلر پشت دست مرد می‌ریزد و برای این‌که جایش خوب بسوزد و ماندگار شود آن را می‌بوسد. بوسه‌ای آمیخته با قطره‌های بزاق. درجه‌ی اسیدی این قلیاب آن‌قدر بالاست که که از آن برای باز کردن لوله‌های گرفته استفاده می‌کنند. این محلول می‌تواند قابلمه‌ی آلومینیمی را سوراخ کند. رطوبت می‌تواند شدت سوختگی و عمل کردن قلیاب را بالا ببرد. دلیل بوسه‌ی تایلر پیش از ریختن قلیاب روی دست مرد هم به این دلیل است. قلیاب می‌سوزاند و می‌سوزاند و تایلر دردن می‌گوید نابودی، نزدیک‌ترین راهِ رسیدن به رستگاری است. جای بوسه‌ی تایلر سوختگی قرمزرنگی است که تا ابد روی دست‌های مرد خودنمایی می‌کند. به عقیده‌ی تایلر، مرد با تحمل این درد، یک قدم به رستگاری نزدیک‌تر شده است. البته که رستگاری اصلی در پایان کتاب اتفاق می‌افتد. تایلر می‌گفت: "بیشترین زمانی که می توانی از کامل بودن انتظار داشته باشی تنها یک لحظه است." مرد، در حالی که لوله‌ی تفنگ رو لپ‌اش است ماشه را می‌کشد و می‌میرد. تایلر هم با او می‌میرد. فرقی ندارد. دوباره به صحنه‌ای که کتاب با آن آغاز شده بود برگشته‌ایم. صحنه‌ی شلیک و مرگ. تمام کتاب توصیف همان یک لحظه است. لحظه‌ی رستگاری راوی –و تایلر دردن- . تایلر عقیده دارد که اولین راه رسیدن به رستگاری، مردن است.

1- باشگاه مشت‌زنی – چاک پالانیک – پیمان خاکسار – فصل 9

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی