مقاله ها

پرینت

شب هرمان هسه

. Posted in گزارش

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

هرمان هسه، نویسنده و شاعر و نقاش بلند پایه‌ی آلمانی و برنده‌ی نوبل ادبی 1932 موضوع هفتاد و هشتمین شب از شب‌های مجله بخارا بود که عصر روز سه شنبه 17 اسفند 1389 و با همکاری دانشکده زبان‌های خارجی دانشگاه آزاد اسلامی، واحد مرکزی، در سالن اجتماعات این دانشکده برگزار شد.
در « شب هرمان هسه» نخست دکتر محمد زیار خیرمقدم گفت به برند اِربل سفیر جمهوری فدرال آلمان و دیگر حاضران در این مراسم و سپس علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، اشاره‌ای داشت به شب‌هایی که تا کنون مجله بخارا به نویسندگان آلمانی زبان اختصاص داده است که می‌توان از آن میان از گونترگراس، فرانتسوبل، آنه ماری شوارتسنباخ، ماکس فریش و فردریش دورنمات نام برد. پس از آن برند اربل، سفیر جمهوری فدرال آلمان که در این مراسم حضور داشت سخنان خود را با مضمون « هرمان هسه، نویسنده‌ی آلمانی ـ سوئیسی » آغاز کرد:
« خانم‌ها، آقایان، مهمانان گرامی،
خوشحالم که در جلسه‌ای درباره هرمان هسه، شاعر آلمانی ـ سوئیسی و برنده جایزه‌ی ادبی نوبل شرکت می‌کنم. از بخارا و آقای علی دهباشی برای برگزاری این جلسه تشکر می‌کنم.
روابط ایران و آلمان روابطی گسترده و چند جانبه هستند که در طول چند قرن یکدیگر را تحت تأثیر قرار داده‌اند.
وقتی همکاری‌های سیاسی و اقتصادی بین دو کشور کمرنگ می‌شوند، روابط فرهنگی فیمابین این امکان را فراهم می‌کند تا گنجینه‌ی با ارزش دوستی حفظ شود، و این مصداق بارزی بین آلمان و ایران دارد. از نظر تاریخی هم روابط فرهنگی پیش آهنگ روابط اقتصادی و سیاسی دو کشور بوده‌اند. در نیمه‌ی اول قرن هفده یک هیئت از دربار دوک فریدریش سوم به اصفهان آمد که آدام الئوریوس از دانشمندان آن زمان پل فلمینگ شاعر همراه هیئت به وند. این هیئت از نظر سیاسی و اقتصادی موفقیت نداشت، اما از نظر فرهنگی موفق بود. در سال هزار و ششصد و چهل و هفت ، الئوریوس سفرنامه‌ی خود را که از نظر تاریخ قرن هفدهم ایران اهمیت دارد منتشر کرد، فلمینگ هم اشعاری درباره‌ی سفر به ایران سرود که معروف شده‌اند.
دو قرن بعد، گوته از شاعر بزرگ ایران حافظ الهام گرفت. مدت‌ها بود که شهرت حافظ به آلمان رسیده بود. در اوایل قرن نوزدهم دیوان حافظ به طور کامل به آلمانی ترجمه شده بود. گوته با دیوان غربی ـ شرقی علاقه‌ی بیحد خود به این نابغه‌ی ایرانی و مشترکات بین خود و او را در جهان بینی و ادبیات بیان می‌کند.
و از دیگر شخصیت‌های ادبی آلمان فریدریش روکرت می‌باشد که در سال انتشار دیوان غربی ـ شرقی ، یعنی هزار و هشتصد و هیجده در وین مشغول تحصیل در رشته‌ی زبان‌های شرقی بود. او که هم شاعر بود و هم زبانشناس با دقت باورنکردنی زیبایی‌های شاعرانه‌ی شعر فارسی در دوره‌ی اسلامی را به آلمانی ترجمه کرد. شعرهای خود او تحت تأثیر شاعران ایرانی ، از جمله اشعار مولانا است.
این سه مورد نشان دهنده‌ی سابقه‌ی طولانی تبادلات فرهنگی بین ایران و آلمان می‌باشد.
هرمان هسه هم که موضوع این جلسه است، با تصوف اسلامی ـ ایرانی آشنا بود. مطمئن هستم که توضیح درباره‌ی آثار و افکار او انگیزه‌های بسیاری به همراه دارد. به همین دلیل مناسب‌تر دیدم که بحث و سخن درباره‌ی هرمان هسه را به دیگران واگذار کنم.
در پایان از برگزاری این جلسه که موجب ادامه‌ی تبادلات فرهنگی می‌شود ، تشکر می‌کنم و امیدوارم که در آینده این جلسات ادامه یابد.
حافظ می‌گوید:
  آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
  در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
و به قول گوته، همزاد روحی حافظ :
  آن که خود را شناخت، در خواهد یافت
  که خاور و باختر از یکدیگر جدایی نمی‌پذیرند.
  توازن صمیمی میان این دو جهان را شایسته می‌دانم
  و آمد و شد میان غرب و شرق را، نیک و به جا. »

دکتر علی غضنفری: « هرمان هسه و سیاست »

پس از آن دکتر علی غضنفری « هرمان هسه و سیاست » را موضوع سخنرانی خود قرار داد و چنین گفت:
« من مطالب خود را در دو بخش هِرمان هِسِه و چگونگی پیوند او با سیاست و سپس ریشه‌های فکری هِرمان هِسِه در قیاس با برخی بزرگان ادب آلمان تقدیم می‌کنم.
اصولاً در برخی موارد باب شده، در بیان ویژگی‌های انسان‌های بزرگ افراط و تفریط شود، به‌گونه‌ای که اگر کنکاش و تجزیه و تحلیـل واقعی ارایه نشود، شخصیت فرد مورد بحث یا بی‌سبــب بــزرگ جلوه می‌کند و یا بی‌نهایت کوچک شمرده می‌شود. در مورد هِرمان هِسِه نیز تا اندازه‌ای چنین شد که البتـــه افراط در بیان ویژگی‌های وی بسیار اندک و قابل اغماض است. علت اصلی این امر هم صادق بودن هِرمان هِسِه در بیان نظراتش است و مسیر تکاملی که همواره پیموده تا بتواند به یک سلامت نفس، بالندگی و پویایی دایمی دست یابد.
هِرمان هِسِه شاعر، نویسنده و نقاش سوییسی – آلمانی است. هِسِه در ابعاد اندیشه ادبی خویش متأثر از شخصیت‌هایی مانند جورج هامان پایه‌گذار عصر اندیشه‌ی طغیان و فشار و همچنین نیچه، گُوته و شیللر است و در ابعاد اندیشه‌ی سیاسی پیوسته در حال دگرگون شدن است. خود اذعان دارد که سیاست مدار نیست، لیک به هیچ وجه از عرصه‌ی سیاست دور نبوده است.
هِرمان هِسِــه در سکون نیست. تلاش دارد اندیشه‌اش را پیوسته با داده‌ها و واقعیت‌های تازه وفق دهد. این بدان معنا نیست که باورهایش را رها می‌کند، برعکس ، او در مسیر کامل کردن اندیشه‌ی خویش گام برمی‌دارد. این پدیده به‌ویژه در دورانی که هِسِه می‌زیسته و زندگی سیاسی- اجتماعی- اقتصادی پیوسته در حال دگرگونی بوده و اتفاقاتی که در این مقوله‌ها افتادند، طبیعی و بدیهی بوده است. هنگامی که چهارسالش بود، مادرش در نامه‌ای به پدر هِرمان می‌نویسد:
«این پسرک شور و شوقی عجیب دارد. سخت کوشی و اشتیاق وافر او به فراگیری و قدرت تفکر او در سن چهار سـالگی شگفت‌انگیز است. باشـد کـــه خداونـد این انــدیـشه‌ی پرافتخار را حمایت کند. این‌جـا انـسانی ناب و با شکوه در شُرُف شکل‌گیری است، لیک بیمناکم که اگر تربیت او به اشتباه و ضعیف باشد، بر این کودک چه خواهد رفت.
هِرمان هِسِه بدون تردید در همه‌ی آثارش از طبیعت، و از دگرگونی آن الهام گرفته و در همه جا این دگرگونی یا «Metamophos» را به سوی تکامل می‌بینیم. او حتا مقاومت را نیز از طبیعت می‌آموزد و چنان در دورانی که از بیماری بیم مرگش می‌رفت با کمک نقاشی از طبیعت قدرت می‌گیرد که گویی هیچ وقت بیمار نبوده و سرانجام 85 سال عمر می‌کند.
اشاره‌ی دقیق به آن تحولات و این پیوندها با طبیعت مقوله‌ی خاص خودش را دارد که بنده در همین حد بسنده می‌کنم، ولی اگر به تحولات انقلاب صنعتی در انگلستان و سپس در آلمان و سایر کشورهای اروپا، به تحولات فکری پس از اوج‌گیری عصر طغیان و فشار و دست آورده‌ای کلاسیک وایمار نگاهی کوتاه داشته باشیم و در کنار این‌ها دو جنگ جهانی را مدّ نظر قرار دهیم، به راحتی دگرگونی‌ها و تحولات را مشاهده خواهیم کرد، که چگونه پــی در پی واقع می‌شوند و جهش‌های فکری – صنعتی – اجتماعی – فرهنگی را به سرعت در پی دارند.
در سال 1917 می‌گوید: «تلاش من برای این‌که به سیاست علاقمند شوم، بیهوده بود» و جـــایی دیگــر می‌گوید: «اصولاً انسانیت و سیاست مداری پیوندی با هم ندارند، هر دو لازمند، اما در آنِ واحد هم در خدمت انسانیت و هم در خدمت سیاست بودن، ممکن نیست».
به همین دو جمله عنایت فرمایید. یعنی هِسِه خود را در خدمت انسانیت می‌بیند و نه در خدمت سیاست. حال مگر می‌شود کمر همت به خدمت انسان و انسانیت بست و در قالب شعر و داستان و نامه و مقاله و سخنرانی از اوضاع سیاسی غافل بود و به آن نپرداخت.
فراموش نشود که شیوه‌ی رفتار سیاسی یک شاعر و نویسنده با شیوه‌ها و کردارها و گفتارهای یک سیاست مدار و یا یک مبارز سیاسی متفاوت هستند.
نمونه‌ی بسیار جــالب آن خــوزه مارتی شاعر بزرگ کوبایی است، او را چــون قهرمان مــلی چه در کــوبــا و چـــــه در اسپــانیا دوست دارند. سال‌ها پس از وی او چه‌گوارا رشد کرده که روش او با خوزه مارتی بسیار متفاوت است.
شعر زیبای Rosa Blanca خوزه مارتی را هنوز پس از حدود 60 سال از در گذشت وی کودکان در دبستان‌ها می‌خوانند و شعر دیگر را که گوانتانامِرا  باشد هنرمند بزرگ اسپانیایی خوزیتو فرناندس خوانده است.
هِرمان هِسِه خود اذعان دارد که سیاست مدار نیست و به این اذعان افتخار هم  می‌کند.
این انتقاد و جملـــه‌ی هـانس هـابـه روزنامه نگار و نــویسنــده‌ی معــروف اتریشی که چرا هِسِه مـــاننــــد اشتفان تسوایک، توماس مان و فرانتس ورنر از حکومت نازی‌ها نقد صریح و آشکار نکرد و به جای آن در سـوییس زیـر آفتـاب لَم داد، کاملاً اشتبـاه است، چون هـابـه اشـاره نمی‌کنـد که وقتی تسوایک، مان و ورنر حملات خود را در نوشتـه و رادیـــو آغاز کردند، در آمریکا به سر می‌بردند، درحالی‌که هر لحظه احتمال می‌رفت که هیتلر سوییس را نیز چون اتریش به آلمان ملحق کند. به همین خاطر توماس مان در سال 1945 می‌گوید:
«این‌که شما لعنت و نفرین بر ضد هیتلر پرتاب نکردید، یک اتهام بی‌معناست، من هم 5 سال در سوییس باید سکوت می‌کردم و تازه در آمریکا توانستم آن‌چه را که می‌خواهم بگویم».
ویل وِسپِر نویسنده‌ی آلمانی در سال 1936 او را «خائن به وطن» می‌نامد.
جالب است بدانیم که وِسپِر خود در سال 1931 به عضویت حزب ناسیونال سوسیالیسم در آمد و جزو 88 نویسنده‌ای بود که در اکتبر سال 1933 «پیمان وفادارترین پیروان» را با هیتلر امضا کردند.
توماس مان درباره‌ی وِسپِر می‌گوید: «او همیشه یکی از خشن‌ترین ناسیونال سوسیالیست‌های دیوانه بوده است».
هِسِه، 1935: خود را موظف می‌دانم، این آلمان فاسد و خشونت آفرین را ترک نکنم، بلکه در محدوده‌ی توان خویش تا آن‌جا که می‌توانم به ترویج عدالت و احترام بپردازم.
و این آغازی بود که نامه‌ها، اشعار و متون وی تقریباً به چــاپ نرسیدند و سال 1937 طنزنویسی یک رباعی می‌سراید:
همه‌ی جراید آلمان
شاهد فرو افتادن هِسِه هستند
اگر «موسِه» هنوز وجود داشت
هِسِه نیز فراتر می‌رفت
واژه‌های به سه و هِسهِ فرانسوی هستند و در بورس مورد استفاده قرار می‌گیرند. وقتی ارزش سهام پایین می‌رود آن‌را (به سه) و وقتی بالا می‌رود آن‌را (اوسِه) می‌نامند. فعل نوتیقن هم در بورس برای ارزش گذاری سهام است. خلاصه‌ی رباعی اینست که ارزش هِسِه را پایین آوردند و همه‌ی جراید این را می‌دانند و روزنامه‌ی «موسِه» را نیز بستند و اگر نمی‌بستند ارزش هِسِه بسی بالاتر می‌رفت.
رودلف موسه بنیان گزار روزنامه‌ی برلین بود که چون طی سالیان دراز بیشترین انتقادهای هِسِه از شرایط حاکم بر آلمان را چاپ کرده بود، روزنامه‌اش تعطیل شد.
هِسِه در آغاز، گرایش‌های کمونیستی داشت و با عنایت به شیوه‌ها و روش‌های آن روز امپریالیست‌ها، سوسیالیسم را در شرایط آن دوران بهترین روش حکومتی می‌دانست. در جنگ جهانی اول از جمله محدود روشنفکرانی بود که مجذوب شعــارها و خروش‌های ناسیونالیستی نشــد و در سال‌های 1914 تا 1918 مـقاله‌های فراوانی در انتقاد از جنگ نوشت و در کنار کارهای ادبی در مرکز مددکاری اسرای جـنگی در شهر بِرن سوییس خدمت می‌کرد. همان‌گونه که عرض شد هِسِه مانند بسیاری دیگر از بـزرگان ادب آلمان مانند گُــوته و تومـاس مان از طبیـعت الهام می‌گیرد. ایــنان «Zymbios» را کــه همان هم‌سویی برای رسیـدن بـه اهـداف انسـان سـاز است و «Mutualism» را کـه همان مشترک اندیشی و هم‌دلی برای دست‌یابی به هدفی مشترک است از طبیعت دریافت می‌کنند و انگل واره بــــودن را که همــان «Parasitism» است مردود می‌شمارند، که این پدیده نیز با الهام از طبیعت به علوم انسانی و جامعه شناسی و حتا مدیریت نوین وارد شده است.
ما در داستان‌های هِرمان هِسِه نیز همیشه انسان‌هایی را می‌بینیم که در طول داستان به‌گونه‌های مختلف از راه بد به راه راست هـــدایت می‌شوند و به دنبال تکامل و دست‌یابی به رسالت‌های انسانی هستند. این امر در گرگ بیابان، ... و بازی با مهره‌های شیشه که جایزه‌ی نوبل را به رایش به ارمغان آورد آشکارا دیده می‌شود.
اشعار هِسِه نیز این پند و اندرز را دارند که ایستایی و سکون برای یک انسان جایز نیست و روح آدمی پیوسته باید با پیشانی آینده به دوردست‌ها بنگرد و همواره در تلاش باشد تا آموزش‌های نوین را در اندیشه بپروراند.
نکته‌ی بسیار مهمی که وجود دارد این است که پی بردن به سیاسی بودن هِسِــه را به زیبایی در نامــه‌های وی می‌توان دید که در موضوعات مختلف نوشته شده‌اند. او در نامه‌هایش ثابت می‌کند که شاعر و نویسنده‌ای نیست که اشعار و نوشته‌هایش تاریخ مصرف دارند.
نامه به فرزندش هاینر: 1930 میلادی
«من به دلایل کافی نه بورژُوا هستم، نه سوسیالیست، گرچه هرآینه از پایگاه سیاسی بخواهم بگویم، سوسیالیسم را در شرایط موجود بهترین می‌دانم. تو بعدها به عنوان «دکوراتور» در نظامی خدمت خواهی کرد که با آن‌ها همسو نیستی. پس شایسته است تحقیق کنی و این دشمن را که همان نظام سرمایه داریست بشناسی و به فراگیــری دانش و سوسیالیسم بپردازی.  تأکید می‌کنم که سوسیالیسم هم ایرادهای فراوان دارد، لیک در شرایط حاضر تنها موضعی است که به پایه و اساس رفتارها و کردارهای اجتماعی و شیوه‌های زندگی اجتماعی غلط و نادرست، خرده می‌گیرد و آن را به نقد می‌کشد».
بعدها در نامه‌ای به یکی از دوستانش می‌نویسد:
نینون (همسر سوم هِسِه) خاطرات تروتسکی را به رایم خواند. انسان وقتی شروع به خواندن خاطرات سیاست مدارها می‌کند، از همان لحظه‌های نخست ذوق و شوقش فلج می‌شود، چون می‌داند که دست کم بعضی از این خاطرات و گفته‌ها دروغ مطلق هستند. آقای تروتسکی از صدها هزار کشته اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و می‌گوید:
«آن چنان در یکی از دفـاتر مسخره‌اش مشغول کار و چـنان در پــی ریشـه کن کردن مذهب بوده است که آن‌گونه مسایل حاشیه‌ای یعنی کشتار صدها هزار انسان را اصلاً متوجه نشده است».
مقایسه‌ی این دونامه به آسانی بیانگر این امر است که هِسِه به هیچ وجه و در هیچ بُرهه‌ای از زندگی‌اش، در عین اظهارنظرهای سیاسی گرفتار تنگ نظری و دُگماتیسم نبوده و اگر به یافته‌ای نو و جدید دست پیدا کرده، آن را ابراز داشته است.
نامه‌های فراوانی به او نوشته شدند. حدود 30 هزار نامه که گویا 17000 آن‌ها را پاسخ گفته است. در میان این نامه‌ها، نامه‌های تهدید آمیز و اهانت آمیز نیز بودند.
نامه‌ای از یک دانشجوی رشته‌ی پزشکی از شهر هاله (1921)، زمانی که پس از جنگ جهانی اول هِسِه به رشد اندیشه و خودسازی جوانان آلمان و بین المللی شدن این امر می‌پردازد و آلمانی‌ها را تافته‌ی جدا بافته نمی‌داند.:
«ما از این گونه شاعران نفرت داریم که از مردان زنانی می‌سازند و ما را به اندیشیدن و بی‌تفاوت شدن دعوت می‌کنند از ما می‌خواهند که بین‌المللی بیندیشم. ما آلمانی هستیم و می‌خواهیم تا ابد نیز آلمانی بمانیم ».
هِسِه پاسخ نمی‌دهد و نام دانشجو را نیز پنهان می‌کند،  لیک در یادداشتی در سال 1921 نکته‌ای جالب می‌گوید که در سال 1931 به گونه‌ای دیگر آن را بازگو می‌کند:
«جالب است که این دانشجو می‌گوید، این حق مسلم ماست که شاعران عیناً تقاضاهای ما را بازگو کنند. یعنی شاعر موجودیست که باید دانش و اندیشه‌ی خود را که درپی حقیقت جویی است و رسالت خود را که همان حقیقت گویی است پنهان کند و اطاعت کند وقتی این جوان چماقش را می‌چرخاند!»
و در سال 1931می‌نویسد:
«علاوه بر این‌ها، اوضاع در آلمان خیلی ناهنجار است. تصور می‌کنم موج بولشویک‌ها آلمان را نیز فرابگیرد.
حقشان همین است. با سیاست غلط و عقاید دیوانه‌وار خویش. بیم آن می‌رود که آنان با این ناپختگی‌ها و ناآگاهی‌ها دوباره چون 1914 به جنگ بپردازند».
همان‌گونه که گفته شد هِرمان هِسِه در بررسی‌های سیاسی و گفتارهای سیاسی واقع بین است و اگر حرکتی و یا موضوعی را در زمانی منفی دیده و نقد کرده، پس از تحولی مثبت در آن حرکت یا موضوع، نظر جدید خود را ابراز کرده است، به عبارتی از «دُگماتیسم» پیوسته دوری جسته است.
در سال 1938 در اوج گیری قدرت هیتلر، از انگلستان می‌خواهد که با عنایت به قدرت گیری «رایش سوم»، موقعیت واقعی سیاست جهانی را درک کند و هنگامی که «چمبرلین» نخست وزیر وقت انگلستان «قرارداد مونیخ» که الحاق سرزمین سودت، به وهم و مارن را از چکسلواکی بــه آلمــان هیتلری تأیید کرد و آن را اپیزمنت پولیتیک که همان سیاست کج دار و مریز یا بهتر بگویم سیاست پس کشیدن در برابر زور برای پرهیز از درگیری است، نام نهادند، هِسِه چمبرلینِ را «اَستری پیر و آفت‌زا» نامید. همین هِرمان هِسِه در سال 1946 می‌گوید: «درحال حاضر شرافت انسانی را فقط می‌توان در انگلیسی‌ها دید و شنید که بسیار جای تشکر دارد».
در نامه‌ای در دسامبر 1931 چنین می‌گوید:
«در دوران جنگ به خوبی متوجه شدم که نه تنها سردمداران چیزی سرشان نمی‌شود بلکه مردم نیز تحت تأثیر پوپولیست‌هــا برای ناپختگی‌های گندآلود و ناعدالتی‌ها کف می‌زدند و هورا می‌کشند. این روزها من وقتی زبان آلمانی، روزنامه‌های آلمانی، مدارس آلمانی و ادبیات این دوران را زیر ذره‌بین می‌گذارم، می‌بینم که چه دروغ‌ها و فریب‌ها و چه چیزهای تو خالی و بی‌معنی رواج پیدا کرده است. این‌ها که پس از آن جنگ خانمانسوز وجود آمده بودند، مرا بیش از پیش بیدار و آگاه کردند».
هِرمان هِسِه پس از دریافت جایزه‌ی نوبل یعنی درست ده سال پس از آن مورد موجی از حمله نقادان ادبی آلمان قــرار گرفت که نقش اصلی در این مورد را کارل هاینز دشنر داشت، لیکن این مقوله چندان دوام نیافت. البته دشنر خود در زمان جنگ جهانی دوم در جبهه بوده و پس از جنگ به تحصیل پرداخت و از این رو ایرادهایش بسیار افراطی و  بیشتر برای مطرح شدن خودش بود و در نتیجه آن ایرادها بازتابی مثبت پیدا نکردند. در اوایل سال 1960 موج تازه‌ی استقبال از آثار هِرمان هِسِه به‌طور شگفت انگیزی در آمریکا ایجاد شد و به‌ویژه کتاب «گرگ بیابان» وی در دوره‌ای کتاب اول دنیا قرار گرفت و این موج آن چنان به آلمان نیز سرایت کرد که همه‌ی آن نقدها رفـته‌رفتـه فراموش شـدند. در اوایل سال 2007، آمار فروش کتاب‌هایش در دنیا به زبان‌های مختلف در چندین سال به 120 میلیون نسخه رسیدند.
همان‌گونه که گفتم در تمام کتاب‌های هِرمان هِسِه  نیز مانند گوته که در فاوست تا آخر عمر مشغول به تحریر شخصیت خویش نیز بود، می‌توان عناصر پردازش به شخصیت خود او را مشاهده کرد. این امر به ویژه در دمیان، در سفر به شرق، بازی مهره‌ی شیشه‌ای و از همه مهم‌تر در «گرگ بیابان» ملحوظ است و او به دنبال این امر است که باید حرکت کرد و به سوی تکامل و تعالی گام برداشت و در این مقوله‌ها خلاء اندیشه‌های بشرگرایانه را حس می‌کند.
اگر بخواهیم به اختصار بگوییم و بدون اغراق هِرمان هِسِه را در فعالیت‌های سیاسی بسنجیم، می‌توانم بگویم:
هِرمان هِسِه پیوسته در شکل گیری تازه‌ای به سر برده و چندین ده سال پس از شکل گیری اولیه بر اوضاع و احوال سیاسی جهان نه به عنوان یک حرفه‌ای، بلکه به عنوان یک انسان آگاه و دلسوز ناظر بوده و تلاش موفقیت آمیز داشته که با واقع بینی نسبت به دریافت‌های سیاسی خود اظهار نظر کند و از این امر پروایی نیز نداشته است. در عین حال ارزش گذاری‌ها و تجزیه تحلیل‌های هِرمان هِسِه نسبت به کشورها و ملت‌ها همیشه مطابق با زمان بوده و او در عین این‌که منفی‌ها را نقد کرده، حرکت‌ها و تکامل‌های انجام شده و مثبت را نیز دریافته و نظر خود را تصحیح کرده است.
در سال 1945 در زمان کنفرانس مالتا می‌نویسد:« وقتی که می‌خوانم که آمریکایی‌ها می‌خواهند مدیریت دنیا را به عهده بگیرند، یاد جـمله‌ی کنفسیـوس می‌افتم که در برابر یک فرد چینی پُرمدعا ایستاده و می‌گوید: این هـمان کسی نیست که می‌داند نمی‌تواند و نمی‌شود ولی باز هم انجام می‌دهد؟»
و در سال 1955 در نامه‌ای دیگر می‌نویسد: «افرادی که در آمریکا به ترویج صلح و آرامش می‌پردازند، نقره داغ می‌شوند».
1950 می‌گوید: «من نه برای ترومن و نه برای استالین خواهم جنگید. ترجیح می‌دهم با میلیون‌ها انسانی که حق حیات و نفس کشیدن آنان را می‌گیرند بمیرم». آیا این یک اظهار نظر سیاسی تمام عیار و به ویژه انسان مدار نیست؟»
به هر حال در سال 1961، کمی پیش از فُوتش جمله‌ای می‌گوید که ضد آمریکایی بودنش را کاهش می‌دهد:
«خوشبختانه مانند کشورهای دیگر، آمریکای امروز نیز حرکت‌های سودمند دارد که باید از آن‌ها نام برد».
 
و اما ریشه‌های فکری هِرمان هِسِه
برای این‌که این مقوله را به خوبی بررسی کنم، لازم است نکاتی را درباره برخی از بزرگان عرض کنم.
زیرساخت اندیشه اجتماعی – سیاسی هِسِه بسیار با گوته و تا اندازه‌ای کارل مارکس و شباهت‌هایی به ولتر دارد. گرچه ایرادهایی هم به گوته و هم به ولتر وارد هستند که بحث در این به اره را به فرصتی دیگر که در به اره‌ی گوته و حافظ خواهد بود موکول می‌کنم.
گـوتـه در پیـوند بـا ارگانیـسـم‌ها از قـانون قطـبی بودن و رشـد بهره می‌گیرد و می‌گوید: «هر مـوجود زنده یک جزء نیست، بلکه شماری از اجزاست، هر اندازه این مخلوق ناکامل‌تر باشد، اجزاء تشکیل دهنده شباهت بیش‌تری به یک‌دیگر دارند و هر اندازه این مخلوق کامل‌تر شود، اجزای تشکیل دهنده از شباهت‌های خود فاصله می‌گیرند. در این حالت جمع اجزاء یک مخلوق کامل را تشریح می‌کنند». سپس به سه شاکله‌ی مهم زندگی اشاره می‌کند و اندیشه و عدالت و رفاه اجتماعی را به‌عنوان اجزایی می‌نامد که بایستی به آن‌ها بیش از پیش توجه کرد، تا انسان در مسیر تکامل قرارگیرد.
البته بنده لازم می‌دانم اشاره کنم که این سه مقوله پیش از نهضت صنعتی و نهضت روشنفکری و کلاسیک وایمار هم در جاهای دیگر گفته شده‌اند، لیکن تفاوت عمده‌ای که وجود دارد این است که در جاهای دیگر یا شعار گونه بودند و یا مدت کوتاهی اعمال شدند، درحالی‌که در اروپا و به ویژه در آلمان چنین نبود.
این‌ها را در زمان کوروش بزرگ هم داشتیم و او اعمال می‌کرد که بنده در سخنرانی خود درباره‌ی «مدیریت هوشمند و کوروش بزرگ» عرض کرده‌ام، فخررازی گفته، ابن سینا گفته، حافظ و سعدی به‌گونه‌هایی آشکار و یا در ایهام به برخی از این‌ها اشاره کرده‌اند و بسیاری دیگر. لیکن اوج آن‌چه که گوته عنوان کرد زمانی بود که شخصی به نام رودلف اشتاینِر  به آن‌ها پرداخت.
اشتاینِر از سال 1917 یعنی یک سال پیش از پایان جنگ جهانی اول تا سال 1920 آن سه مقوله را پس از پژوهشی چندین ساله چنین بیان کرد:
مــا باید برای باروری اندیشه، ایجــاد برابــری و مساوات و پــدید آوردن رفاه در زندگی تـــوده‌های مردم از سه   شاکله‌ی اجـتـماعی کـه  هستند بهره بگیریم.
1- حیات اندیشه
2- حیات حقوقی
3- حیات اقتصادی
سه شاکله‌ای که به‌عنوان پِرَنسیپ انقلاب فرانسه قرار گرفتند:
- آزادی حیات اندیشه
- برابری و عدالت در برابر قانون
- برادری در حیات اقتصادی
اشتاینِر می‌گوید:
آزادی حیات اندیشه باید برای انسان‌ها امکان آموزش و به کارگیری آموخته‌ها و توان مندی‌هایشان را فراهم آورده و به آنان امکان نوآوری و آموزش‌های بیش‌تر را ارایه کند. او همچنین می‌افزاید: از طریق برابری در برابر قانون و مساوات در حیات حقوقی باید حقوق همه انسان‌ها حفظ شود. حکومت نباید به‌عنوان قدرت مطلق مرکزی قرار گیرد و جامعه خود باید در این مقوله نقش آفرین باشد. این بدان معنا است که قوانین باید به دست منتخبین مردم و در یک نظام دموکراتیک تدوین شوند و دولت‌ها و حکومت‌ها باید تضمین کننده‌ی امنیت و مانع هرج و مرج باشند و اجازه‌ی سوءاستفاده از آن قوانین را به کسی ندهند. در باب حیات اقتصادی نظرش به راین است که باید در اقتصاد بازار آزاد به رفاه همگان اندیشه کرد. وظیفه‌ی حکومت و دولت باید این باشد که سرمایه گذاری‌های خصوصی و سرمایه‌ی سرمایه گذاران مصادره نشود و به جای مزد، افراد در سود حاصل از تولید سهیم شوند تا کاپیتالیسم نتواند از نیروی کار سوء استفاده کند.
البته باید توجه کرد که این نظریه‌ها سال‌ها توسط اشتاینِر مطالعه و بررسی شده‌اند و به خصوص نظریه‌ی اقتصادی او مربوط به اوج گیری دوران سرمایه داری و همچنین آغاز انقلاب روسیه است و امروز نظریه‌ی رفاه اجتماعی در کشورهای پیش‌رفته‌ی صنعتی و در اقتصاد بازار آزاد براساس پرداخت حقوق و در برخی موارد مشارکت در بهره‌وری است. به عبارت دیگر نظریه‌ی اشتاینِر درباره حیات اقتصادی بیش‌تر بر دولتی کردن قرارداد که امروز مردود است، گرچه او فعالیت بخش خصوصی را رد نمی‌کند. البته توضیح بدهم که برخی از تجزیه و تحلیل‌های اشتاینر به ویژه آن‌چه که در مورد نژادهای متفاوت گفته بسیار ناشایست است و او هم مورد شماتت خیلی‌ها از جمله هِرمان هِسِه قرارگرفت و من فقط در مورد سه شاکله‌ی ذکر شده از او نام می‌برم.
هِرمان هِسِه در نوشته‌هایش و به‌ویژه در نامه‌هایش از این سه شاکله‌ی مهم زندگی سخن می‌گوید، که بدون تردید رئوس برنامه‌ریزی‌های فرهنگی – سیاسی – اجتماعی – اقتصادی هستند و بدون توجه به این‌ها رشد انسان‌ها و حرکت آنان در مسیر تکامل میسر نخواهد شد و طبیعی است که آنان یا کشورهایی که به این امور بپردازند و در این مقوله‌ها خود را برتر بدانند، احساس برتری نیز می‌کنند.
آری هِرمان هِسِه که خود را سیاسی یا سیاست مدار نمی‌داند با آغاز جنگ جهانی اول به این نتیجه می‌رسد که لازم است نسبت به اوضاع و احوال و اتفاقات سیاسی اظهار نظر کند.
در مــاه نـوامــــبر 1914 در مـــقــالـه‌ای تــحــت عـنــوان «نــه بـــا ایــن سـخــن، ای دوسـتـان» عملاً در صحنه‌ی تحولات سیاسی اروپا وارد می‌شود و تا پایان عمر نیز ادامه می‌دهد. البته شیللر هم شعری مشابه دارد.
در سال 1918 جنگ جهانی اول به پایان می‌رسد. حکومت سلطنتی از هم می‌پاشد و مردم آلمان سرگشته و در هم شکسته‌اند. هِرمان هِسِه  در ژانویه 1919 آزرده خاطر از شروع جنگ و دردمند آن‌چه که جنگ خانمان سوز به بار آورده در نامه‌ای بلند، حدود 40 صفحه که در مدت 48 ساعت می‌نویســد بــا جوانان آلمان سخن می‌گوید. عنوان نامه «بازگشت زرتشت» است با زیرنویسی تحت عنوان: «سخنی با جوانان آلمان- از یک آلمانی». او در این نامه نیز از سه شاکله‌ای که ذکر آن‌ها رفت با تکیه به خودسازی و سازندگی سخن می‌گوید.
هِرمان هِسِه در این سال‌ها دوران تلخی را می‌گذراند، لیکن با وجود این از توجه به آینده‌ی جوانان و آینده انسان و انسانیت فروگذار نمی‌کند. او خود دچار بیماری روحی وعصبی شدیدی است، همسر و فرزندش مارتین بیمارند، پدرش در سال 1916 فوت می‌کند و سرانجام در سال 1919 از خانواده جدا می‌شود. با همه‌ی این احوال مانند برخی نه به انزوا پناه می‌برد و در آغوش الکل و دود و اعتیاد می‌افتد، بلکه برعکس با اراده‌ای قوی حتا در اوج بیماری نیز از جامعه و گفتن و نوشتن غافل نیست.
در ماه اوت 1914 که جنگ جهانی اول آغاز می‌شود و در آغاز آن برخی از روشنفکران آلمانی در هیجانی غیر معقول از آن پشتیبانی می‌کند، کــه در میــان اینان می‌توان از توماس مان، راینر ماریا ریلکه، گرهارد هاپمان و استفان جورج نام برد، گرچه این هیجان بسیار مقطعی است و به زودی از بین می‌رود.
هِرمان هِسِه در آغاز جنگ در همان نامه‌ی «نه با این سخن، ای دوستان» با دوگـانگی سـخن خـود را آغــاز می‌کند:
«من آخرین فردی خواهم بود که سرزمین پدری را انکار خواهد کرد و هرگز به این فـکر نمی‌افتم که سربازی را از ادای وظیفه‌اش باز دارم. اگر قرار است گلوله‌ای شلیک شود، باید شلیک کرد. لیکن نه فقط برای شلیک کردن و نفرت از دشمن، بلکه برای این‌که هر چه زودتر کاری شایسته‌تر و بهتر از این را آغاز کنیم.»
هِسِه از روشنفکران می‌خواهد که فراتر از ناسیونالیستی و جنگ افروزی بیندیشند و در ایجاد فرهنگ انسانی فرا مِلّی تلاش کنند.
من بنا ندارم تمام آن‌چه را که هِسِه در این نامه نوشته است را بازگو کنم.
نامه آن‌گونه که تحلیلگران گفته‌اند با یک جمله‌ی پاسیفیستی پایان می‌یابد:
«عشق فراتر از نفرت، تفاهم فراتر از خشم و صلح ناب‌تر از جنگ است».
و در «بازگشت زرتشت» بـه دو نکته‌ی مـهم برخورد می‌کنیم:
نخست ایـن‌که از این زمـان به بعـد در مقالـه‌ها و نـوشـــــته‌هـایـــش انـدیشــه‌ی فــرا مـلی انــسـان‌گـرایـی را و و  برای صلح و انسان دوستی مطرح می‌کند. پرورش این اندیشه نه تنها به دوران 1914 تا 1919 مربوط می‌شود که هسه نامه‌ها و مقاله‌های فراوانی برعلیه جنگ نوشت، بلکه تا پایان عمرش با جهت‌گیری‌های سیاسی انسان دوستانه نه بر این روش می‌ماند.
نکته‌ی دوم این‌که «بازگشت زرتشت» سنگ بنای دوسـتی او بـا رومـن رولان می‌شود که تا پایان عمر برقرار می‌ماند.
لازم است خیلی کوتاه بخشی از مطالب مندرج در بازگشت زرتشت را بازگو کنم:
روزگاری آلمانی وجود داشت که در آن اندیشه، شهامت و بزرگی نقش آفرین بودند، بدون این‌که به لشکری نیاز باشد و بدون این‌که توده‌های شیفته و از خود بی‌خبر لازم باشد.
آخرین اندیشمند این‌چنانی نیچه بود که به دلیل واهی و به خاطر نظریات بشر دوستانه‌ی خویش او را ضد وطن پرستی و ضد آلمانی خواندند.
ما نباید از گذشته آغاز کرده و فقط به دنبال روش‌های سیاسی و شکل حکومتی باشیم، ما باید پیش از هر چیز شخصیت سازی کنیم، اگر می‌خواهیم مردانی دانشمند داشته باشیم که آینده‌ی ما را تضمین می‌کنند.
شما جوانان کجا به دنبال خداوند می‌گردید، خداوند را در درون خود جستجو کنید، که رمز پیروزی شماست برای ساخت آینده‌ی آلمان.
پله‌ها

همان‌گونه که هر شکوفه‌ای می‌پژمُرَد و جوانی
جای خود را به پیری می‌بخشد،
هر پلّه‌ای از زندگی شکوفه می‌کند
هر شعوری نیز،
و هر فضیلت و تقوایی، در زمانِ خویش سرمی‌زند،
و نمی‌تواند جاودانه پایدار باشد.
دل باید در هر ندای زندگی آماده‌ی بِدرود گفتن
و آغازی تازه باشد،
تا بی‌باک و بدونِ درد و اندوه
خود را در پیوندهای نو ودگرگون بیفکند،
و درونِ هر آغازی، اعجازیست،
که محافظِ ماست و به ما یاری می‌بخشد، زندگی کنیم.

ما باید شادمان از مکانی به مکانی گذرکنیم،
به هیچ جا چون به میهن وابسته نباشیم،
خدای جهان نمی‌خواهد ما را به زنجیر کِشَد و محدود کند،
او می‌خواهد ما را پلّه‌پلّه به بالا بَرَد و بسازد.
اگر در یک چرخه‌ی زندگی کاشانه گیریم
و صمیمانه به آن خو کنیم،
رِخوَت و سستی بنا به تهدید می‌گذارد.
تنها آن‌که آماده است برپا شود و راهی شود،
توانمند است، خود را از عادت فلج‌کننده، رهایی بخشد.

باشد که لحظه‌ی مرگ نیز
به ما جایگاه‌های نو و شاداب بفرستد،
برای ما، ندای زندگی هرگز پایان نمی‌یابد،
دلا، بی‌مهابا همّت کن، وداع گوی و سلامت زی

دکتر سعید فیروز آبادی: «هرمان هسه در قلمرو ادبیات جهانی»

سخنران بعدی دکتر سعید فیروز آبادی بود که  مطالب خود را تحت عنوان « هرمان هسه در قلمرو ادبیات جهانی» چنین بیان کرد:
هرمان هسه در قلمرو ادبیات جهانی
« گوته در سال 1827 برای نخستین بار در گفتگو با نویسنده‌ای جوان و منشی خود، اکرمان، سخن از ادبیات جهانی به میان آورد. شاعر بزرگ و جهانی آلمانی در واپسین سال‌های زندگی خود به این باور رسیده بود که با توجه به آثار دیگر ملت‌ها و فراتر گام نهادن از مرزهای ادبیات ملی، می‌توان عرصه‌ای برای تبادل اندیشه و همدلی هر چه بیشتر جهانیان فراهم آورد. هرچند اصطلاح ادبیات جهانی را پیش‌تر هردر، مترجم گلستان سعدی و دوست دوران جوانی گوته، در قالب شعر جهانی و نیز ویلاند در یادداشت‌های خود مطرح کرده بودند، گوته با نگارش دیوان غربی- شرقی خود نمونه‌ای بارز از ادبیات جهانی را فراهم آورد و گفتگوی خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی و گوته اساس نگارش این اثر بود. از این دیدگاه گوته، شاعر و نویسنده‌ای جهانی در قرن نوزدهم بود و هنوز هم آثارش در سراسر جهان خوانندگان و علاقه‌مندان بسیاری دارد.
ادبیات آلمانی‌زبان در قرن بیستم نیز چندین نویسنده‌ی بزرگ را به ادیبات جهان معرفی کرد، ولی مشهورترین و مطرح‌ترین نویسنده در این دوره بی‌تردید هرمان هسه است، زیرا در بین این نویسندگان کسی نیست که همچون او آثارش به شصت زبان زنده‌ی دنیا ترجمه و با شمارگان بیش از یکصد و بیست میلیون نسخه منتشر شده باشد. هسه در سال 1962 چشم از جهان فرو بست. تعداد آثار او حدود سیصد اثر مستقل بود و به همین دلیل نیز گروهی در آلمان برخی از آثارش را فاقد ارزش ادبی دانستند. ولی دیری نپایید که با ظهور جنبش‌های دانشجویی و هیپی‌ها در اواخر دهه‌ی شصت در امریکا، علاقه به هسه و به‌خصوص گرگ بیابان او بیشتر شد. کمی بعد نیز موجی دیگر از علاقه‌مندان به آثار هسه در کشورهای آسیایی همچون کره، چین و ژاپن پدید آمد و به این ترتیب اهمیت آثار هسه در خود کشورهای آلمانی‌زبان بیشتر شد.
برای درک دلایل محبوبیت هسه می‌توانیم به چندین نکته اشاره کنیم. نخستین موضوع جذاب انتقاد هسه از نظام آموزشی و تربیتی است که نمونه‌اش را در رمان زیرچرخ می‌بینیم. هسه به نسلی تعلق دارد که در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم از نظام آموزشی آلمان انتقاد می‌کردند. همچنین ذکر این نکته ضروری است که زندگی هسه نیز با آثارش پیوندی ناگسستنی دارد. فرار از مدرسه، مشکلات روحی در دوران نوجوانی و سرکشی نیز از ویژگی‌های این نویسنده است. حتی می‌توانیم در این زمینه سخن از ستیز با روش سنتی آموزش نیز به میان بیاوریم.
موضوع جذاب دیگر در آثار هرمان هسه جنگ‌ستیزی است. هسه شاهد دو جنگ جهانی اول و دوم بوده و حتی در جنگ جهانی اول با صلیب سرخ همکاری می‌کرده است. کشمکش همیشگی خیر و شر و نیز شخصیت‌های هابیل و قابیل‌وار داستان‌های هسه همگی نشان از بیهودگی جنگ دارند. نمونه‌ی بارز این امر داستان دمیان است. نباید از یاد برد که مخالفت با جنگ ویتنام از خواسته‌های جنبش دانشجویی در امریکا و بعد هم نسل شصت و هشتی‌ها بود.
در عین حال هسه هرگز خویشتن را اسیر قلمرو سیاسی و جغرافیایی خاصی نکرد. سال‌ها تابعیت هیچ کشوری را نداشت و از مرزها می‌گذشت و در نهایت به تابعیت سوئیس درآمد. از این رو آثارش و شخصیت خودش جنبه‌ای بین‌المللی داشت.
گوشه‌نشینی، انزوا و فردگرایی از دیگر موضوع‌های مطرح در آثار هسه است. این انزوا به معنی ترک کامل دنیا نیست، بلکه راهی برای تکامل شخصیت فردی است. سیذارتا نمونه‌ای بارز از همین نگرش به جهان هستی است. جستجوی حقیقت و تجربه‌ی تمام جنبه‌های هستی از پست‌ترین تا عرفانی‌ترین پله‌های شناخت هنوز هم موضوعی بسیار جذاب است.
از دیگرجنبه‌های دل‌انگیز آثار هسه می‌توانیم به گرایش او به طبیعت و بدبینی به جهان صنعت‌زده اشاره کنیم. تجلی این حس را در نگاه او به شرق می‌بینیم. شرق برای هسه همچون بسیاری از نویسندگان دوره‌ی رمانتیک سرزمین رویاها بود. با این حال هسه علاقه‌ای خاص به شرق و به‌خصوص هند داشت، زیرا مادرش در هند به دنیا آمده بود و اجدادش در همین سرزمین مبلغان مذهبی بودند. همین موضوع انگیزه‌ای بزرگ برای سفر به هند شد. هسه در سال 1911 به هند سفر کرد. این سفر چندان طولانی نبود، ولی حاصل آن در آثار بعدی هسه بسیار اهمیت دارد. کمی بعد هسه مجموعه‌ای از سفرهایش به شرق را در قالب کتابی منتشر کرد. سیذارتا و بازگشت زرتشت نیز از جمله آثار همین دل‌بستگی به شرق است. از دیدگاه هسه و حتی نسل هیپی‌ها شرق سرزمینی بود که می‌شد در آنجا به دور از هیاهوی جهان صنعت‌زده‌ی اروپایی زندگی کرد و حقیقت را جست.
حال که سخن از شرق به میان آوردیم، بهتر است در انتها دوباره به ابتدای این سخن کوتاه بازگردیم و از گوته یاد کنیم. گوته پس از خواندن ترجمه‌ی دیوان حافظ به قلم یوزف فون هامر- پورگشتال ناگزیر قلم به دست گرفت و دیوان غربی – شرقی را نگاشت. حدود یکصد سال پس از آن علامه اقبال لاهوری، شاعر بزرگ فارسی‌سرا پاسخی از شرق به گوته نگاشت و کوشید باب گفتگوی شرق و غرب را همچنان باز گذارد. این سروده‌ی اقبال را پرفسور آنه‌ماری شیمل به آلمانی ترجمه کرد و حاصل کار خود را برای هسه به سوئیس فرستاد. هسه نیز مقدمه‌ای بر آن نگاشت و با نقاشی آبرنگی آن را برای شیمل فرستاد. امروز آن نقاشی و مقدمه همچنان در ابتدای ترجمه‌ی کتاب اقبال آمده است تا نشانی از میل وافر اندیشمندان شرق و غرب و ادیبان بزرگ جهانی به این داد و ستد فرهنگی باشد.»
سپس دکتر فاطمه خداکرمی، یکی دیگر از استادان زبان و ادبیات آلمانی « دمیانِ» هسه را مورد بررسی قرار داد و پس از آن نوبت به پریسا رضایی، مترجم آلمانی زبان، رسید تا دو نامه از چندین نامه‌ی هرمان هسه به توماس مان را برای حاضران قرائت کند.
رضا نجفی که به همراه همسرش، پریسا رضایی، آثاری از هرمان هسه و دیگر نویسندگان آلمانی زبان را به فارسی برگردانده «هرمان هسه و ترجمه‌ی آثار او  به زبان فارسی » را مضمون سخنان خود قرار داد. او که مطلب خود را با شعری از هرمان هسه آغاز کرد، در بخشی از سخنان خود یادآور شد که « شاید بتوان گفت هرمان هسه بیش از هر نویسنده‌ی دیگری در ایران مورد توجه قرار گرفته و تا کنون بیش از 120 اثر از این نویسنده به فارسی ترجمه شده است. و با تخمینی سرانگشتی حدود 2 میلیون نفر از ایرانیان آثار هسه را به زبان فارسی خوانده‌اند.   و اولین ترجمه از هسه به سال 1334 برمی گردد که یکی از اشعار او ترجمه و در مجله‌ی سخن منتشر شد . و این در حالی است که شاید کمتر کسی در ایران باشد که هرمان هسه‌ی شاعر و نقاش را در کنار هسه‌ی نویسنده بشناسد.» در عین حال نجفی به این نکته اشاره داشت که فقط 10 درصد از آثار هسه مستقیماً از زبان آلمانی به فارسی بوده و بقیه ترجمه‌ها از زبان‌های دیگر، فرانسه و انگلیسی، صورت گرفته است که در این میان پرویز داریوش با ترجمه‌ی سیذارتا پیشگام ترجمه از آثار هرمان هسه شد. نجفی در بخشی دیگر از سخنان خود هرمان هسه را نویسنده‌ی دوران بحران خواند و با نگاه به دورانی که آثار هسه مورد اقبال خوانندگان قرار می‌گیرند این نظر بیشتر نمود می‌یابد. و پایان بخش سخنان رضا نجفی شعری دیگر بود از هسه.
سپس مژگان عطااللهی گفتارهایی کوتاه از هرمان هسه را برای حاضران قرائت کرد و در پایان دکتر الهام رحمانی نگاهی اجمالی داشت به سیذارتای هرمان هسه.
شب هرمان هسه در ساعت 5 بعد از ظهر خاتمه یافت.

 

با تشكر فراوان از آقاي علي دهباشي و مجله بخارا

عكس از: سالي بيدار وطن و مجتبي سالك

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی